Blue Grey Red

 www.mozafar-m.com        

تفاوت هاي ما ، كمونيسم كارگري چيست؟

بحث تفاوت هاي ما در واقع تفاوت كمونيسم ماركس و كمونيسم طبقه كارگر با ديگر گرايشات و جريانات تحت نام كمونيسم و كارگر در دنياي امروز است. در واقع كمونيسم كارگري همان كمونيسم است. كمونيسم ماركس و چرا نام كمونيسم كارگري لازم شد دلايل و ضرورت هايش را ضمن بحث متوجه خواهيم شد. 
اين بحث در ٤ جلسه ٢٥ دقيقه اي معرفي ميشه.  ١- مبحث اول عبارت است از زمينه هاي بحث. چرا كمونيسم كارگري مطرح ميشه در اين دوره. ٢- مبحث دوم كمونيسم كارگري چيست. ٣- بخش سوم – جواب به اين سواله كه آيا كمونيسم كارگري مساله اي محلي و ايراني و يا استنتاجي از چپ و يا مبارزه طبقاتي در ايران است يا نه مساله اي است مربوط به كل جوامع بشري امروز و مبارزه طبقاتي در دنياي سرمايه داري ٤- و بالاخره بخش چهارم در باره تحولات در حزب كمونيست ايران و گرايشات درون اين حزب. و برخورد كمونيسم كارگري به اين تحولات و درنهايت جدا كردن راه خود

از گرايشات ديگر در حكا

I- زمينه بحث
در اين بخش منصور حكمت دلايل اينكه چرا مبحث كمونيسم كارگري ضرورت يافت و در بطن كدام اوضاع و احوال اجتماعي و سياسي و طبقاتي اين مساله مطرح مي شود.
* بحث تفاوت هاي ما را منصور حكمت حدود ٢٠ سال پيش مطرح كرد. اين بحثي مجرد و در خود و بدون ارتباط با دنياي امروز نيست. برعكس پاسخي و نگرشي ماركسيستي به اوضاع بين ا لمللي و موقعيت كمونيسم در اين دوره است. اين بحث بعد از ٢٠ سال هم اكنون با همان قوت و اهميت براي كمونيسم وكارگر صحت و ضرورت دارد.
منصور حكمت همان زمان يعني ١٣٦٨ در گزارش به كنگره سوم حزب كمونيست ايران تحت عنوان "اوضاع بين ا لمللي و موقعيت كمونيسم" گفت:
بحث کمونيسم کارگرى نوعى انتخاب را در برابر ما قرار دارد. انتخابى ميان کمونيست بودن، امر انقلاب کارگرى را به پيش بردن و يا على العموم راديکال بودن در حيطه راديکاليسم غير پرولترى محبوس ماندن.
دراين فاصله رويدادهاى بسيار مهم و تاريخ سازى در سطح بين المللى رخ داده است. انتخابى اگر هست انتخابى ميان کمونيسم کارگرى و ليبراليسم و رفرميسم بورژوائى است.
* حكمت به تشريح و توضيح اوضاع بين المللي مي پردازد. اوضاع و احوالي كه در متن آن ما شاهد بحران و عقب نشيني و شكست سوسياليسم بورژوايي و غيرپرولتري هستيم. اوضاعي كه دشواري هاي متعددي بر سر راه انقلاب كارگري قرار داده است.
منصور حكمت در گزارش به كنگره سوم حزب كمونيست ايران تحت عنوان "اوضاع بين المللى و موقعيت کمونيسم " كه اين بحث بخشا به ان رجوع دارد، مشخصات دنياي امروز را توضيح مي دهد. اين سخنراني و گزارش را بايد خواند.
او در اين باره مي گويد:
ما شاهد تغييرات بنيادى در سيماى اقتصادى، سياسى و ايدئولوژيکى جهان سرمايه دارى هستيم. تغييراتى که تاثيرات عميقى بر زيست و مبارزه طبقه کارگر و بر شرايط و ملزومات مبارزه براى انقلاب کمونيستى برجاى گذاشته اند.
آنچه امروز شاهد آنيم يک چرخش عمومى درمقياس اجتماعى به راست و به بن بست رسيدن رفرميسم شبه سوسياليستى جناح چپ بورژوازى دربرابر تحولات عينى اقتصادى، و تعرض راست جديد است.
در اين شرايط ما شاهد يك عقب گرد سياسي و ا يدئولوژيك جدي در صفوف كل جنبش سوسياليستي عملا موجود هستيم.

* سپس حكمت اين عقب گرد را در ابعاد سياسي و ايدئولوژيك و پراتيكي توضيح مي دهد
- در ابعاد سياسي و ايدئولوژيك مي گويد:
شکست افق اقتصاد دولتى ضربه اى مهلک بر پيکر سوسياليسم بورژوائى زمان ما و همه شاخه ها و فرقه هاى آن زده است. تنزل دادن سوسياليسم به اقتصاد دولتى و تلاش براى فائق آمدن به تناقضات سرمايه دارى به کمک دخالت دولت در اشکال مختلف محتواى واحد کل سوسياليسم غير پرولترى، از رويزيونيسم روسى و تروتسکسيم تا سوسيال دموکراسى و اوروکمونيسم و مائوئيسم و خلق گرائى است. امروز اين محتواى واحد است که بى اعتبار اعلام شده است. روش و دورنمائى که قرار بود رفع کننده تناقضات سرمايه دارى موجود باشد خود بارشد اين سرمايه دارى به تناقض رسيده است وتوسط رقابت و بازار به حاشيه رانده ميشود.
اين پيدايش يک بحران عميق هويتى و سياسى را براى اين جريانات اجتناب ناپذير ميکند. اوضاع چين و شوروى، استيصال سوسيال دموکراسى، و اوضاع نابسامان جنبشهاى آزاديبخش و دولتهاى به اصطلاح راديکال در کشورهاى تحت سلطه، هم اکنون براين بحران دلالت ميکنند.
اين سوسياليسم قطب نماى اقتصادى خود و همراه آن کل فراخوان اجتماعى خود را از دست داده است. فاقد افق، راه حل، آلترناتيو و حتى تمايل براى قرار گرفتن در موضع قدرت است. ترقى خواهى و "انقلابى گرى" اين سوسياليسم با از کف رفتن مدل اقتصاد ونظام اجتماعى متکى به دولت بيمعنا و ورشکسته شده است. اين جريان حتى در مبارزه براى اصلاحات فاقد يک خط مشى و جهتگيرى تعريف شده است و بناگزير عرصه مبارزه براى قدرت سياسى و ايجاد آلترناتيو اقتصادى را ترک ميکند و به گروه فشارى براى تعديل عملکرد سرمايه دارى موجود در راستاى حقوق بشر، حفظ محيط زيست و صلح تنزل مييابد. سوسياليسم بورژوائى ديگر سوسياليسمى فاقد آرمان اجتماعى و لاجرم فاقد فراخوان سياسى خواهد بود. اين معضل خود را به اشکال مختلف در سرنوشت احزاب اردوگاه شوروى، سوسيال دموکراسى و خلق گرائى شبه سوسياليستى در کشورهاى تحت سلطه آشکار ميکند.
- در سطح سياسى و پراتيکى هم بطور خلاصه مي گويد:
راديکاليسم و سوسياليسم غير پرولترى عرصه هاى سنتى فعاليت خود را از دست ميدهد.
افول جنبش اتحاديه اى در اروپا، افول جنبشهاى "چپ" دانشجوئى، افول جنبشهاى خلقى "ضد امپرياليستى" در کشورهاى تحت سلطه، عرصه عمل سياسى کمونيسم و سوسياليسم عملا موجود را بشدت محدود ميکند.
همه شواهد دال براينست که در سالهاى آتى جريانات شبه سوسياليستى به حاشيه صحنه سياسى رانده ميشوند. بحران سوسياليسم بورژوائى اوضاع کل جنبش کارگرى و جريانات سوسياليستى انقلابى را بشدت تحت تاثير قرار ميدهد. انزواى سوسياليسم بورژوائى و چرخش طبقات ميانى به راست در کشورهاى صنعتى وتحت سلطه کل جنبش کارگرى و مارکسيستى را در موقعيت نامساعدى قرار ميدهد.
کمونيسم راديکال موجود تا امروز نتوانسته است عرصه و قلمرو فعاليتى متفاوت از اين جريانات بيابد.
* در اينجا سوالي مطرح مي شود كه چرا بحران سوسياليسم بورژوائى و عقب نشيني و عقب گرد سياسي و ايدئولوژيكي اين جنبش به نفع كمونيسم كارگري نبوده است!
چرا شکست سوسياليسم بورژوائى از نقطه نظر طبقه کارگر يک عقب گرد و يا يک تحول منفى است؟ آيا کمونيسم کارگرى، آنگونه که در مباحثات تاکنونى معرفى شده است، خود در صدد درهم کوبيدن و به بن بست رساندن سوسياليسم بورژوائى و شبه مارکسيستى نيست که اينچنين جنبش انقلابى کارگران را به اسارت کشيده است؟ آيا بن بست امروزى سوسياليسم غير پرولترى نبايد بعنوان يک گام اساسى به جلو ارزيابى شود؟

حكمت در جواب اين سوال مي گويد:
بيشک هر پيشروى کمونيسم کارگرى و هرابراز وجود طبقه کارگر تحت پرچم سوسياليسم انقلابى به معناى انزوا و کاهش نفوذ سوسياليسم بورژوائى خواهد بود. باز بدون شک در يک دراز مدت تاريخى ناتوانى بورژوازى از دست اندازى به شعار و آرمان سوسياليسم امر سوسياليسم کارگرى را تسهيل ميکند. اما بطور بلافاصله، و خودبخودى، هر تضعيف و شکست سوسياليسم غير پرولترى الزاما با تقويت کمونيسم کارگرى مترادف نيست و بويژه مورد کنونى ابدا چنين نيست.
کمونيسم و سوسياليسم بورژوائى در تمام شاخه ها و فرقه هاى خويش به بن بست رسيده است و به پايان راه خود نزديک ميشود. اما اين بن بست و عقب نشينى نه در برابر سوسياليسم راديکال و کارگرى، که در حال حاضر فاقد انسجام و قدرت اجتماعى است، بلکه در برابر تعرض جناح راست بورژوازى بين المللى صورت ميگيرد.
انحطاط و اضمحلال سوسياليسم بورژوائى، چه در تجربه چين و شوروى وچه در سرنوشت سوسيال دموکراسى و کمونيسم اروپائى و خلق گرائى ضدامپرياليستى در کشورهاى تحت سلطه بطور بلاواسطه نه بمعناى قدرت گيرى سوسياليسم کارگرى بلکه به معناى انسجام سياسى و ايدئولوژيکى بورژوازى عليه سوسياليسم و عليه انقلاب کارگرى است.

موجوديت کمونيسم راديکال از يک جريان انتقادى و گروه فشارى بر رويزيونيسم وسوسيال دمکراسى فراتر نرفته است. پايگاه اجتماعى و موضوع کار مارکسيسم راديکال دوره ماچندان باسوسياليسم بورژوائى وپوپوليسم تفاوتى ندارد. بحران اين جريانات و افول آنها منتقدين چپ آنها را نيز به انزوا ميکشاند و محدود ميکند. سمپاتى به ايده آلهاى سوسياليستى و انتقاد سوسياليستى به جامعه موجود، با توجه به تجربه شکست خورده آنچه که در اذهان عمومى بهرحال با سوسياليسم تداعى شده بود، کاهش مييابد و تخطئه چشم اندازهاى سوسياليستى و تلاش براى تحقق آن رواج مييابد. نفوذ مارکسيسم در ميان روشنفکران کاهش مييابد و حمله به مارکسيسم بعنوان مکتبى که دورانش سپرى شده و از بوته آزمايش شکست خورده بدرآمده است دست بالا پيدا ميکند. سوسياليست بودن و فراخوان انقلاب سوسياليستى دادن در فضاى ياس ناشى از عقب نشينى و انفعال جريانات بورژوا- سوسياليست دشوارتر ميگردد. اوضاع جارى انقباض اجتماعى کل سوسياليسم تاکنونى، اعم ازچپ و راديکال يا راست و رفرميست، را به همراه مياورد.
در اين رابطه اين تحول "بحران کمونيسم" يا "پايان کمونيسم" ناميده شد.

