Blue Grey Red

 www.mozafar-m.com        

به مناسبت سالروز انقلاب اكتبر

١- مقدمه

٢-  گزيده اي از يك اظهار نظر منصور حكمت در مورد انقلاب اكتبر و لنينيسم

 

مقدمه

در اخبار آمده است كه استيصال اقتصاددانان جهان در حل بحران شديد اقتصادي جهاني موجب اهتمام دوباره آن ها به كتاب هاي كارل ماركس شده است. "يورن اشترومپ" رئيس انتشارات "كارل – ديتس" شهر برلين در همين رابطه به روزنامه گاردين چاپ لندن گفته است: "اين روزها كتاب‌هاي ماركس در نمايشگاه هاي كتاب به خوبي فروش مي‌رود و اين افزايش بي‌سابقه موجب شگفتي ما و همه نمايشگاه هاي كتاب جهان شده است. ماركس دوباره مد شده است.» وي ميافزايد: "بيشتر جوانان و نسل امروز دانشگاه ‌رفته كتاب‌هاي ماركس را مي‌خرند و اين نشان‌دهنده اوضاع بد اقتصادي امروزماوهمچنينن شكست اقتصاد نئوليبرال امروز اروپا است.منتقدان همچنين بر اين باورند كه اوضاع بد اقتصادي و بحران شديد مالي در آمريكا و اروپا اعتماد مردم را از سيستم اقتصادي اين كشورها دچار ترديد كرده است."

و من اضافه ميكنم كه اين روزها نيز مصادف است با  سالگرد انقلاب اكتبر. و قاعدتا اوضاع كنوني و بحران اقتصادي مرگبار سرمايه داري كه آوارش بر سر طبقه كارگر و اقشار محروم جوامع بشري خراب ميشود بايد سرها را به طرف لنين هم برگرداند. به نظر من ماركس بدون انقلابيگري لنين و اراده انسان براي تغيير، براي طبقه كارگر مزدي فقط  در سطح آرزوهايي  دست نيافتني باقي ميماند. درحالي كه خود ماركس گفته است كه هدف او تغيير جهان است نه تفسير آن.

نا براين، رجوع به ماركس و استدلالهاي ماركسيستي در مورد سرمايه داري و بحران هايش و استثمار و ارزش اضافي و بردگي مزدي و لغو كار مزدي، بايد بلافاصله ضرورت و لزوم  تغيير اين دنياي وارونه را به اذهان طبقه كارگر جهاني خاطرنشان كند. و اينجا است كه ما به لنين و لنيينسم ميرسيم. چرا كه لنينيسم ماركسيسم  پراتيك است. يك متد و روش  عملي شدن ماركسيسم است.

اين روزها داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر در باره لنين و انقلاب اكتبر حرف بزنم و چيزي بنويسم از كجا بايد شروع كنم و جواب چه سوالاتي را بدهم.  ايا ميبايست برگردم به تاريخ اين انقلاب و شرح ماجرا و دستاوردهاي آن و اينكه چرا اينچنين شد و دلايل شكست آن را بگويم و سرانجام باز بگويم انقلاب كارگري خوب است و از اين قبيل!؟ پيش خودم فكر كردم كه  اين كار را كتابهاي تاريخ و حتي فيلم ها و خاطرات نويسيهاي چه مخالف و چه موافق، كم نكرده اند.

انقلاب اكتبر خوب بود و لي شكست خورد هم كسي را قانع نمي كند. بنا براين بايد لنين و انقلابيگري اش را عليرغم شكست انقلاب اكتبر، براي طبقه كارگر و بشريت امروز هم قابل توجه و رجوع كرد. و اين كار را نميتوان كرد مگر انيكه لنينيسم را شناخت .

در تجربه سالهاي اخير مبارزه طبقاتي و كمونيستي در ايران، براي بخشي از نسل كمونيستهاي اين دوره، لنين و  لنينيسم  پديده اي عجين با زندگي و مبارزه بوده است. اين كه طبقه كارگر بايد حزبش را داشته باشد. حزب قدرت سياسي. اين كه كسب قدرت سياسي امري براي امروز است نه زمان دور. اين كه با اقليتي هم  ميشود قدرت را گرفت. اين كه انقلاب كارگري را بايد سازمان داد. اينكه شرايط  انقلاب كارگري در جهان معاصر و براي ما كمونيستهاي ايران فراهم است اما بايد كمونيست ها و انسانهاي حي و حاضر كنوني، ملزومات  اين انقلاب را فراهم كرده و نقشه كار را بريزند و در زمان معيني براي كسب قدرت اقدام كنند. و اينكه حزب كمونيستي كارگري فرقه اي ايدئولوژيك نيست،  حزبي اجتماعي است و عجين در زندگي و مبارزه طبقه كارگر و مردم زحمتكش، لولاي اتحادشان و سازمانده مبارزه و اعتراض روزمره شان و رهبر و سازمانده قدرت طبقاتيشان عليه كل بورژوازي و دولت ..

اين درسي است كه كمونيستهاي كارگري و انقلابي امروز از لنين دارند. بنا بر اين شناختن  لنين و لنينيسم قبل از اينكه از پيروزي يا شكست انقلاب اكتبر در بيايد، يك  متدولوژي ماركسيستي براي تغيير دنيا است. عين ماركسيم است. اين با نميشود و نميتوانم و الان وقتش نيست و شرايط هنوز فراهم نيست و فعلا برويم با دوم خرداديها بسازيم و دوره دوره انقلابات همگاني يا انقلابات مخملي است و يا طبقه كارگر هنوز امادگي ندارد و كار فرهنگي و روشنگرانه و  تئوريك بايد كرد و غيره، همان اندازه متفاوت است كه لنين و لنينيسم با منشويسم دوران خودش داشت.

خلاصه بگويم آنچه كه من از لنينيسم فهميده ام اين است كه هر كاري ميكنم در خدمت انقلاب كارگري و كمونيستي است. و هيچ كاري نميكنم جز اينكه به اين هدف و اين افق خدمت كند و خيري برساند. درست مثل اين كه اگر از يك كارگر كمونيست كه جلو صف كارگران هفت تپه يا شركت واحد و غيره دارد راه ميرود و حقوق معوقه كارگران را مي طلبد، اگر كسي بيايد و از او بپرسد به چه مشغوليد؟ بگويد انقلاب كارگري. حتما طرف با پوزخندي خواهد گفت: بابا جان تو كه داري براي حقوقي كه بهت نميدهند اعتراض ميكني و هنوز زورت هم به اين نميرسد كه سر وقت مزدت رابگيري آنوقت داري از انقلاب كارگري حرف ميزني!؟ و او با خونسردي بگويد. آره درست به همين دليل ميگويم. من امروز دارم كارگران را براي گرفتن مزدمان متحد ميكنم اما در دل همين مبارزه كوچك و دفاعي، هم طبقه ايهايم را براي پايان اين دردها كه يكيش همين است تو ميبني آماده ميكنم، براي انقلاب كارگري. براي من انقلاب كارگري امري مداوم و مال امروز است...

اين دركي لنينيستي از كارگر و ماركسيسم و كمونيسم است. تلاش مداوم براي سازماندهي انقلاب كارگري و كمونيستي  نه كم تر و نه بيش تر...

با اين مقدمه ميخواهم به خوانندگان اين يادداشت بگويم كه وقتي داشتم فكر ميكردم كه در باره انقلاب اكتبر چه بگويم. ادبيات حكمت را ورق ميزدم و ميخواستم ببينم او در مورد انقلاب اكتبر چه گفته و چه فكر كرده است. كسي كه حزب و قدرت سياسي را مطرح كرد و گفت با اقليتي هم ميشود و بايد رفت قدرت را گرفت و به اكثريت سپرد، كسي كه گفت سوسياليسم بازگرداندن اراده وا ختيار به انسان است... ، اين همان متدولوژي لنين و لنينيسم است و بنا بر اين نظر او در مورد انقلاب اكتبر براي من مهمتر از اين بود كه در اين باب خود چيزي بگويم.

خوشبختانه در جايي به اشاراتي از حكمت به انقلاب اكتبر برخوردم كه براي اولين بار بود ميديدم. وقتي اين را ميخواندم فكر كردم، بگذار  اين شانس را به خوانندگان هم بدهم  كه با اين اظهار نظرات كوتاه حكمت كه در يك جلسه حزبي و در ميانه حرفهاي ديگران و در نوبتهاي خود بيان كرده است، آشنا بشوند. جوهر بحث حكمت در اين اظهار نظرات، توضيح ساده و روشن و مستدل، متدولوژي لنين و لنينيسم است. متدولوژي اي كه از نظر من كماكان راهنماي ماركسيست ها براي تغيير دنيا است  نه تفسير آن،‌ آنطور كه ماركس گفت.