* منصور حكمت در جواب به اين نتيجه گيري بورژوازي كه كمونيسم پايان يافته است، مي گويد:

دنيا صحنه جدال مکاتب نيست. تاريخ واقعى، تاريخ جنبش هاى اجتماعى و طبقاتى است. واضح است که در اين ميان "چيزى" شکست خورده و به پايان رسيده است. اين تحولات نمودار شکست جنبش بورژوائى سرمايه دارى دولتى است. بورژوازى اين جنبش را کمونيستى ناميده و به ميليونها انسان بعنوان جنبش کمونيستى شناسانده است.
اما در جوار اين جنبش شكست خورده جنبش كمونيستي هم رشد كرده است. يعنى کمونيسمى که پرچم مبارزه ضد سرمايه دارى کارگر در جامعه معاصر است، در کنار اين کمونيسم رسمى به حيات خودش ادامه داده و طبعا با غلبه اين جريان سرمايه دارى دولتى به مقدار زياد دچار افت و عقب نشينى شده.

منصور حكمت مي گويد: اين جنبش سوسياليستى کارگرى، يک جنبش ديگر است که من از آن، همانطور که مورد بحث مانيفست کمونيست است، بعنوان کمونيسم کارگرى ياد ميکنم. شکست سوسياليسم بورژوائى در روسيه و لاجرم افول هرنوع سوسياليسم غيرکارگرى ديگر، از ناسيونال رفرميسم چپ تا پوپوليسم و غيره، قيل و قال ضد مارکسيستى بورژوازى را تشديد کرده و طبعا کمونيسم کارگرى را هم تحت فشار ايدئولوژيکى بيشترى قرار ميدهد.

اما بحران اين سوسياليسم بورژوائى نه زمينه هاى کمونيسم کارگرى را تضعيف ميکند و نه آن را به بحرانى ميکشاند. کاملا برعکس دور جديدى از مبارزه کمونيستى کارگرى در انتظار ماست. امروز بستر اصلى آنچه که رسما کمونيسم ناميده ميشود دارد بار ديگر به درون طبقه کارگر منتقل ميشود. کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى دوباره دارد جاى واقعى خود را در جامعه پيدا ميکند. قدرت اين جنبش عظيم است. برخلاف آنها که به خيال خودشان پايان مارکس و مارکسيسم را اعلام کرده اند، من دوره آتى را دوره عروج مجدد مارکسيسم ميدانم، چرا که جنبش اجتماعى که اين مارکسيسم ميتواند پرچمش باشد، جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى کارگر، تازه دارد از شکست پس از انقلاب اکتبر و از دهها سال غلبه حرکت هاى شبه سوسياليستى بورژوازى قد راست ميکند. راه دورى نبايد رفت. بنظر من دهه نود دهه گسترش اعتراضات راديکال کارگرى در کانونهاى صنعتى اروپاى غربى و دهه پيدايش نسل جديدى از احزاب کمونيستى است. احزاب کمونيست کارگرى.
بنظر من مارکسيسم بعنوان يک انتقاد عميق و عظيم از جامعه سرمايه دارى، و بعنوان يک تئورى، خدشه پذير و بحران بردار نيست. همين وقايع امروز نيز صحت مارکسيسم را ثابت ميکند. تئورى انقلاب کارگرى را فقط خود جنبش کارگرى و پراتيک کارگرى ميتواند به ثبوت برساند. سقوط جريانات غيرکارگرى که براى تحقق امر ناسيوناليسم، دموکراسى، رفرم و صنعتى شدن به مارکسيسم آويزان شده بودند، چيزى جز اين را اثبات نميکند.

حكمت در نهايت مي گويد در اوضاع واحوال كنوني دو روند تعيين کننده وجود دارد. يا اوضاع كنوني دو حقيقت اساسى را تاکيد ميکند.

يكي - توسعه شگرف سرمايه دارى در چند دهه گذشته و انقلاب عظيمى که در ظرفيتهاى توليدى جامعه به وقوع پيوسته است، از يکسو ابعاد عظيم مشقاتى که در متن همين جهان صنعتى و پيشرفته در مقياس صدها ميليونى به انسانهاى زحمتکش و فاقد مالکيت تحميل ميشود.
دوم و از سوى ديگر، کمونيسم را از نظر عينى به يک راه نجات واقعى، تحقق پذير و مبرم براى کل جامعه بشرى بدل ساخته است.

او و از اين مباحث چنين نتيجه مي گيرد كه :

هيچ زمان چون امروز تناقض موجود ميان نياز جامعه به تحول کمونيستى و آمادگى شرايط توليدى براى ساختمان جامعه مبتنى بر مالکيت اشتراکى و غيبت مطلق نيروى سياسى سازمانيافته براى ايجاد اين تحول، اين چنين چشمگير و برجسته نبوده است.

اما اين نتيجه گيري در تفكر و ديدگاه چپ غير كارگري به گونه ديگر است:
چپ غير كارگري يا اين واقعيات را کتمان مي كند و مدام از بحران مزمن سرمايه دارى در دهه هاى٧٠ و٨٠ حرف مي زند و يا از اين وضعيت دچار ياس مي شود و آن را به توجيهى براى احاله انقلاب سوسياليستى به آينده اى دورتر تبديل مي كند.
اما از نقطه نظر انقلاب کارگرى اين، وجود زمينه هاى عينى مساعدتر براى تحول سوسياليستى را خاطرنشان ميسازد. جدال کارو سرمايه امروزبه عينه به نيروى پيشبرنده تحولات اجتماعى در کل جهان بدل شده است وهم اکنون مهر خود رابه هر کشمکش سياسى عصر ما کوبيده است.
رشد سرمايه دارى مترادف با تقويت وزنه سياسى کارگر در صحنه جامعه است. طبقه کارگر در مقياس بين المللى از موقعيتى به مراتب قدرتمندتردر توليد،و لاجرم بالقوه در سياست، برخوردار شده است. اين حکم شايد براى کسانى که ذهنيت چپ و اوضاع جنبش اتحاديه اى در اروپا را نقطه رجوع خود قرار ميدهند و اسير کوته نظرى سوسيال دموکراسى و مارکسيسم دانشگاهى در اروپا هستند شگفت آور بنظر برسد.

اين روند عمومى رشد سرمايه دارى ازنقطه نظر طبقه کارگر و آرمان سوسياليسم کارگرى بيشک زمينه هاى عينى بسيار مساعدترى را ايجاد کرده است. صف پرولترها وسيعا گسترش يافته است و هويت پرولتاريائى براى اکثريت عظيم زحمتکشان جهان بر هويت ملى، قومى و نژادى تقدم يافته است. از سوى ديگر رشد عظيم تکنيک و نيروهاى توليدى بشر، دامنه اجتماعى شدن و بين المللى شدن توليد و پيشرفتهاى خيره کننده اى که انقلاب الکترونيکى در امر ارتباطات، اطلاعات، گردآورى و سنجش آمار و غيره بوجود آورده است، برپا داشتن جامعه سوسياليستى مبتنى بر مالکيت اشتراکى وکنترل جمعى بر وسائل توليد و پروسه کار، توليد آگاهانه برمبناى نيازهاى شهروندان، و ايجاد يک جامعه براستى بين المللى بشرى را به امرى فورا شدنى و دردسترس بدل ساخته است.


*صحت اين نظريه حكمت هم اكنون و دردهه اخير ثابت شده است. در جريان بحران اخير سرمايه داري جهاني و ركود بازار آزاد سرمايه داري اكثريت نظريه پردازان بورژوازي علنا اعلام كردند كه رجوع به ماركس لازم شده است. چرا كه ماركس بهتر از هر كس اين بحران ها و دلايل آن را در كاپبتال توضيح داده است. تاچريسم و ريگانيسم و افسار گسيختگي سرمايه داري بازار آزاد با بن بست روبرو شد و بحث كنترل دولتي بر بازار بار ديگر به ميان آمد. درجناج چپ جوامع امروز هم ماركس بارد ديگر عروج كرد. براي مثال انتخاب اوباما و سياستهايش در محافل بورژوايي و جناح راست تر آن، سوسياليستي قلمداد گرديد.
تا اينجا بحث حكمت بر سر اوضاع و احوالي است كه بر متن آن شكست كمونيسم بورژوايي، سوسياليسم غير پرولتري شكست خورده استو از اين ببعد بر ميگرديم به مبحث و مساله معين كمونيسم كارگري.*****

 

 

بخش دوم
كمونيسم كارگري چيست؟
در مبحث اول در مورد زمينه هاي سياسي و اجتماعي اين مبحث گفتيم
و گفتيم كه تفاوت هاي ما در شرايط و زماني مطرح شد كه دنيا دستخوش تحولات عظيمي شده بود.
اوضاع و احوالي كه در متن آن ما شاهد بحران و عقب نشيني و شكست سوسياليسم بورژوايي و غيرپرولتري هستيم.
ما شاهد تغييرات بنيادى در سيماى اقتصادى، سياسى و ايدئولوژيکى جهان سرمايه دارى هستيم. تغييراتى که تاثيرات عميقى بر زيست و مبارزه طبقه کارگر و بر شرايط و ملزومات مبارزه براى انقلاب کمونيستى برجاى گذاشته اند.
آنچه امروز شاهد آنيم يک چرخش عمومى درمقياس اجتماعى به راست و به بن بست رسيدن رفرميسم شبه سوسياليستى جناح چپ بورژوازى دربرابر تحولات عينى اقتصادى، و تعرض راست جديد است.
در اين شرايط ما شاهد يك عقب گرد سياسي و ا يدئولوژيك جدي در صفوف كل جنبش سوسياليستي عملا موجود هستيم.
حكمت اين عقب گرد را در همه ابعاد سياسي و ايدئولوژيك و پراتيكي توضيح مي دهد كه ديديم.

در اين بخش منصور حكمت در مورد كمونيسم كارگري و مختصات آن و چرا كمونيسم كارگري استدلال و توضيحاتش را بيان مي كند.
او مي گويد، كمونيسم كارگري يك جنبش اجتماعي متفاوت است. جنبشي كه ماركسيسم را در همه عرصه و مصاف هاي دنياي امروز يعني صدو اندي سال بعد از ماركس توضيح مي دهد.
كمونيسم كارگري يك متد نگرش ماركسيستي به دنياي امروز است. در يك كلام ماركسيسم و جهان امروز است. يك متد كامل و متفاوت كه با مبحث ماركسيسم انقلابي شروع شده و به كمونيسم كارگري و مباحث بسيار گسترده اي در اين زمينه را در بر ميگيرد.
براي مثال جواب ماركسيستي به جنبش طبقه كارگر، به گرايشات اجتماعي دنياي امروز، به دمكراسي، ناسيوناليسم، فرميسم، رابطه انقلاب و اصلاحات و رفرم، به جنگ هاي امپرياليستي، جنگ جناح هاي بورژوازي در يك كشور، به تروريسم دولتي و تروريسم اسلامي، عروج اسلام سياسي، شكست بلوك شرق و شكست سرمايه داري دولتي و سوسياليسم بورژوايي تحت نام كمونيسم، فروريختن ديوار برلين، به ١١ سپتامبر و جنگ خليج و اشغال افغانستان و عراق، به تاچريسم و ريگانيسم و به ليبراليسم اقتصادي، به ايجاد احزاب كمونيستي و كارگري، به حزب و قدرت سياسي و حزب و جامعه و عضويت كارگري، سياست سازماندهي كمونيستي در ميان كارگران، انقلابات مخملي بورژوايي و انقلاب كارگري وغيره...
جوابي كه كمونيسم كارگري به همه اين مصاف هاي دنياي امروز مي دهد جواب ماركسيستي و كارگري و كمونيستي است. ماركس افق و راهنما و متد پاسخ دادن به اين سوالات هست اما خود جواب به سوالات پيشاروي كمونيسم و طبقه كارگر در دنياي امروز نيست.
همانطوري كه انقلاب اكتبر و تحولات آندوره پاسخ كمونيستي از ديدگاه ماركس به تحولات آن دوره بود كه حزب لنيني و سياست راديكال و انقلابي و تاكتيك هاي متناسب با ان اوضاع و احوال را مي طلبيد. براي مثال سياست نپ را نمي شد از كتاب كاپيتال در آورد. اما كمونيست ها براي تحقق سوسياليسم و كمونيسم ماركس به چنين سياست و تاكتيك هايي براي پيشروي نياز داشتند.
بحث تفاوت هاي ما تفاوت كمونيسم كاگري با كمونيسم و سوسياليسم هاي موجود در كليت آن است. يك متد و روش ماركسيستي در برخورد به تحولات دنياي امروز است. اما كسي كه بخواهد كمونيسم كارگري را در جزئيات و كل سياست هايش در اين دوره بشناسد بايد به همه آن مسايلي كه نام بردم و همه آن جواب ها ي كمونيسم كارگر ي و حكمت به مسايل دنياي امروز رجوع كند.