كاش اين بحث كوتاه منصور حكمت در مورد انقلاب اكتبر و لنين و لنينيسم اين روزها روي ميز و در دسترس همه كارگران كمونيست و فعالين ورهبران كارگري قرار داشت. اين كاري است كه بر عهده ما قرار گرفته است.

اجازه بدهيد در اينجا خاطرنشان كنم كه كورش مدرسي هم در بررسي انقلاب اكتبر و بلشويسم و منشويسم بحثهاي ارزشمندي در مورد لنينيسم دارد كه توجه علاقمندان را به آن‌ جلب ميكنم. اين سلسله مباحث درسايت حزب حكمتيست و سايت شخصي كورش مدرسي درج شده است.

***

 

گزيده اي از بحث منصور حكمت در مورد انقلاب اكتبر و لنينيسم

(اظهار نظر در جلسه اي حزبي در ميانه حرف ها و در ٣ نوبت)

نوبت اول

منصور حکمت: سؤال من راجع به تاربخ انقلاب بلشويکى نيست. بحثم راجع به الان است. بحث راجع به لنين و تزهاى آوريل و چرا اين يا آن را گفت، وقتى معنى پيدا ميکند که ما يک ارزيابى مثبتى از آنچه اتفاق افتاده است، داشته باشيم. مثل اسپارتاکوس، ممکن است هيچ اهميتى نداشته است و او تصميم گرفت قيام کند و شکست خورد. وقتى شکست خورد بايد توضيح داد که اين پديده قيام اسپارتاکوس چرا مهم بوده است؟

تجربه اتحاد جماهير شوروى ديگر الآن وجود ندارد که بگوئيم ولو شکست خورده است، ولى غولى وجود دارد. اما آن غول هم ديگر موجود نيست که حتى اگر ما هم قبولش نميکرديم در واقعيت اين غول تاريخى شکّ ميکرديم. الان آن عظمت هم ديگر وجود ندارد. شخصيت لنين دارد به اسپارتاکوس شبيه ميشود، يعنى يک کسى که يک روزى يک قيامى را سازمان داد اما نهايتا شکست خورد. در نتيجه اين سؤالات مطرح ميشوند، که باز تأکيد ميکنم در مورد انقلاب اکتبر نيستند.

سؤالات اينها هستند: اگر لنين تزهاى آوريل را نياورده بود، و آلمان در جنگ شکست ميخورد، روسيه موقعيتى شبيه به ايتاليا پيدا ميکرد، چرا اين پروسه تاريخى مفروض، بر آن پروسه‌اى که اتفاق افتاد ارجحيت نداشت؟ يعنى اگر کسى بيايد بگويد اگر لنين تزهاى آوريل را نميآورد و اجازه ميداد که آن کشور پروسه انقلاب بورژوا دمکراتيک خودش را طى کند، بالاخره روسيه يک کشورى ميشد شبيه ايتاليا و دنيا يک طور ديگرى ميبود. چرا از يک شخصيت که پروژه‌اى را آورده است و نهايتا شکست خورده است، بايد با اين اهميت ياد کرد؟ ممکن است اشتباه کرده باشد.

... ميگويد اين بحث ممکن است روى چپ خيلى تأثير بگذارد. به نظر من اينطور نيست! به خاطر اينکه لنين در تصوير چپ جهان ديگر آن اهميت را ندارد، اما مارکس دارد. براى اينکه تجربه‌اى که لنين را با آن تداعى ميکنند، انقلاب روسيه بوده است و نه يک گرايش جديد کمونيستى که ممکن است احيا شود. تجربه انقلاب روسيه شکست خورد. اگر لنين را به اعتبار انقلاب روسيه بخواهيد براى بقيه توضيح دهيد، آخرش به شما ميگويند که چى؟ معلوم بود که اشتباه بوده است! يا ممکن است بگويند حق با مارتف بود، يا بگويند يواش يواش جلو برويم چرا که در آن صورت احتمال داشت روسيه شبيه فنلاند بشود تا شبيه چين. چرا اين تجربه هنوز ميتواند مهم باشد وقتى که از نظر تاريخى تمام شده است؟

دوم اينکه اگر درافزوده لنين، اين درافزوده تاريخى است، الآن ديگر نقشش را از دست داده است. چه چيزى ماوراى تجربه شوروى وجود دارد که الان بگوئيم لنين هنوز مهم است؟ فکر نميکنم در ميان سازمانهاى چپ لنين اين اندازه مهم باشد که براى او و نظراتش حلوا حلوا بکنند. سؤال بعدى من اين است، بگذاريد به اين شکل بگويم: در غياب اين پروسه، تاريخ قرن بيستم ممکن بود چه طورى باشد؟ چرا هنوز ما فکر ميکنيم که تزهاى آوريل از نظر تاريخى هم درست بودند و نه فقط از نظر به پيروزى رساندن يک انقلاب معين؟ ممکن است کسانى بگويند که روسيه آمادگيش را نداشت و با تزهاى آوريل لنين آن وضعيت را تحميل کرد؟ چه جورى ميشود از تزهاى آوريل و لنين دفاع کرد وقتى که تجربه تاريخى شکست خورده است؟

 

نوبت دوم

منصور حکمت:  سؤالى که در مقابل لنين قرار داشت، در ايران نيز در برابر ماست. يک پديده ملموس مثل جمهورى اسلامى و اسلام سياسى و حکومت استبدادى در برابر ماست که بشر نميتواند تحت حاکميت آن زندگى کند، ما به عنوان حزب کمونيست کارگرى ميگوئيم بايد جمهورى سوسياليستى را ارائه بدهيم و غيره... و در اين ميان يک عده به ما ميگويند مگر شما "کوسوو" را نديديد؟ ميزنند داغانتان ميکنند! ميگويند اقتصاد ايران ظرفيت جمهورى سوسياليستى و راه حلهاى کمونيسم کارگرى را ندارد، ميگويند داريد راه خود تحميل ميکنيد، ميگويند راه بهتر اين است که از يک راه ائتلاف بورژوائى يا راه دموکراتيک سکولاريست و يا هر چيز ديگر شبيه به اينها، به تدريج و قدم به قدم پيش برويد. عين همان بحثهاى دوره لنين به يک نوعى در مقابل ما قرار دارد.

تجربه تاريخى انقلاب بلشويکى اگر بخواهد چيزى را نشان بدهد، اين است که کار با قيام و گرفتن قدرت تمام نميشود، هنوز حتى شروع نشده است. اگر بخواهيم از لنينيسم درس بگيريم، و منظورم نه از سابقه تاريخى آن و اينکه قدرت را گرفتند، بلکه از متدولوژى لنين است. اما در آن دوره به نظر من کارشان خيلى آسان تر بود: نه CIA وجود داشت، نه جنگ سرد وجود داشت و نه قطب‌بنديهاى بين المللى ضد کمونيستى وجود داشتند و نه اين هوشيارى بورژوازى در مورد کمونيسم بعنوان يک پديده "خطرناک" مطرح بود. فکر ميکردند که يک عده کمونيست در جائى قدرت را گرفته‌اند، دفعه اول بود که کمونيسم به عنوان يک نيروى سياسى سرش را بلند کرده بود و در جهان بورژوائى آمادگى براى مقابله با آن وجود نداشت. حتى اين مسأله که "بايد قدرت را گرفت"، درس زيادى براى ما ندارد، الان خيلى وقت است که کمونيستها بحث گرفتن قدرت را طرح کرده‌اند، يعنى اينکه تصرف قدرت مرحله‌اى نيست و بايد قدرت را گرفت، يک مشکل حل شده است. ما که ميخواهيم قدرت بگيريم، نميگذارند.

در چهارچوب تاريخى فعلى اين بحث کسب قدرت سياسى با دوره ١٩٠٣ تا ١٩٠٥ روسيه منطبق ميشود، چون بعد از آن ما با عروج شوروى روبرو هستيم، که آنرا قبول نداريم. در نتيجه بحث را اگر در سطح عمومى و براى مردم ميخواهيم توضيح بدهيم و مردم بطور علي‌العموم موضع کمونيستها را تعقيب نکرده‌اند، قدرى متفاوت است. به اين معنى که در درون فرقه و گروههاى کمونيستى اين مسأله که لنين مهم است، فرض گرفته شده است.