حكمت مي گويد:
همانطور که کمونيسم در ظرفيت هاى مختلف معنى پيدا ميکند، يک ديدگاه و مکتب و جنبش اجتماعى و جريان حزبى و غيره، کمونيسم کارگرى هم، که اسم دقيق همين پديده در انتهاى قرن بيستم است، به همه اينها رجوع ميکند و همه اين معانى را بخود ميپذيرد.
کمونيسم کارگرى در تمام اين وجوه با آنچه که در نيم قرن اخير دنيا به آن نام کمونيسم داده است متفاوت است.
مکتب ديگرى است، جنبش ديگرى است، احزاب نوع ديگرى را ايجاب ميکند، تاريخ متفاوتى داشته است، اصول و پرنسيپهاى ديگرى دارد و غيره.
پيکار براى کمونيسم کارگرى بر سر نشان دادن اين تفاوتها و سر و سامان دادن به اين جنبش اجتماعى متفاوت است.

اگر مارکس هم امروز زنده ميشد و به جامعه نگاه ميکرد و اعتراض کارگران را ميديد، باز هم دست بکار نوشتن يک مانيفست کمونيسم کارگرى ميشد که پرچم اعتراض سوسياليستى کارگر را بلند کند و به اين جنبش، در تقابل با کل سوسياليسم طبقات ديگر، که متاسفانه نام مارکسيست هم روى خود گذاشته اند، افق و دورنما و نقد بدهد.
ما امروز مارکس را نداريم، اما جنبش اجتماعى و طبقاتى خود را داريم و خوشبختانه نفوذ عميق مارکس در آن را بصورت تمايل غريزى و ديگر "خودبخودى" کارگر مبارز به مارکسيسم هم داريم.
بحث کمونيسم کارگرى براى ما يعنى بلند کردن پرچم اين جنبش و اعتراض اجتماعى متفاوت و نه ابداع يک گرايش و مکتب ديگر در چهارچوب سنت کمونيسم موجود. پاسخ ما به اين کمونيسم پاسخى اجتماعى است، نقد ما عملى و اجتماعى است، موضوع کار ما متفاوت است. پاسخ ما همان پاسخى است که به بورژوازى بطور کلى ميدهيم:
برپائى يک جنبش قدرتمند کمونيستى کارگرى.

* باز اينجا سوالي مطرح مي شود كه آيا كمونيسم كارگري همان ماركسيسم يا ماركسيسم انقلابي نيست؟ چرا مي گوييم كمونيسم كارگري؟
من مساله را بر سر روشنگرى فکرى نميبينم. کمونيسم کارگرى از نظر فکرى يعنى مارکسيسم و از نظر اجتماعى يعنى جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى کارگر.
اين جنبش عينى است و آن تئورى هم موجود است. اگر از درون اين جنبش حرف بزنيم آنوقت مساله بر سر سازماندهى اين جنبش و ناظر کردن تمام و کمال اين تئورى بر آن است.
مساله "رجعت به مارکسيسم" نيست. رجعت به مارکسيسم براى خيلى ها به معناى تکرار احکام و فرمولبندى هاى پايه اى مارکسيستى است. براى جنبش ما، براى کمونيسم کارگرى که هرگز تجديد نظرى در اين احکام و تحليل هاى پايه اى نکرده است، مساله حياتى تر کاربست مارکسيسم بعنوان يک نقد به جهان امروز و نيروهاى طبقاتى و سياسى موجود در آن است. ما در جهانى متفاوت و در دورانى متفاوت مارکسيست هستيم. خود مارکس هم ميبايست امروز با همان متد و با همان منفعت طبقاتى حرفهائى درباره اين دنيا و اين وضعيت ميزد.
* منصور حكمت سپس در رابطه با تئوري ماركسيم و جنبش طبقاتي كارگري مي گويد:

البته ممکن است بحث من به خيلى چيزها متهم شود از جمله "تقدم جنبش به تئورى"، يا "اکونوميسم"، تقديس "خودبخودى" در برابر آگاهى و غيره.
او در جواب به اين نظريه و يا به اصطلاح اتهام مي گويد:
بحث ابدا بر سر "تئورى يا جنبش" نيست.
سوال اصلى اينست: "کدام جنبش".

تمام صحبت ما بر سر اين است که شاخه هاى مختلف سوسياليسم تاکنونى مستقل از داس و چکشى که روى پرچمشان بوده و نام مارکس يا لنين که ورد زبانشان بوده، عمدتا جنبش هاى اجتماعى طبقات ناراضى ديگر براى اصلاحات و تغييرات غير سوسياليستى بوده اند. اينکه در اين جنبش ها تئورى و عمل سياسى احزاب چه رابطه اى با هم داشته اند، کدام تحت الشعاع ديگرى قرار گرفته وغيره ميتواند در درون خود اين سنت ها مورد بحث باشد. بحث ما بر سر تعلق به جنبش اجتماعى ديگرى است که در کنار اين سوسياليسم غيرکارگرى وجود داشته و دارد، هم با تئورى متفاوت خودش و هم با پراتيک خودش.
اتفاقا در اين جنبشى که ما از آن صحبت ميکنيم، يعنى کمونيسم کارگرى، تئورى و جنبش قابل تفکيک به عرصه هاى قائم بذات نيستند. بحث تقدم تئورى به جنبش يا جنبش به تئورى در سيستم فکرى ما معنى پيدا نميکند. اينها سطوح مختلف ابراز وجود يک حرکت اجتماعى واحدند.
هرکس مانيفست کمونيست را دقيق بخواند ميفهمد که اين بيانيه يک جنبش اعتراض کارگرى است و نه طرح خطوط يک جامعه شناسى علمى، که هرکس بتواند مستقل از آن جنبش اعتراض طبقاتى به تدريس و يا تدقيق آن بپردازد و به رشته اى در خود تبديلش کند.

اين در فلسفه و اقتصاد و سياست صادق است. كدام فلسفه، كدام افتصاد و سياست و حتي اخلاقيات و پرنسيپ و شرافت و غيره. ارزيابي اين ها از زاويه طبقاتي ما را به جاي ديگر مي رساند
خلاصه حرفم اينست که اين جدل ها و معضلات و گره گاههاى نظرى ناشى از غور و تفحص عالمانه و ابتدا به ساکن در تئورى مارکس و يافتن "ابهامات و ناروشنى هاى" آن به مثابه يک مکتب نيست، بلکه حاصل نحوه ويژه اى است که جريانات اجتماعى مختلف کوشيده اند مارکسيسم را بکار ببندند. ممکن است اين جدل ها واقعا ما را متوجه وجود ناروشنى هائى در خود تئورى کرده باشد. شخصا چنين اعتقادى ندارم، اما حتى در اين حالت نيز مساله اساسى نه تفسير بردار بودن تئورى، بلکه وجود مفسرين متفاوت و وجود منفعت هاى مهم اجتماعى در ارائه تفسيرهاى گوناگون از مارکسيسم است.

بنابراين وقتى از من راجع به نحوه برخورد به تئورى ميپرسيد، لازم است مرز خود را با اين کاربست اسکولاستيک و يا اپورتونيستى از مارکسيسم روشن کرده باشم. تئورى و مبارزه تئوريک براى سوسياليسم کارگرى مکان بسيار پر اهميت و تعيين کننده اى دارد.اما براى ما مارکسيسم ابزار نقد است. ابزار شناختن عميق ترين ريشه هاى مصائبى است که بشر بطور کلى و کارگر بطور اخص در اين جامعه تجربه ميکند. ابزار کسب يک خودآگاهى عميق اجتماعى و تاريخى براى کارگر و درک امکاناتى است که براى تحول جامعه موجود وجود دارد. اينها خواص اثباتى تئورى مارکس است که، در غياب کاربست هاى غير کارگرى تاکنونى اش، ميتوانست مستقيما بدرون جامعه و طبقه برده شود و يک صف آرائى فکرى قدرتمند در برابر آراء حاکم در جامعه بوجود بياورد. کمونيسم کارگرى بايد يک جريان قدرتمند فکرى در جامعه باشد. در برابر گرايشات و تمايلات فکرى بنيادى بورژوازى، نظير ليبراليسم، دموکراسى، ناسيوناليسم، اومانيسم، سوسيال دموکراسى و غيره، و نه صرفا روايت ديگرى از مارکسيسم در برابر جرياناتى نظير مائوئيسم، تروتسکيسم، سوسياليسم روسى و يا چپ نو. اين آن جايگاهى است که ما به تئورى ميدهيم.

اگر اينها اينقدر را از مارکس نفهميده باشند که کمونيسم يک جنبش اعتقادى نيست، بلکه يک جنبش اجتماعى - طبقاتى معين است، يک حرکت کارگرى است، آنوقت ابراز نگرانى شان بحال تئورى در برابر بحث کمونيسم کارگرى نبايد جدى گرفته شود.

مبارزه فكري وجهي از مبارزه طبقاتي است، يا پلميك با مدعيان ماركسيسم و شاخه هاي گوناگون چپ و مبارزه درون مكتبي و درون جنبشي!

براى ما مبارزه فکرى وجهى از مبارزه طبقاتى است و لاجرم پيکارى است عليه آراء حاکم در جامعه، آراء همان طبقاتى که در جهان مادى و درعرصه پراتيکى به مثابه يک طبقه عليه آنها قد علم کرده ايم. پيکارى عليه افکار و مکاتب و سنت هاى نظرى بورژوائى که توانسته اند مهر خود را به ذهنيت انسانها در مقياس دهها ميليونى بکوبند.
مارکس بجنگ طبقات حاکم و آراء حاکم بر جامعه ميرود. بدون کتاب سرمايه و ايدئولوژى آلمانى، نقد برنامه گوتا ممکن نيست و مکتب و سنت فکرى اى را نميسازد. مارکسيسم يک وضعيت اقتصادى، سياسى و فکرى عمومى و حاکم را نقد ميکند و بر اين مبنى سراغ منتقد سطحى و غير انقلابى اين نظام هم ميرود. بين الملل دوم و مناظرات لنين بدون نقد امپرياليسم و ناسيوناليسم و بدون نقد دموکراسى بورژوائى بعنوان آراء و افکارى خارج سنت مارکسيستى چگونه اصولا چنين تعرضى به بين الملل دوم ممکن ميبود. اين نقد فراگير و فرا مکتبى و فراجنبشى بود که لنينيسم را بعنوان يک رگه فکرى انقلابى و معتبر در برابر بين الملل دوم شکل داد. بعلاوه اين نکته را هم بايد اضافه کنم که مارکس و لنين هردو خود را در برابر گرايشات شبه سوسياليستى قدرتمندى يافته بودند. اينها جرياناتى بودند که در مقياس اجتماعى تفکر کارگر معترض را تحت تاثير گذاشته بودند. بنظر من هم جدل با جريانات زنده ديگر در درون جنبش طبقاتى به معنى واقعى کلمه همواره حياتى است و اين را زير تيتر مناظره مکتبى نميگذارم.


خلاصه حرفم اينست که اگرچه قطعا کمونيسم کارگرى بايد در برابر اين سنت ها هم حرف بزند، هويت سياسى آن در تقابلش با جامعه بورژوائى بطور کلى و با گرايشات و جنبش هاى سياسى و اجتماعى اصلى بورژوازى در هر دوره مشخص ميشود. شما پلميک هاى گذشته سنت مارکسيسم و کمونيسم کارگرى را مثال زديد. بسيار خوب اما من ميپرسم امروز چه جدالهاى نظرى اى براى شکل دادن به صف انقلاب کارگرى حياتى است. جدال با مائوئيسم و تروتکسيسم و چپ نو و غيره يا با ناسيوناليسم ، تريديونيونيسم، ليبراليسم و دموکراسى، رفرميسم، سوسيال دموکراسى، گورباچفيسم، تاچريسم و غيره؟ يعنى با افکارو تفاسيرى از جامعه امروز که ذهنيت کارگران و کل جامعه بطور کلى را شکل ميدهند. کمونيسم کارگرى از مارکس تا امروز خواهان يک تقابل طبقاتى و همه جانبه با بورژوازى و جامعه بورژوائى بوده است و نه صرفا حفظ خلوص فکرى در مقايسه با چپ ترين جريانات مجاور.