ما در جمع عمومى مردم ما بايد توضيح بدهيم که آن پيروزى کارگرى در روسيه حتى با اينکه شکست خورد، مهم بود. چون به قول تو مُهر خود را به دنيا کوبيد. و آن انقلاب باعث شد که دنيا در جهت مثبتى تغيير کند. اين جنبه به نظر من کار بيشترى ميخواهد. يعنى دفاع از لنين و دفاع از حتى يک انقلاب شکست خورده و اينکه انقلاب کردن بهتر از انقلاب نکردن است، مسأله‌اى است که بايد روى آن کار کرد.

نکته دوم به نظر من اين است که در مورد ايران اين سؤال در برابر ما قرار ميگيرد. به ما ميگويند شما يک بار ديگر ميآئيد، به زور انقلاب و فشار مبارزات مردم و در دوره تلاطمها، و به عنوان انقلابي‌ترين نيرو، قدرت را ميگيريد. و به ما ميگويند، که حتى اين سؤالات هم اکنون هم اينجا و آنجا چاپ و منتشر هم شده است، شما فکر نکرده‌ايد که يکهو جنگتان با آمريکا شروع ميشود، آمريکا تحريم اقتصادى ميکند. و به ما ميگويند که خود شما مجبوريد مخالف خودتان را بگيريد که بي‌ثباتتان نکنند و بگير و ببند راه مياندازيد، و در نتيجه به ما از هم اکنون ميگويند که بعد بوروکراسى را ميآوريد و استبداد برقرار ميکنيد و همان تجربه شوروى را تکرار ميکنيد. چه پديده‌اى از اين پروسه، ميتواند از نظر ما در برابر بورژوازى که اين آمادگى را که به آن اشاره کردم در مقابل ما کمونيستها دارد، بايد مورد توجه و دقت ما قرار بگيرد؟ به نظر ميآيد تجربه انقلاب بلشويکى الآن دارد از نظر سياسى به ضرر ما تمام ميشود. يعنى اينکه الان به ما ميگويند که ثابت ميشود که شماها، يعنى کمونيستها، نميتوانيد کارى بکنند. چگونه ميشود کمونيستها با عِلم به اينکه اين تجربه لنين و شوروى را پشت سر دارند، از آن تجربه انقلاب اکتبر دفاع کنند؟

نوبت سوم

منصور حکمت:  من راجع به  نکته اي ميخواهم صحبت کنم كه گفته شد، ما از لنينيسم جلوتر هستيم.

اينکه ما از بلشويکها جلوتر باشيم، بخودى خود در جهان امروز چيزى را راجع به وضعيت ما نشان نميدهد. چون طرف مقابل صد مرتبه از موانعى که در برابرشان قرار داشته است، قوي‌ترند. در نتيجه لنين و رفقايش شانسى داشتند که در حالى که جهان مقابل آنان براى مقابله با کمونيسم آماده نبودند، يک فرصت تاريخى بدست آوردند و قدرت را گرفتند. بعدا چيني‌ها که خواستند همان کار را انجام بدهند، کارشان به مراتب سخت‌تر بود. ما ممکن است خيلى روشن‌تر و بهتر مسائل را ببينيم، تجربه تاريخى را داريم، از نظر سازمانى از بلشويکها در سال ١٩١٧ قوي‌تر هستيم، در ايران به نسبت بلشويکها در روسيه شناخته شده ‌ترهستيم. چون بحث بلشويکها به دو پايتخت، سن پترزبورگ و مسکو، محدود بوده است و کسى از نفوذشان در مثلا آستراخان حرفى نميزند. در نتيجه سؤال اصلى اين است که قوي‌تر بودن به نسبت بلشويکها، در کانتکست و متن دنياى امروز به کجا منتهى ميشود؟

به نظر من قدرت بلشويکها براى اينکه در محيط خودشان و در دنيا تأثير بگذارند خيلى بيشتر بود، براى اينکه جهان آن آمادگى را براى مقابله با آنها نداشت. يک ارتش در مقابلشان قرار داشت با تفنگهاى سرپر، بدون سازمانهاى جاسوسى، بدون ميديا و بدون تجربه دمکراسى پارلمانى که بتواند عليه آنها حرف بزند، بدون بورژوازي‌اى که آنتى کمونيسم را به يک هنر ارتقا داده باشد. بلشويکها بدون همه اينها زدند و قدرت راگرفتند و در جريانى احتمالا چيزى شبيه به زاپاتا. يعنى طرف مقابل آنها فکر ميکردند که لنين و رفقايش چيزى شبيه به زاپاتا در مکزيک ‌اند. هر کسى از قدرت بلشويکها يک تفسيرى داشت، براى کسى که در انگلستان نشسته است انقلاب بلشويکى شبيه به يک انقلاب مشروطيت است، انقلابى بورژوا دموکراتيک که در انقلاب مشروطيت ايران هم اتفاق افتاده است. طرف مقابل بلشويکها، آمادگى نداشت و اينها زدند و گرفتند.

ولى به نسبت ما، موقعيت ما از بلشويکها خيلى پائين‌تر است به خاطر اينکه طرف مقابل بينهايت آماده و سازمانيافته است. از پيش جواب ما را دارد و از پيش طرح دارد که با قدرت‌گيرى سازمانهاى کمونيستى چه بايد بکند.

در اين رابطه لنينيسم معنى دارد. يعنى به اين صورت خط لنين در مقابل بلشويکها نيست. به نظر من هم بلشويکها، لنينيست نبودند، تجربه‌اش وقتى ثابت ميشود که دقيقا ميبينيم اين لنين نيست که تفسير خود را در مسائل، عملى کرده باشد، چه در دوره قبل از انقلاب بين فوريه تا اکتبر ١٩١٧ و چه بعد از ١٩٢٣ در مورد مسائل اقتصادى. به نظر من بلشويکها در متن چپ سنتى زمان خودشان کار ميکنند که اساسش اين بود: مارکسيسم عِلم است، و براى بلشويکها مارکسيسم درک قوانين تکامل جامعه بود. جامعه قوانينى دارد و مطابق آن قوانين به جلو ميرود و تو خودت را به آن ميرسانى و در آنها تأثير ميگذارى. اين تعبيرى است که از مارکسيسم تا آن موقع، شده است.

بخصوص بين الملل دوم اين تعبير را از مارکسيسم داشته است، کائوتسکى داشته است، و پلخانف اين تعبير را دارد. اگر شما از يک کمونيست همدوره لنين بپرسيد، جامعه چيست؟، ميگويد جامعه از کمون اوليه به برده‌دارى و فئودالى و جامعه کاپيتاليستى تکامل پيدا ميکند و بعد به مالکيت اشتراکى و غيره تبديل ميشود. مطابق اين ديدگاه، تاريخ راه خود را ميرود و تو به عنوان مارکسيست تقريبا ايستاده‌اى و نگاه ميکنى و يا حداکثر به اين پروسه محتوم کمک ميکنى.

اما لنين تفسير متفاوتى از مارکسيسم دارد و تا جائى که من ميدانم، تنها کسى است که اين تفسير متفاوت را دارد. تفسيرى که اساس آن در تزهاى فوئرباخ است و آنهم اين است که آدميزاد در تاريخ، موجود زنده است و بايد اين زنده بودن اين جهان را ثابت کند و اين دست تو است که تعيين ميکند جامعه به چه سمتى ميرود. خود جامعه به آن سمت نميرود، تو هستى که بايد تصميم بگيرى، تو بايد بحث خودت را مطرح کنى و تاريخ را آنجائى ببرى که خودت ميخواهى. اين تفسير از مارکسيسم است،

شرايط عينى براى اين تفسير، زمينه‌ها خواهند بود. اگر زمينه کار ما فراهم باشد، کارمان را ميکنيم، اگر زمينه فراهم نباشد ميگوئيد نميکنم. لنين هم اگر زمينه کارش فراهم نبود، ميگفت، نميکنم. تمام سعى لنين در فاصله ١٩٠٥ تا ١٩١٧ اين بود که ثابت کند که زمينه تاريخى براى يک انقلاب کارگرى وجود دارد. ميگويد، عصر انقلاب پرولترى است، امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه‌دارى است، و حتى ارتجاع استوليپينى باعث شده است که در روسيه مناسبات قديمى ارضى بهم بخورد و... و... و... در نتيجه لنين ميگويد پيروزى ما عملى است، مفيد و به دردخور است، ماجراجوئى عليه روند تاريخى نيست، ميتوانيم پيروز شويم و قدرتمان را نگهداريم. لنين مجبور نبود تا آنسوى مسأله را هم بخواند.