بلحاظ اجتماعي هم طبقه كارگر و مردم زحمتكش منتظر اين نيستند كه بفهمند تفاوت ما با جريانات ديگر چپ چيست؟ اول اين را بفهمند بعد بيايند سراغ ما. مساله اين است كه كارگر بايد جواب مبارزه اقتصاديش با بورژوازي را بگيرد. جواب تشكيلاتش را و شورا و سنديكايش را و ...
(نمونه نقد ما از حدكا يا نقد چپ از حدكا از زاويه ناپيگيريش، سازشكاريش، مذاكره مي كنه... ممكنه ما خودمون هر روزي مذاكره كنيم// نه نقد از زاويه طبقاتي و حزب بورژوازي كورد...)

فکر ميکنم بدرجه اى که مرکز ثقل فعاليت کمونيستى به درون طبقه کارگر منتقل بشود و بدرجه اى که رهبران کارگرى به مخاطبين اصلى پلميک نظرى تبديل بشوند، خصلت مکتبى مرزبندى هاى نظرى کمتر ميشود و حالت کلاسيک ترى، مانند مقابله سوسياليسم و ناسيوناليسم، سوسياليسم و ليبراليسم و مشابه آن، بخود ميگيرد.

وبالاخره اينرا هم بايد بگويم که مدتهاست مارکسيسم به عنوان يک تئورى به فن و علم حفظ انسجام و سرخط نگاهداشتن فرقه خود تبديل شده. تئوريسين مارکسيست به کسى تقليل پيدا کرده که ميتواند پاسخ کسانى را بدهد که بدوا خود را با او هم مکتب اعلام کرده اند. بيرون اين محيط، بيرون اين "بازار" از پيش معلوم، تئوريسين مربوطه حتى متفکر و منتقد معتبر و با نفوذى در جهان معاصر خود نيست. حتى راستش از نظر کاليبر فکرى و ظرفيت معنوى معمولا متفکر درجه دومى است. مارکس به جنگ غولهاى فکرى جهان بورژوائى رفت و در جنگ با اينها از نظر معنوى پيروز شد. هگل و فوئرباخ، ريکاردو و اسميت و ميل و مالتوس را روى تناقضاتشان خرد کرد. همين را راجع به لنين، لوگزامبورگ، تروتسکى، بوخارين، پرئوبراژنسکى، و بخش زيادى از رهبران کمونيسم در اوائل قرن هنوز ميتوان گفت. اما امروز متفکر و رهبر فکرى چپ راديکال به اعتبار توانائى اش در جدل با گرايش مجاور و مرزبندى درون مکتبى با ديگرى مخاطب و ارج و قرب دارد. فکرش مصرف درون فرقه اى دارد و به اعتبار فرقه و جريانش اهميت پيدا ميکند. اگر شما مائوئيسم را از صحنه پاک کنيد بتلهايمى در صحنه تفکر انتقادى باقى نميماند. بنظر من تئورى کمونيستى، و به اين اعتبار تئوريسين و منتقد کمونيست، بايد بعنوان منتقدآراء حاکم قد علم کند. بايد جهان را براى توده هاى عظيم طبقه مفهوم کند. بايد در شکل دادن به شعور عمومى طبقاتى نقش بازى کند. و نه اينکه صرفا راهنماى حواريون و پيروان خودش باشد. کمونيسم کارگرى اين بوده. با پيدايش اين جريان و بخصوص با شکل گرفتن و ابراز شدن جهان بينى اين جريان توسط مارکس و مارکسيسم يک رگه انتقادى با برد وسيع اجتماعى پيدا شد. پس ازپيدايش اين جريان تلقى جامعه از دولت، اقتصاد، مذهب، عدالت، تاريخ و آينده بشريت و خلاصه همه جوانب جامعه بشرى بطور بازگشت ناپذيرى عوض شد. الان هم ما بهمين احتياج داريم. چه کسى از کمونيسم و از طبقه کارگر قبول ميکند که در شرايطى که هر ساعت و ثانيه سنت هاى فکرى بنيادى جامعه بورژوائى، از اصالت مالکيت تا ناسيوناليسم، رفرميسم، دموکراسى، ليبراليسم، راسيسم و امثال آن ذهن صدها ميليون انسان را قالب ميزنند، با پلميک کردن با مائوئيسم و تروتسکيسم و چپ نو و غيره خود را سرگرم کند و خود را يک گرايش زنده فکرى، يک جريان انتقادى معتبر در جهان معاصر بداند. ما بايد جواب فرقه هاى مدعى مارکسيسم را بدهيم. ولى کمونيسم کارگرى بايد بار ديگر بعنوان يک انتقاد قدرتمند اجتماعى عليه افکار حاکم برجامعه قد علم کند. ما اين را ميخواهيم. جز با درافتادن با جهان بورژوائى و تفکر بورژوائى در مقياس اجتماعى، کمونيسم کارگرى بعنوان يک تفکر و جهان بينى برد اجتماعى پيدا نميکند.

بطور مشخص به محتواى اجتماعى و انتقادى اين جريانات منتقد اردوگاه به اصطلاح سوسياليستى نگاه ميکنيم ميبينيم پيدايش خود اينها مصادف دورتر شدن کمونيسم به مثابه يک تئورى و يک جنبش از پايه طبقاتى خودش شده. مائوئيسم منتقد سوسياليسم روسى است، اما خودش بهمان اندازه غير مارکسيستى و غير کارگرى است. چپ نو همينطور، تروتسکيسم همينطور، اوروکمونيسم همينطور، جريان طرفدار آلبانى همينطور، سوسياليسم خلقى همينطور. در واقع پشت اين جريانات انتقادى جدائى سوسياليسم راديکال از کارگر و کمونيسم کارگرى را با وضوح بيشترى ميتوان ديد، چرا که اينها پيشينه يک انقلاب کارگرى عظيم را نداشتند و بوضوح در سطح جامعه در کانون هاى غير کارگرى پيدا شدند و جا گرفتند. از نظر اعتقادى بنيادهاى سوسياليسم بورژوائى در روسيه هيچوقت توسط اينها نقد نشد. تصويرشان از سوسياليسم و مالکيت اشتراکى همان چيزى است که آنها داشتند. وقتى به اختلافاتشان نگاه ميکنيد منفعت هاى غير کارگرى روشن آنها و نفوذ گرايشات فکرى و سياسى بورژوائى را بوضوح در آنها ميبينيد. انتقاد اوروکمونيسم، مائوئيسم و پوپوليسم به اين بستر رسمى کاملا ناسيوناليستى است. انتقاد تروتسکيسم، ليبراليسم چپ و چپ نو انتقادى از موضع دموکراسى است. از نظر عملى و اجتماعى اين جريانات انتقادى به ميدان آمدن کارگر در برابر اين قطب رسمى را ابدا نمايندگى نميکردند. برعکس، راديکاليسم سياسى اينها همراه بود با دانشجوئى شدن و روشنفکرى شدن نيروى فعاله آنها با منتقل شدن کانون توجه به مارکسيسم به دانشگاهها و محيط اعتراض دانشجوئى.اينها پرچم اعتراض کارگرى را هيچوقت دست نگرفتند. اينها ابدا گرايشاتى نبودند که حامل و سازمانده اعتراض سوسياليستى کارگر به سوسياليسم بورژوائى در روسيه باشند.کمااينکه وقتى بعد از چندين سال اين قطب رسمى ترک ميخورد و زير فشار هاى عينى اقتصادى و حملات بورژوازى طرفدار بازار به اضمحلال کشيده ميشود، کارگران را نه زير پرچم اين جريانات انتقادى بلکه حتى بدبين به سوسياليسم بطور کلى پيدا ميکنيم. اگر کمونيسم کارگرى صفبندى اى در برابر اين قطب ها بوجود آورده بود، امروز ما شاهد چنگ اندازى کليسا و محافظه کارى جديد به جنبش کارگرى روبه رشد در کشورهاى اردوگاه شوروى و يا رها شدن اعتراض کارگرى در اروپاى غربى در دست سوسيال دموکراسى و تريديونيونيسم نميبوديم.

اين چپ راديکال بنظر من هيچ سهم مستقيمى در تاريخ کمونيسم کارگرى ندارد.در تاريخ پيدا شدن يک سوسياليسم راديکال و ميليتانت چرا، در تاريخ سوسياليسم کارگرى نه.

٣- مبارزه فكري و نظري با جريانات سوسياليستي و غيركارگري تابعي از تقابل كمونيسم با جريانات فكري اصلي در جامعه بورژوايي است. اين جريانات كدامند؟

کمونيسم کارگرى، مارکسيسم، يک انتقاد اجتماعى معين به نظام موجود، يعنى سرمايه دارى، است. انتقاد يک بخش جامعه است. انتقادى بنيادى و زير و رو کننده از جانب طبقه اى است که منفعتى در حفظ چهارچوب نظام موجود ندارد. کمونيسم کارگرى عليه کليت سرمايه دارى و نفس وجود آن است. اما اين تنها انتقاد نيست. از درون چهارچوب همين جامعه موجود هم پرچم انتقادهاى اجتماعى ديگرى ، حتى قبل از سوسياليسم کارگرى، برافراشته شده و جامعه بورژوائى را حول خود قطبى کرده است. اينها گرايشاتى هستند که چهارچوب فکرى و سياسى جامعه بورژوائى را ساخته اند و در عين حال، از آنجا که هريک متضمن الگوهاى ويژه اى براى توسعه سرمايه دارى بوده اند، اينجا و آنجا در قبال سير مشخصى که توسعه سرمايه دارى در اين يا آن کشور و يا اين يا آن دوره بخود گرفته است در موضع انتقادى قرار گرفته اند.
بنظر من اصلى ترين اين گرايشات که مهر خودشان را چه به تفکر رسمى و چه به تفکر انتقادى در جامعه بورژوائى کوبيده اند عبارتند از ناسيوناليسم، دموکراسى و رفرميسم.
تاريخ کمونيسم کارگرى تاريخ کشمکش با اين جنبش هاى اجتماعى و اين آرمانهاى ريشه دار جامعه معاصر نيز هست. بنظر من سوسياليسم کارگرى در مجموع تاکنون، منهاى دوره هاى کوتاهى، مثلا اوائل دهه بيست در آلمان و روسيه، در مقياس اجتماعى مقهور اين جريانات شده و حتى از نظر قدرت عمل خود در درون خود طبقه کارگر نيز تا حدود زيادى تحت الشعاع اين جنبش ها بوده است. خود اين جريانات اساسا نه شکاف طبقاتى در جامعه، بلکه شکافهاى عينى درون بورژوازى را نمايندگى ميکنند. اينها چه تک تک و چه در امتزاج باهم سرچشمه يک سلسله جنبش هاى سياسى و اجتماعى در تاريخ معاصر بوده اند و هريک در مقاطعى، در اين يا آن کشور، دست بالا را پيدا کرده اند و به خط حاکم در درون خود طبقه بورژوا تبديل شده اند. گرايشات مختلف کمونيسم و سوسياليسم تاکنونى بنظر من عمدتا حاصل اين گرايشات قدرتمند غير کارگرى در جامعه با درجه معينى سازش با سوسياليسم کارگرى بوده است. بسته به اينکه کدام اين گرايشات و جنبش هاى بنيادى در شکل دادن به اين شاخه هاى سوسياليسم نقش بيشترى داشته اند ما با شاخه هاى مختلفى از کمونيسم و سوسياليسم روبرو ميشويم.

- عنصر ناسيوناليسم در مائوئيسم بشدت قوى است،
- حال آنکه در تروتسکيسم ناسيوناليسم نقش زيادى ندارد و رفرميسم و دموکراسى برجستگى دارد. ---- پوپوليسم ، ملقمه اى از ناسيوناليسم و رفرميسم ويژه کشور تحت سلطه بود
- و دموکراسى، لااقل درمراحل اوليه آن، سهم کمترى درآن داشت. چپ نو اساسا محصول انتقاد به خط رسمى از زاويه دموکراسى بود. "کمونيسم" روسى، همانطور که در بحث هاى بولتن "مارکسيسم و مساله شوروى" گفتيم، حاصل غلبه ناسيوناليسم و رفرميسم بر سوسياليسم کارگرى بود و امروز دارد رفرميسمش را به نفع دموکراسى کنار ميگذارد. تاريخ چپ ايران را که مطالعه ميکنيد همين سنت هاى بنيادى انتقاد بورژوائى را در شکل دادن به انقلاب مشروطيت، جبهه ملى و حزب توده، مشى چريکى و سوسياليسم خلقى ميبينيد. سردمداران اين جريانات، امروز که ديگر همه جاى دنيا گلاسنوست شده، در خاطرات سياسى خود صريحا درونمايه جنبش ها و احزابشان را بر مبناى همين گرايشات بنيادى نقد بورژوائى به سرمايه توضيح ميدهند.