در نتيجه آنچه که بلشويکها نديدند اين بود که تفسيرشان بر مبناى درکهاى قديمى و تا آن موقع اروپا محور کمونيسم بود به اين معنى که پس از انقلاب کارگرى در روسيه، آلمان و بقيه جاها شلوغ ميشود و بعد همگى با هم بالاخره يک فکرى براى آن خواهيم کرد. به اين سؤال که اگر شما در يک کشور پيروز شـُديد و بـَعد در کشورهاى ديگر انقلاب نشد و شما مجبور بشويد جامعه را بسازيد، چکار خواهيد کرد، برنخورديم. به هيچ سرنخى از اين قضيه برنخورديم و در نتيجه بلشويکها را شکست دادند.

اگر لنين ٥٦، ٥٧ ساله زنده بود و چه ميگفت، تضمينى ندارد... ممکن بود همان حرفهائى را ميزد که استالين يا تروتسکى زدند يا ممکن است حرف رابعى بزند. ولى ميتوان گفت لنينيسم چه ميگفت، لنينيسم ميرفت راهش را پيدا کند. چون به نظر من تمام بحث متدولوژى رگه لنينيستى اين است که اول تصميم بگيرى که چه ميخواهى و بعد به سراغ تاريخ ميروى. در صورتى که در مقابل رگه‌هاى منشويکى اول ميگويند تاريخ به چه سمتى ميرود که بـَعد سعى کنند خود عنصر مثبتى در آن سير تاريخى باشند.

لنين اول ميگويد چه ميخواهم بکنم. اسپارتاکوس هم ميخواهد بردگى لغو بشود، زمينه تاريخى آن موجود نيست، شکست ميخورد. اما اين جنبه و حالت اسپارتاکوسى لنين اينجا مهم است، که به عنوان برده‌ها وارد اين پروسه تاريخى شده است، مبصر اين پروسه تاريخى نيست. ميگويد من ميخواهم بردگى ور بيافتد، اگر زمان آن نرسيده باشد، معلوم خواهد شد، اما اگر زمان آن رسيده باشد، پيروز ميشويم. لنين در خيلى از کتابهايش ميگويد زمان برانداختن اين بردگى رسيده است و حق هم دارد، به نظر من هم زمان آن رسيده است.

من فکر ميکنم، لنينيسم به اين معنى که ما چه ميخواهيم و بايد برويم آنرا عملى کنيم، يک خط متمايز از بلشويسم است که به نظرم آن ديدگاه اولوسيوينيستى، تکامل گرايانه است که روند ابژکتيويسم تاريخى بر آن حاکم است. اين ديدگاه بر خود تروتسکى بيشتر از همه حاکم است. تصور ميشود که تروتسکى کسى است که ميگويد ميتوان رفت و انقلاب کرد و قدرت را گرفت، در صورتى که مثل منشويکهاست.

تأثير لنين و لنينيسم بر کار ما تعيين کننده است. به نظرم جايگاه تاريخى تجربه لنين دارد اهميتش را از دست ميدهد، وقتى تجربه تاريخي‌اى که لنين ساخته است، محو شده است. اين که قوانينى گذراندند که زنان حقوق بيشترى داشته باشند و رفاه و برابرى بيشتر باشد، بعد از چند مدتى از خاطره جهان ميرود.

به نظر من قطب شوروى اگر نباشد، جايگاه تاريخى لنين ضعيف ميشود. اما، لنينيسم به عنوان يک خط ممکن است معتبر بشود. لنين همانطور ممکن است معتبر بشود که مارکس معتبر بود. تا حال لنين به يک اعتبار ديگرى معتبر بود، بالاخره بخشى از جهان را تبديل کرد به يک قطب کارگرى. اما وقتى آن پديده ديگر در جهان وجود ندارد و مثل اسپارتاکوس کارى است که شده و رفته، آن "ايسم"اش، براى ما معتبر است به اين معنى که اين روايت از کمونيسم که آيا ميشود با اراده ما، و در واقع آنطور که تصور شده است در مورد لنين اراده گرايانه، جامعه را آنطور که ميخواهيم سازمان بدهيم و به آن سوئى که ما ميخواهيم ببريم؟

مظفر محمدي- ٢٥ اكتبر٨ ٢٠٠

 

 

ویدئوهای منتخب

چه گوارا که بود ؟

Click to download in FLV format (105.27MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 1

Click to download in FLV format (120.28MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 2

Click to download in FLV format (100.05MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 3

Click to download in FLV format (100.05MB)

 آرشیو کامل ویدئوها

ایمیل تماس