امروز مد شده است که شبه مارکسيست ها دنبال اين بگردند که کدام اين مواد اوليه سه گانه در تهيه سوسياليسم شان کم بکار رفته بوده. ميخواهند سوسياليسم را دموکراتيک تر کنند، براى ناسيوناليسم جاى بيشترى در آن باز کنند و غيره. مکتب خودشان است، هر کارى بخواهند ميتوانند با آن بکنند. براى کمونيسم کارگرى، اما، هيچ امتزاجى با هيچيک از اين گرايشات لازم نيست. کاملا برعکس، وقت اين شده که يکبار ديگر، همانطور که کمونيسم کارگرى در قبال جنگ اول ناسيوناليسم را کوبيد و در انقلاب اکتبر پاسخ دموکراسى را داد، يکبار ديگر در يک مقياس وسيع اجتماعى کمونيسم را از هرنوع تتمه نفوذ اين جريانات مستقل کنيم.

١- اولين تفکيک نظرى ما به نحوه ارزيابى تاريخ تاکنونى مربوط ميشود. به نحوه اى که کمونيسم گذشته خود را ميفهمد و به خود ميشناساند. کمونيسم تاکنونى تاريخ خود را کجا جستجو ميکند. اين نشان ميدهد که به کدام گوشه واقعى در جامعه تعلق دارد. من نميفهمم چرا ما بايد هرکه را زير پرچم داس و چکش دنبال برنامه ريزى اقتصاد ملى وسازماندهى مزد بگيرى در کشور خود رفته، خواسته حقوق ملى اش را استيفا کند، دنبال خوردن نان و لبنيات خاک پاک ميهن خودش بوده، دموکراسى خواسته، يا در جامعه "فرا صنعتى" احساس "از خود بيگانگى" کرده را جزو تاريخ کمونيسم بدانيم، ولى اعتصاب معدنچى انگليسى را که يکسال تمام با کل بورژوازى، از پليسش تا قلمزنش، در افتاده را جزو تاريخ يونيونيسم بنويسيم و يا جنبش شورائى کارگرى در فلان کشور را جزو تاريخ آنارشيسم و آنارکو سنديکاليسم. اولين اختلاف ما با کل سوسياليسم تاکنونى، بنابراين، بر سر خود تاريخ کمونيسم است. نه فقط تاريخ گذشته، بلکه تاريخ زنده امروز که در برابر چشمان همه جريان دارد. براى ما تاريخ کمونيسم نه تاريخ يک مکتب، بلکه تاريخ يک اعتراض طبقاتى است. وقتى از اين دريچه نگاه ميکنيم، تازه متوجه ميشويم که اين جماعت چه بروز خود مکتب آورده اند و چطور امروز سر خود، وقتى جنبششان به انتها رسيده، دارند پايان مارکسيسم، يعنى انتقاد کارگر به سرمايه دارى را هم اعلام ميکنند. اين نگرش متفاوت به تاريخ کمونيسم نه فقط باعث ميشود سناريوى تاکنونى و پروبلماتيک هاى تاکنونى را نپذيريم، بلکه همين امروز هم ما را با مجموعه وسيع و کاملا متفاوتى از معضلات نظرى و عملى روبرو ميکند که کمونيسم موجود و گرايشات مختلف آن اصولا سراغ آن نميروند. بخشى از اختلاف ما با اين جريانات لاجرم خود را در آنچه که اينها نميگويند و نميفهمند نشان ميدهد.


٢- اختلاف ديگر بر سر خود سوسياليسم است. سوسياليسم چيست؟ پاسخ اين سوال را اين تعيين ميکند که آدم دردش در جامعه موجود چه باشد. مارکس، از دريچه منافع روشن کارگرى، اين درد را نظام مزدبگيرى و مالکيت بورژوائى بر وسائل توليد ميدانست و لذا سوسياليسم را بعنوان ختم اين وضعيت، بعنوان لغو بردگى مزدى و ايجاد جامعه مبتنى به مالکيت اشتراکى، تعريف کرد. مارکس توانست تمام مصائب بشر را، از بى حقوقى سياسى و ناامنى اقتصادى تا اسارت اش در چنگال مناسبات اجتماعى ظاهرا غير قابل درک و خرافات فکرى، بر اين مبنى نقد کند و بشکافد. سوسياليسم خلاصى کامل انسان از هرنوع محروميت و اسارت و غلبه او بر مقدرات اجتماعى و اقتصادى خود است.اما همه اينها تنها با از ميان بردن سرمايه، بعنوان قدرتى خارج از کنترل توليد کننده مستقيم و تقابل آن با کارگر مزد بگير، مقدور ميشود. اما گرايشات ديگر معضلشان اين نيست. براى بخش اعظم آنها سوسياليسم پاسخ "آنارشى توليد" در نظام سرمايه دارى، و يا استراتژى خاصى براى رشد نيروهاى مولده است. سنتا اين جريانات از سوسياليسم دولتى کردن و برنامه ريزى را فهميده اند. سوسياليسم اينها بنابراين پرچم جنبش ديگرى در جامعه سرمايه دارى است که نه از نقد رابطه کار و سرمايه، نه از نقد نظام مزد بگيرى، بلکه از نقد کم و کاستى هاى توليدى و توزيعى سرمايه دارى کنترل نشده عزيمت ميکنند.

تمايز ما با اين کمونيسم غير کارگرى، بنابراين در اساس همانست که مارکس در مانيفست کمونيست در نقد سوسياليسم بورژوائى مطرح ميکند. اينکه اين جنبش سوسياليسم بورژوائى پرچم مارکس و مارکسيسم را برداشت، البته نشان قدرت مارکسيسم به مثابه يک مکتب فکرى و قدرت کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى بود. اما اين خصلت اجتماعى سوسياليسم بورژوائى را تغيير نداد. امروز اينها دست از مارکسيسم ميکشند چون جنبش شان براى اصلاح سرمايه دارى به طريقى که ميخواستند شکست خورده است. اما مشقات ناشى از نظام سرمايه دارى و نقد کارگرى، چه در سطح نظرى و چه در پراتيک روزمره کل جامعه، به قوت خود باقى است. اينکه نقد ما به نظام موجود چيست و لاجرم سوسياليسم نفى چه اوضاعى است يک نقطه اختلاف محورى کمونيسم کارگرى با شاخه هاى مختلف کمونيسم و سوسياليسم معاصر است. اين اختلاف بر سر نقد جامعه موجود و بر سر سوسياليسم بعنوان يک وضعيت معين اجتماعى، سرچشمه يک سلسله اختلافات برنامه اى و سياسى بنيادى ميان ما و ديگران است. اين خودش را در برنامه ما، در تحليل وظايف انقلاب کارگرى و در دسته بندى نظرى و اجتماعى چپ نشان ميدهد. در بحث پيرامون تجربه شوروى در بولتن ها ما نمونه اى از اين اختلاف نگرش راميبينيم. در ارزيابى تاريخ چپ ايران همينطور، در تلقى ما از مبانى برنامه يک حزب کمونيستى همينطور. خيلى از اين اختلافات نظرى و سياسى را در همين دوره مطرح ميکنيم و بحث ميکنيم.

٣- انقلاب و اصلاحات. رابطه كمونيسم و اصلاحات
اختلاف ديگر ما با ساير گرايشات موسوم به کمونيست و سوسياليست، يا بعبارت ديگر يک خصلت مشخه کمونيسم کارگرى، مساله برخورد به اصلاحات اقتصادى و اجتماعى و به مبارزه اقتصادى طبقه کارگر است. من اين معضل را يکى از اساسى ترين پايه هاى جدائى شاخه هاى کمونيسم موجود از طبقه کارگر و اعتراض کارگرى و يکى از زمينه ها ومحمل هاى اصلى انزواى چپ راديکال در دوره معاصر ميدانم. براى ما مبارزه اقتصادى کارگر و تلاش دائمى براى بهبود اوضاع طبقه از طريق تحميل اصلاحات سياسى و اقتصادى به بورژوازى يک جزء لايتجزاى مبارزه کارگرى و جزو داده هاى از پيشى آن است.
اين نکته خيلى مهمى است. فکر ميکنم اين تناقض در نحوه اى است که چپ راديکال تاکنونى به مساله اصلاحات در جامعه سرمايه دارى نگريسته است. اگر قبول کند که اصلاحات خوب است، آنوقت خود را ناگزير به در آغوش گرفتن اپوزيسيون بورژوائى ميبيند، که گويا صاحب امتياز مبارزه براى اصلاحات است، و اگر بخواهد از اين اجتناب کند، اگر بخواهد نيروى مستقلى در صحنه سياسى باشد، آنوقت بايد زير ارزش اصلاحات بزند و به يک جريان ماليخوليائى منزوى در حاشيه جامعه و بى تاثير براوضاع عينى تبديل بشود. سوالى که هست اين است که کارگر و جنبش کارگرى چه نقص مادرزادى دارد که به زعم اينها خود نميتواند راسا پرچم اصلاحات اجتماعى را نيز بردارد؟ (درحالى که واقعيت دقيقا عکس اين تصور را ثابت کرده). همانطور که گفتم بهبود اوضاع اقتصادى و سياسى و فرهنگى در چهارچوب همين جامعه موجود امر دائمى کارگر و سوسياليسم کارگرى است. پيش فرض وجود آن بعنوان يک جريان انقلاب اجتماعى است. چرا بدست گرفتن پرچم رفع ستم ملى بايد کارگر را به ناسيوناليسم بعنوان يک امر و يک جنبش اجتماعى بخشى از بورژوازى نزديک کند؟ چرا خواست گسترش حقوق سياسى انسان در جامعه موجود بايد کارگر را دنبال دموکراسى بورژوائى، بعنوان يک جنبش سر و ته دارو پرچم دار طبقه حاکم، بفرستد؟

مساله رابطه انقلاب کارگرى با اصلاحات و با مبارزه جارى اقتصادى طبقه براى ما يک گره گاه اساسى در فعاليت کمونيستى است. سوسياليسم و کمونيسم تاکنونى در برابر اين مساله زمين خورده است. آن جرياناتى که به اصطلاح به مبارزه اقتصادى و مبارزه براى رفرم بها داده اند، و اين بيشتر خصلت جريانات خط رسمى کمونيسم تا قبل از دهه ٦٠ ميلادى است، اساسا بعنوان جرياناتى رفرميست عمل کرده اند. گرايش اينها به شرکت در مبارزه براى اصلاحات، ناشى از حذف آرمان و امر انقلاب کارگرى از دستورشان بوده. جناح چپ بورژوازى هميشه در صحنه مبارزه براى اصلاحات فعال بوده و اينها هم سنت سياسى اين بخش جامعه بودند. در مقابل، چپ راديکالى که با نقد اين خط رسمى به ميدان آمد، حال چه به شکل مائوئيسم، و يا تا حدودى تروتسکسيم، اولا از مبارزه اقتصادى جارى طبقه بريد و کانون فعاليت را رسما روشنفکران جامعه قرار داد و ثانيا، قيد اصلاحات را زد. اعلام اينکه "سرمايه دارى قادر به اصلاحات نيست" تبديل به يکى از پايه هاى انقلابى نمائى اينها شد. تمام انقلابيگرى شان چيزى جز تحميل اصلاحات اقتصادى و ادارى و فرهنگى به بورژوازى نبود، اما در سطح نظرى و در پراتيک عملى مبارزه براى اصلاحات به يک کفر در فرهنگ سياسى اينها تبديل شد.
کمونيسم کارگرى جنبشى براى انقلاب کارگرى و کمونيستى است. ما اين انقلاب را هم اکنون ممکن و در دستور ميدانيم. اما بعنوان يک طبقه زير فشار ما براى هردرجه بهبود اوضاع اجتماعى به نفع افزايش اقتدار سياسى و اقتصادى و بالا رفتن حرمت انسانى کارگر و زحمتکش و براى هر درجه گشايش سياسى و فرهنگى که مبارزه ما را تسهيل کند قاطعانه مبارزه ميکنيم. حضور در صحنه مبارزه براى بهبود اوضاع، وضعيت اوليه و داده شده کمونيسم کارگرى است، و نه امرى که بايد با تصويب قطعنامه خاصى در دستور بگذارد. ما هم حکومت کارگرى ميخواهيم و هم افزايش حداقل دستمزد، هم قصد اشتراکى کردن کل وسائل توليد را داريم هم ميخواهيم سن بازنشستگى پائين بيايد. هم ميخواهيم عليه حکومت هاى بورژوائى قيام کنيم و هم بيمه بيکارى ميخواهيم. براى ما برابرى حقوقى زن و مرد مهم است، جدائى دين از دولت مهم است، سواد آموزى مهم است، بهداشت مهم است، آزادى بيان و حقوق فردى مهم است، چون لزوم اينها را از کتاب در نياورده ايم بلکه در زندگى هرروزه مان بعنوان يک طبقه حس ميکنيم. اين آن وجهى از مارکسيسم است که چپ راديکال غير کارگرى منفعتى در فهميدنش نداشته است. بقول مارکس، يک خصلت مشخصه کمونيسم کارگرى اينست که براى "به جلو سوق دادن کل جنبش طبقاتى" در تمام مراحل ودقايقش تلاش ميکند.
رفرميسم
رفرميسم ظاهرا آن جريانى است که ميتواند نشان بدهد اوضاع مادى را بهبود ميبخشد. بالاخره روزکار از ١٦ ساعت به ١٠ ساعت و ٨ ساعت رسيده است، بالاخره چيزى به اسم بيمه بيکارى يکجاهائى تصويب شده. بالاخره دارند به تعدادى از بچه هاى ما واکسن ميزنند، و غيره. من اينها را امتيازى براى جنبش هاى رفرميستى نميدانم. تک تک اين اصلاحات را با تمام وجود ميخواهيم، اما آن جريان اجتماعى که شفاعت انسان را پيش بورژوازى ميکند و با قول دست نزدن به بنياد جامعه موجود و با توجيه اساس اين نظام، امتيازات جزئى از بورژوازى ميگيرد جنبش کارگر انتهاى قرن بيستم نميتواند باشد. رفرميسم افق مبارزه کارگرى براى تغيير جامعه را کور و محدود ميکند.
اصلاحات تا کنونى حاصل مبارزه و فشار انقلابى کارگر و توده محروم و بيحقوق جامعه است. رفرميسم اين مبارزه و اين فشار را مهار ميزند. سوسياليسم کارگرى خود مسقيما و بدون نياز به هيچ واسطه اى ميتواند براى تحميل اصلاحات به بورژوازى مبارزه کند. براى ما اما اين اصلاحات تنها گوشه اى از آنچيزى است که جنبش ما به تحقق آن قادر است. اگر بدست ما بود، اگر بدست کارگر و سوسياليسم کارگرى بود، هر چند دقيقه کودکى در سودان و بنگلادش و در گتوهاى پايتخت هاى دموکراسى و رفرم از بى غذائى و بى دوايى نميمرد، اگر بدست ما بود غذا و پوشاک و مسکن و سواد و بهداشت و امنيت اقتصادى مانند هوايى که تنفس ميکنيم رايگان و در دسترس بود. اگر بدست ما بود شکوفائى خلاقيت تک تک انسانها، و نه بقاء، به قانون اساسى جامعه تبديل ميشد. اينها همه همين امروز مقدور است. هيچ ابهامى در اين مورد نبايد داشت. قدرت توليدى بشر امروز بجائى رسيده است که بقاء مشقات اقتصادى و اجتماعى را ديگر بهيچوجه نميتوان به چيزى جز مناسبات اجتماعى موجود ربط داد. رفرميسم همين را از چشم ما دور نگهميدارد. انتظار انسان را از تغيير پائين مياورد، اعتراض را ساکت ميکند.

سوسياليسم کارگرى در تلاش براى آزادى سياسى و اصلاحات اجتماعى جنبشى قائم به ذات است. مبارزه ما براى سازماندهى انقلاب اجتماعى، انقلاب کارگرى، باعث نميشود که جنبش ما صحنه مبارزه براى بهبود دائمى اوضاع را به جنبش هاى اجتماعى طبقات ديگر واگذار کند. در همين قلمرو هم، يعنى در قلمرو مبارزه براى بهبود اوضاع سياسى واقتصادى مردم، سوسياليسم کارگرى يک آلترناتيو و يک مدعى مستقل است.

به اين معنى است که من سوسياليسم کارگرى را نه فقط در جدال با جامعه بورژوائى، بلکه در جدال با منتقدين بورژواى جامعه بورژوائى و جنبش هاى غير کارگرى براى مشروط کردن و اصلاح کردن جامعه بورژوائى ميبينم. دقيقا از آنجا که به بهبود اوضاع سياسى و اقتصادى اهميت ميدهيم، نميتوانيم عرصه مبارزه براى آن را به جنبش هائى واگذار کنيم که دم بريده ترين و مسخ شده ترين تغييرات را وعده ميدهند. و تازه با اين کار کل سيستم موجود را از زير نقد پراتيکى طبقه کارگر در ميبرند و ابقاء ميکنند.

آيا اين به معنى برخورد خصومت آميز يا کناره گيرانه در قبال حرکات غير کارگرى براى اصلاحات است؟ ابدا. نميتوان در صحنه مبارزه براى يک تغيير بود و به ديگرانى که، حال با هر منفعتى، همان تغيير و يا بخشى از آن را ميخواهند چنگ و دندان نشان داد. بحث من اينجا بر سر مناسبات جنبش هاى اجتماعى باهم و مناسبات هريک از اينها با مردم و بويژه با طبقه کارگر است. اختلاف بنيادى سوسياليسم کارگرى با گرايشات اصلاح طلبانه غيرکارگرى بايد خود را در تلاش ما براى محدود کردن نفوذ آنها و حاکم نشدن افق آنها بر کل جنبش اجتماعى براى تغيير اوضاع نشان بدهد. اين ديگر تابعى از قدرت سوسياليسم کارگرى براى ايفاى نقش بعنوان يک آلترناتيو واقعى در صحنه عمل سياسى است. مبارزه براى از بين بردن ستم ملى بايد تقويت شود و در عين حال افق ناسيوناليستى و قدرت اجتماعى ناسيوناليسم تضعيف بشود، مبارزه براى آزادى سياسى بايد گسترش پيدا بکند، بدون آنکه توهم به جمهورى خواهى و پارلمانتاريسم بورژوائى گسترش پيدا بکند. کمونيسم ميتواند در راس جنبش براى اصلاحات و رفع ستم ملى باشد، يک نيروى فعال در مبارزه بهبود اوضاع جارى کارگران باشد، اين جنبش ها را على العموم به جلو سوق بدهد، بدون آنکه به رفرميسم و ناسيوناليسم آوانس بدهد وبه آنها ميدان رشد بدهد.

٤- در زمينه تئورى تشکيلات
رابطه حزب و طبقه، خصوصيات حزب طبقاتى، مبانى عمومى تاکتيک، درک از انترناسيوناليسم و غيره هم اختلافاتى اساسى با گرايشات مختلف سوسياليسم تاکنونى داريم. وقتى همه اينها را کنار هم ميگذاريم ميبينيم که هرنوع احساس خويشاوندى با چپ راديکال براى کمونيسم کارگرى گمراه کننده است. اما آنچه که بويژه امروز مهم است اينست که با زوال سوسياليسم بورژوائى زمينه مناسبى براى ارائه مستقيم و اثباتى مارکسيسم بوجود آمده. من فکر ميکنم اين خود تا حدود زيادى کار ما را براى "بازتعريف" مارکسيسم از طريق رجوع اثباتى به پيکره خود اين تئورى تسهيل ميکند.

٥- كمونيسم و دمكراسي‌
دموکراسى به مثابه يک آرمان، تجسم و تبيين ويژه اى از آزادى بطور کلى است. اين نحوه ويژه اى است که تاريخا يک طبقه معين، بورژوازى، از آزادى سخن گفته است. مارکسيسم هم از آزادى تبيين خودش را دارد. تبيين مارکسيستى از آزادى انسان و رابطه فرد و جامعه نقد کوبنده اى از دموکراسى نيز هست. مارکس از انسان شروع ميکند و نه از کميت ها و اکثريت و اقليت ها. در واقع تنها راهى که بورژوازى براى سازش با آرمان آزادى انسان و برابرى انسانها دارد، همين است. يعنى تحکيم موقعيت نابرابر آنها در توليد، و دادن ظاهرى از برابرى صورى و حقوقى بين افراد. نقطه عزيمت دمکراسى نه انسان بمثابه يک موجوديت داده شده، معتبر و مقدس، بلکه فرد است، بعنوان يک واحد قابل شمارش. انسان در دموکراسى به راى تقليل مييابد. دموکراتهاى ما امروز فراموش ميکنند که به رسميت شناخته شدن کارگر و زن و مهاجر و سرخپوست و سياه پوست بعنوان آحاد قابل شمارش، و شمول يافتن دموکراسى به اينها خود حاصل دهها سال مبارزه غير دموکراتيک انسانها با دموکراسى هاى موجود بوده است، که تازه در بخش اعظم دموکراسى هائى که قبله اينهاست، هنوز عملى نشده. تازه- دموکراتهاى ايرانى در خارج کشور براى مثال يادشان رفته است که خودشان در مهد دموکراسى بعنوان مهاجر کوچکترين رائى در همان انتخاب چند سال يکبار ميان ميتران ها و لوپن ها و تاچرها و کيناک ها ندارند. و تازه ترديد ندارم که بخش اعظمشان معادل چنين حقى را براى مهاجر افغانى در ايران دموکراتيکشان قائل نخواهند بود. اينها فراموش ميکنند که يک راى، يعنى راى يک انسان، براى دموکراسى همانقدر بى ارزش و کم تاثير است که براى استبدادى ترين نظام ها و اين نشانه بى ارزشى انسان، به مثابه انسان، براى دموکراسى است. اينها فراموش ميکنند که چگونه بورژوازى از همين مفهوم دموکراسى و راى هرجا که امر حقوق بشر به معنى واقعى کلمه، و امر برابرى انسانها، بطور واقعى به پيش کشيده شده است، عليه آزادى و مبارزه آزادى خواهانه سود جسته است. اينها فراموش ميکنند که دموکراسى در هرلحظه تناسب قوائى است که ميان انسان با جامعه ضد انسانى بورژوازى برقرار شده است. من اينجا از بحث اصلى مارکسيسم در مورد رابطه آزادى سياسى و حقوق فردى با زيربناى اقتصادى و ضرورت دگرگون کردن اقتصادى جامعه براى تحقق آزادى سياسى انسانها ميگذرم چون فکر ميکنم هر مارکسيستى اين را از بر است.

بهرحال ما کمونيستها براى آزادى خواه بودن نياز به سازش با دموکراسى و الهام گرفتن از آن نداريم. ما منتقد دموکراسى از موضع آزادى و برابرى انسانها هستيم. براى ما انسان مبنى است. نام آزادى خواهى ما، نام اعتقاد ما به حقوق جمعى و فردى انسانها، و پرچم مبارزه ما براى بر قرارى اين آزادى و برابرى، سوسياليسم است. ما از حقوق انسان، نه فقط در بعد حقوقى و سياسى، بلکه در بنيادى ترين ابعاد اقتصادى دفاع ميکنيم چون سوسياليستيم. و اين يک اصل پرنسيپى ماست حتى اگر بورژوازى از تمام مردم جهان عليه اين حقوق راى بگيرد.

٦- كمونيسم و ناسيوناليسم
در مورد ناسيوناليسم مساله از اين هم روشن تر است، زيرا اين يکى حتى کلمه مخفف ويا روايت نيمبندى براى يکى از آرمانهاى حق طلبانه و برابرى طلبانه انسان هم نيست. نگاه کنيد ببينيد که ناسيوناليسم براى مردم محروم جهان چه پيامى دارد. تمام مضمون ناسيوناليسم حمايت از طبقه حاکمه خود است. در استثمارش، در جنگش، در رواج خرافاتش، در نقض حقوق انسانش. ناسيوناليسم بعنوان يک جنبش و يک حرکت سياسى ابزارى براى تعيين تکليف درونى بورژوازى در سطح جهانى و کشمکش بخش هاى مختلف اين طبقه بر سر سهم برى از پروسه انباشت سرمايه است. ناسيوناليسم ايدئولوژى رسمى امپرياليسم بوده است. اينکه ناسيوناليسم بورژوازى در کشور تحت سلطه، يا در ميان ملل تحت ستم، خود را در مقطع محدودى در تاريخ در تقابل با وجوهى از امپرياليسم يافته است باعث شده که چپ غيرکارگرى که خميره خودش را اين ناسيوناليسم ميسازد حساب ويژه اى براى ناسيوناليسم باز کند و تطهيرش کند. اما کارگر کمونيست، و مارکسيسم، در ناسيوناليسم شمايل بورژوازى را ميبينند و نه هيچ چيز ديگرى را. بعنوان يک تفکر و يک تمايل، ناسيوناليسم بنظر من جزو آن خرافات دوران جاهليت بشر است که بايد از آن خلاص شد. از نظر فکرى ناسيوناليسم يعنى بريده شدن انسانها از خصلت مشترک انسانى و جهانى شان. ناسيوناليسم با اصل اصالت انسان تناقض دارد.

ماحصل اجتماعى ناسيوناليسم هم بهرحال تکه تکه شدن طبقه کارگر و ضعف اردوى انقلاب کارگرى است. کارگرى که بجاى اينکه خود را يک انسان و يک کارگر توصيف کند، خودش را بريتانيايى، تاميل، هندى و يا ايرانى و غيره ميداند، فى الحال گردنش را براى پذيرش يوغ بردگى و بى حقوقى خم کرده است. تعصب ناسيوناليستى بنظر من عاطفه اى براستى شرم آور است و نه فقط هيچ نوع خوانائى با سوسياليسم کارگرى ندارد، بلکه اصولا با هرنوع اعتلاى معنوى انسان مغاير است.
***
بخش سوم

آيا كمونيسم كارگري مساله اي محلي و ايراني و يا استنتاجي از چپ و يا مبارزه طبقاتي در ايران است؟

براى ديدن کمونيسم کارگرى بعنوان يک حرکت اجتماعى و براى شناختن آن بعنوان يک سيستم فکرى و سياسى ابدا نيازى به رجوع به چپ ايران و تحولات آن نيست. هيچ چيز ويژه ايرانى اى در اين بحث نيست. بحث من اينست که سوسياليسم کارگرى يک جريان عينى و مادى در جامعه سرمايه دارى است و از لحاظ نظرى مارکسيسم پرچم آن است.

از نظر تحليلى بحث امروز ما درباره کمونيسم کارگرى ابدا استنتاجى از چپ ايران و يا حتى مبارزه طبقاتى در ايران، تا چه رسد به تحولات درون حزب کمونيست ايران، نيست. بلکه يک نقطه نظر و يک ارزيابى عام کمونيستى از موقعيت جنبش طبقاتى و سرنوشت سوسياليسم بعنوان يک تئورى و يک پراتيک اجتماعى است. اما واضح است که من بعنوان يک فرد، و گرايش ما بعنوان مجموعه اى از افراد، در متن يک تجربه سياسى معين به اين ارزيابى ها و به اين نقطه نظرات رسيده ايم. ما فعالين نسل اخير کمونيسم در ايران هستيم، در شکل دادن به فکر و عمل سياسى جنبش سوسياليستى زمان خودمان در اين کشور معين نقش بازى کرده ايم، تبليغ کرده ايم، سازمان داده ايم، مرزبندى ها و وحدت هائى در اين چپ راديکال ايجاد کرده ايم. جمعبندى امروز ما، هر قدر هم که مولفه هاى عامى بدست داده باشد، بهرحال تا آنجا که داريم از تحولات ذهنى اين اشخاص حرف ميزنيم، در امتداد تاريخى تجربه سياسى ماست.
اما همين تجربه سياسى را نيز نبايد فقط محلى و کشورى تصور کرد. اگر عمل سياسى اين افراد عمدتا محدود به جغرافياى سياسى معينى بوده، بعنوان کمونيست و سوسياليست از معضلات و مشاهدات وسيع تر و جهانى ترى تاثير پذيرفته اند و به آن عکس العمل نشان داده اند.

دهسال پس از انقلاب ٥٧ سوق يافتن چپ ايران به يک بازانديشى اساسى امرى اجتناب ناپذير است. چپ راديکال ايران بى ربطى اش به جامعه را تجربه کرد، شاهد اين بود که تمام راديکاليسم خلق گرايانه و اصلاح طلبانه اش نقد شد و دود شد و هوا رفت،شاهد اين بود که آنچه که بظاهر مبناى فکرى و عملى کافى اى براى مبارزه قهرمانانه عليه استبداد سلطنتى بود، توانائى پاسخگوئى به مقدماتى ترين مسائل مبارزه سياسى و گرد آورى حداقل نيرو و اتحاد براى هرنوع اعتراض اجتماعى و حتى هرنوع ابراز وجود محدود فرقه اى را از دست داده است. اين تجربه، بويژه براى قربانيانش، بطور قطع گرايشى به بازبينى و بازانديشى ببار مياورد. اما آنچه که به اين بازبينى خواص امروزش و نتايج امروزش را بخشيده است ديگر اوضاع سوسياليسم در مقياس بين المللى است. راستش فکر ميکنم خود تجربه عينى انقلاب ٥٧ ، غلبه ارتجاع بورژوا- اسلامى و کابوسى که مردم ايران هنوز دارند از سر ميگذارنند، محصول يک موقعيت جهانى بود و بخصوص مهر بحران سوسياليسم بورژوائى و هرنوع راديکاليسم غيرکارگرى در سطح جهانى را برخود داشت. وقايع چين و شوروى و شکست قطعى سوسياليسم بورژوائى در برابر هجوم گرايش راست در درون بورژوازى در مقياس جهانى چپ راديکال ايرانى راناگزير ميکند که بازانديشى اش را در مقياسى جهانى و با ارجاع به کل موقعيت سوسياليسم و راديکاليسم در سطح بين المللى انجام بدهد و حتى به تجربه ايرانى خوددر يک چهارچوب جهانى فکر کند. اينکار امروز عمدتا صورت گرفته است. نتايج اين جمعبندى دارد خود را بصورت تغيير و تحولات جدى فکرى و سازمانى در چپ ايران نشان ميدهد. بخش وسيعى از فعالين چپ راديکال سابق ايران در نتيجه اين اوضاع تماما به راست چرخيده اند. پوپوليسم و راديکاليسم سابق خود را چشيده اند و به اين نتيجه رسيده اند که دموکراسى و ناسيوناليسمش کم بوده. خيلى هايشان پوسته راديکاليسم پيشينشان را کنار زده اند و در زير آن دارند خود را بعنوان نسل جديد ملى گراها و دموکراتهاى ايرانى کشف ميکنند و اين کشف خود را به صداى بلند جشن ميگيرند. اين جريان به يک سوسيال دموکراسى و يک ليبراليسم نوين ايرانى منجر ميگردد که از پايه اجتماعى وسيعى در درون بورژوازى ايران برخوردار است. يک جريان اقتصاد ساز و ضد کارگر و بيزار از هرنوع انقلاب. جريانى که بالاخره ميخواهد بورژوازى ايران را از زير سايه شاه و جبهه ملى و اسلام و حزب توده بيرون بياورد و وارد مبارزه طبقاتى دنياى انتهاى قرن بيستم بکند.

کمونيسم کارگرى نيز حاصل يک بازبينى است. اينهم جمعبندى ما از همين دوره و همين دنيا است. انقلاب ايران بنظر من عليرغم شکست سياسى اش بلوغ اجتماعى و سياسى عظيمى را ببار آورد. يک نتيجه اين انقلاب اين بود که شکاف سياست و اقتصاد در جامعه ايران پر شد. دوران اختناق آريامهرى، دوران توسعه سرمايه دارى از يکسو و انجماد روبناى سياسى از سوى ديگر بود. انقلاب قيد و بند را از روى سياست برداشت ولذا آن تحولات سياسى، بويژه در درون اپوزيسيون ايران، که مدتها بود ضرورى و عينى شده بود در فاصله کوتاهى، درست مانند فيلم تند شده، رخ داد. پرونده جريانات سنتى اپوزيسيون بورژوائى بسرعت باز و بسته شد. چپ راديکال از چريک فدائى تا سوسياليسم خلقى نوع پيکار، در ظرف يکى دو سال مطرح شد، توسط جامعه نقد شد و از صحنه خارج شد. نيروهاى طبقاتى جديد که پشت حصار هاى اختناق بروز سياسى آشکار نيافته بودند ميداندار شدند. مهم تر از همه جنبش کارگرى و در درون آن سوسياليسم کارگرى ايران بود. اين چپ ايران را دگرگون کرد. همان واقعيتى که دولت بورژوائى در ايران را وادار ميکند حرکت شوراهاى اسلامى را راه بياندازد، روى چپ ناسيونال رفرميست و ضدرژيمى و غير کارگرى ايران هم فشار آورد. نوع جديدى از چپ راديکال شکل گرفت که مشخصا فشار اين سوسياليسم کارگرى را منعکس ميکرد. حزب کمونيست بطور مشخص حاصل اين موقعيت است.

بنظر من طرح بحث کمونيسم کارگرى به معناى شيپور پايان همزيستى سوسياليسم کارگرى با راديکاليسم ملى و اصلاح طلبانه اپوزيسيون غيرکارگرى در ايران است. بحث کمونيسم کارگرى ديگر دقيقا يعنى جدا کردن سرنوشت سوسياليسم کارگرى در ايران از چپ راديکال غير کارگرى ايران و از تاريخ اين چپ. اين ديگر مستلزم گذاشتن پايه هاى اين جنبش در ايران بر تاريخ جهانى خودش و استنتاج موقعيتش از موقعيت عمومى کمونيسم کارگرى، در قبال بورژوازى و در قبال سوسياليسم غير کارگرى، در يک مقياس جهانى است. بازبينى من، بعنوان يک فرد، از تجربه دهسال گذشته به اين ترتيب مرا به نتايج کاملا متفاوتى رسانده است. چپ ايران و حتى حزب کمونيست ايران را بايد اززاويه يک جنبش طبقاتى و لاجرم فرا ملى و از زاويه يک پرچم جهانى براى تغيير جامعه نگريست. از اين زاويه ميتوان در برابر سوسياليسمى که زوال مييابد، به روشنى جنبش سوسياليستى ديگرى را ديد که کاملا بربنياد طبقاتى ديگر و در متن اعتراض اجتماعى ديگرى قرار دارد، زنده است و پاسخ دارد. من خود را فعال اين جنبش ميدانم و مستقل از اينکه اپوزيسيون چپ بورژوازى ايران امروز درباره خود چه ميانديشد، مستقل از اينکه جنبش سرمايه دارى دولتى در جهان چه بسرش آمده است، مستقل از اينکه مارکسيسم از نظر اينها چه هست و چه نيست، بعنوان فعال جنبش اعتراض اجتماعى کارگر، بايد به فکر سازمانيابى و رشد اين جنبش باشم. بنابراين با بحث کمونيسم کارگرى، ما از اين تجربه با پرچم مارکسيسم و با اصل قرار دادن اعتراض طبقاتى بيرون آمده ايم. اين درست نقطه مقابل حرکت عمومى چپ راديکال ايران است که بلوغ سياسى اش را دقيقا با صراحت دادن به بى اعتقادى اش به هردوى اينها به نمايش گذاشته است.
بنظر من کمونيسم کارگرى از يکسو و ليبراليسم و سوسيال دموکراسى نوين از سوى ديگر سنت هاى مبارزاتى و گرايشات حزبى اصلى در اپوزيسيون ايران در دوره آتى را تشکيل خواهند داد. تمام احزاب و جريانات چپ موجود تحت تاثير اين دو جريان اصلى تغيير شکل ميدهند و قطب بندى ميشوند. تازه اينجا بنظر من صحنه سياست در ايران آنطور که متناسب با واقعيات اقتصادى جامعه است چيده خواهد شد. بين اين دوجريان هرنوع تحزب تحت نام چپ چيزى جز جست و خيزهاى فرقه اى نسل پيشين فعالين اپوزيسيون ايران نخواهد بود و ابدا مضمون و اهميت اجتماعى جدى اى پيدا نميکند.

يك نقد احزاب كمونيست و اروكومونيست ها و چپ نو اين است كه وزنه اقتصادي و كمي كارگر در سرمايه داري معاصر تغيير كرده است . مي گويند با رشد تكنيك يا انقلاب تكنيكي، كارگر به عنوان يك طبقه ديگر از نظر كمي آن نيرويي نيست كه ماركس از آن صحبت مي كند. اكثريت جامعه را تشكيل نمي دهد و در نتيجه آلترناتيو كمونيستي زمينه خود را از دست مي دهد. اين احزاب، لااقل در تئورى، به سوى وسعت دادن و تنوع بخشيدن به پايه اجتماعى خود رفته اند. اين عکس حرکتى است که شما ميکنيد. خيلى ساده ممکن است بشما بگويند که کمونيسم کارگرى شما عاقبت روشنى نخواهد داشت زيرا کارگر بعنوان يک طبقه موقعيت اقتصادى و وزنه کمى پيشين را ندارد.

اين بنظر من انتقاد خيلى مفيدى است چون امکان ميدهد تفاوتها و مرزبندى هاى جدى ما با سوسياليسم و کمونيسم تاکنون موجود و با همين نوع چپ ها کاملا روشن بشود. اينکه وزنه کمى، اقتصادى و سياسى کارگر در جامعه موجود چيست و مثلا در مقايسه با زمان انتشار کتاب سرمايه يا وقوع انقلاب روسيه يا بعد از جنگ دوم و غيره چه تفاوتهائى کرده است، يک مساله عينى و قابل اندازه گيرى است و پاسخ ايدئولوژيک برنميدارد. و دقيقا از اين موضع ابژکتيو است که فکر ميکنم کسانى که حاضر نيستند رشد عظيم در کميت کارگر مزدى در جهان معاصر را به نسبت هر دوره قبل ببيننيد قطعا دارند از وراى يک عينک ايدئولوژيکى ضد سوسياليستى به دنيا نگاه ميکنند. وقتى مارکس کتاب سرمايه را مينوشت، سرمايه بعنوان يک رابطه توليدى، بعنوان رابطه اى مبتنى بر اشتغال کارگر مزدى، در چند کشور جهان بيشتر غلبه نداشت.خيلى از کشورهائى که امروز تعداد و وضع شغلى کارگرانشان در آمارهاى سازمان جهانى کار ثبت ميشود در آن دوره ها شايد حتى روى نقشه سياسى و اقتصادى جهان نبودند. درتمام دنيا کار مزدى براى سرمايه به شيوه تامين معاش اکثريت عظيم توليدکنندگان تبديل شده. پشت اين نوع ايرادها يک اروپا محورى محدود و يک تلاش کودکانه براى توجيه سياست رفرميستى در محدوده اروپاى غربى نهفته است. وگرنه هرکس ميتواند آلمان ١٩٢٠ را با کره و تايوان و برزيل و آفريقاى جنوبى و غيره امروز مقايسه کند، هندوستان و چين امروز را با پنجاه سال قبل مقايسه کند، و نتيجه آمارى خود را بگيرد. از اين گذشته، عجيب است که بحث انقلاب و جنبش کارگر صنعتى و مدرن، امروز که هر روزنامه به هر زبانى را باز ميکنيد صحبت توليد و مزد و انباشت و بارآورى کار و مقابله دولت ها و تشکل هاى کارگرى است، کمتر از پنجاه سال قبل، تا چه رسد به صد وپنجاه سال قبل، کار برد داشته باشد. اين ايرادات مسخره است. اينها توجيهات سوسياليسم بورژوائى است که ميخواهد براى جدائى خود از طبقه کارگر و اعتراض کارگرى بهانه به زعم خود علمى و "مارکسيست پسند" جور کند و يا براى اعلام وفادارى اش به پارلمان و مبارزه پارلمانى نزد بورژوازى سوگند تئوريک بخورد. بنظر من کارگر هيچگاه مانند امروز در صحنه اقتصادى و سياسى مقتدر نبوده.

به ما گوشزد ميکنند که:
- همراه با مدرنيزه شدن توليد، افول صنايع سنگين سنتى نظير فولاد ذغال سنگ و رشد سريع فعاليت هاى خدماتى، وزنه کمى پرولتاريا در کل جمعيت کاهش يافته است.
- اتحاديه هاى کارگرى نفوذ وقدرت خود را از دست داده اند.
- جنبش کارگرى تحت الشعاع جنبش صلح طلبى، محيط زيست و امثال آن قرارگرفته است.
- احزاب داراى پايه کارگرى نظير سوسيال دموکراسى و کمونيسم اروپائى کرسيهاى پارلمانى خود را از دست ميدهند و در جريان تجديد تعريف هويت اجتماعى خود و تجديد نظر دربرداشتهائى هستند که سوسياليسم را به نحوى از انحاء به طبقه کارگر مرتبط ميکرد.
- حتى احزاب مدافع اردوگاه شوروى نيز ديگر علنا به اين جهت گيرى سوسيال دموکراتيک صحه ميگذارند...
- سياست کارگرى، سوسياليسم کارگرى و مبارزه طبقاتى- بزعم اينان- ديگر مقولات کهنه و از مد افتاده اى هستند.

شگفت آور است که اصل کشمکش ميان پرولتاريا و بورژوازى و تقابل کار و سرمايه به سرمايه دارى قرن نوزدهم، سرمايه دارى عصر ماشين بخار، سرمايه دارى محدود به معدود کشورهاى اروپائى، کاربست داشته باشد ولى به جهانى که در آن سلطه سرمايه به دورافتاده ترين نقاط آفريقا و آسيا گسترش يافته است، به دنياى واحدهاى غول آساى توليدى، شرکتهاى چندمليتى، به دنيائى که در آن پروسه توليد يک کالاى واحد صدها کارخانه و بنگاه و ميليونها کارگر را در قاره هاى مختلف به يکديگر مرتبط ميکند ارتباط خود را از دست داده باشد!
درصد کمى پرولتاريا، کارگر مزدبگير، در توليد مدرن نه تنها کاهش نيافته بلکه پرولتر بودن به شيوه زندگى صدها ميليون انسان در سراسر جهان بدل شده است.
تمام کشمکش اجتماعى درده سال اخير، در همان اروپاو آمريکاى صنعتى، به گواهى تاچريسم و ريگانيسم و مانتاريسم، بر سر چيزى جز افزايش بارآورى کار همان پرولتاريائى که سوسياليسم بورژوائى زوالش را اعلام کرده است نبوده است.
در تمام کشورهاى تحت سلطه پيدايش يک طبقه کارگر وسيع در دو دهه اخير بافت اقتصادى و معادلات سياسى سنتى در جامعه را متحول نموده است. بحرانهاى سياسى و تلاطمها و انقلابات در کشورهائى نظير برزيل، آرژانتين، کره، فيليپين، آفريقاى جنوبى وايران دراين واقعيت اساسى ريشه دارند. اينها تلاطمهاى ناشى از تطبيق روبناى سياسى سنتى اين جوامع با پيدايش طبقه کارگر عظيمى است که مطالبات و انتظارات خود را با صراحت و قدرت روزافزونى اعلام ميکند.

اما، مشاهده آمارى و عينى از وضعيت طبقه کارگر هرچه باشد، پاسخ ما به اين ايراد يک چيز بيشتر نيست. راستش حتى بهتر ميدانم براى روشن تر بيان کردن منظورم موقتا بپذيرم که کارگر يک طبقه اقليت است و وزنه اقتصادى اش کاهش يافته. خوب که چه؟ ما فعالين جنبش اعتراضى کارگرى هستيم، ما براى برقرارى آلترناتيو اجتماعى و اقتصادى کارگر به مثابه يک طبقه مبارزه ميکنيم. کسى ميتواند بر اساس گزارش آمارى از وزنه طبقات، جنبش و امر خودش را عوض کند که در اين انتخاب مخير باشد. کمونيسم کارگرى جنبش سياسى و اجتماعى يک طبقه است، حال اين طبقه ٢٠ درصد جامعه را تشکيل بدهد يا ٥١ درصد چيزى را براى ما عوض نميکند. موقعيت کارگر در توليد تغيير نميکند، بنياداقتصادى جامعه تغيير نميکند، آلترناتيو اين طبقه براى سازماندهى جامعه بشرى تغيير نميکند.
کارگر باز هم مجبور است هرروز کارش را بفروشد تا زندگى کند و لذا هنوز از همان دريچه به دنيا نگاه ميکند و همان راه حل را برايش دارد. کمونيسم يک ايده و يک نسخه اقتصادى و اجتماعى نيست که گويا مارکس گشته و از ميان طبقات مختلف طبقه کارگر را براى عملى کردن آن انتخاب کرده، تا امروز سوسياليست ما با تصور اينکه حالا تعداد کارگران کم شده يا ديگر اکثريت نيستند براى تحققش دنبال عامل اجرائى جديد بگردد. يا اصلا از خيرش بگذرد و سراغ اين را بگيرد که حالا اقشاراکثريت چه نظامى ميخواهند و به آن امر بپيوندد.
سوسياليسم تاجى نيست که بتوان روى سر هر قشر و طبقه اى گذاشت. امر کارگر است بعنوان يک طبقه اجتماعى معين. کمونيسم جنبش کارگر است براى نابودى سرمايه دارى، لغو کار مزدى و امحاء استثمار و طبقات. مارکس هيچ جا حقانيت کمونيسم را از ايده اکثريت داشتن کارگران استنتاج نکرده. دوره خودش که پرولتاريا بهيچوجه اکثريت نبود.
براى کمونيسم حقانيت کارگر و مشروعيت و الزام انقلاب کارگرى از هيچ مقوله اى نظير دموکراسى و اکثريت بودن زحمتکشان استنتاج نشده است.
کارگر و دشمنى اش با سرمايه نقطه شروع بحث است. مگر مبارزه براى برابرى زن و مرد از کثرت زنان استنتاج شده يا مشروعيت خود را از اينجا ميگيرد؟ مگر سياهان اکثريت هستند؟ آيا هيچ فعال جنبش حقوق زنان يا برابرى نژادى با نشان دادن آمار درصد زنان يا رنگين پوستان تغييرى در امر و در مبارزه اش داده ميشود؟ چرا کمونيسم بعنوان جنبش اعتراض کارگرى بايد جز اين باشد؟ واقعيت اينست که در حالى که زنان يا اقليت هاى نژادى معلوم است که اعتراضشان ريشه در موقعيت عينى و داده شده آنها در جامعه دارد، جنبش به اصطلاح کمونيستى و سوسياليستى موجود چنين ربط عينى را با کارگر بعنوان يک موجوديت اجتماعى معلوم نميتواند نشان بدهد. اگر کمونيسم موجود واقعا اعتراض کارگرى را نمايندگى ميکرد آنوقت اين ايراد همانقدر مسخره بنظر ميرسيد که وقتى که مثال زنان را ميزنيم. آنوقت چنين مساله و نظريه اى کلا در چهارچوب سنت فکرى کمونيسم مطرح نميشد. اما کمونيسم عصر ما در واقع در همان موقعيت سوسياليسم اتوپيک دوره مارکس قرار گرفته است.

مجموعه اى از ايده ها و مدل ها که بايد توسط اقشار اجتماعى پياده شود. کمونيسم به اسم رمز احزاب غير کارگرى اصلاح طلبى تبديل شده که براى تحقق برنامه خود به نيروى کارگران نياز داشته اند. حالا اگر کسى تذکر بدهد که کارگران آن نيروى سابق نيستند و يا کلا تئورى مارکسيسم در اهميت اجتماعى کارگران غلو کرده است، آنوقت اين جريانات به اصطلاح کمونيست طبعا بايد بساط خود را جاى ديگرى پهن کنند: در ميان خلق هاى تحت ستم، دانشجويان، دهقانان و غيره. اين اتفاقى است که تاکنون افتاده. اما کارگر با موقعيت عينى اش، با اعتراضش به نظام مزدبگيرى و مالکيت خصوصى، با راه حل واقعى اش براى بشريت سرجاى خودش ايستاده و نميتواند جز با کمونيسم به نظام موجود اعتراض کند.
ما فعال اين جنبش هستيم. اين جنبش و فقط اين جنبش پاسخ ما به اوضاع موجود است. فلان استاد دانشگاه سابق کمونيست ميتواند از فردا "سبز"، سوسيال دموکرات، ناسيوناليست، يا اصلا عارف بشود. طبقه کارگر نميتواند.

ممکن است گفته شود که شما اعتراض کمونيستى و طبقاتى تان را بکنيد اما با تغيير وزنه کذائى کارگران در اقتصاد و جامعه پيروزى تان غير ممکن شده و يا مشروعيت انقلابتان از نقطه نظر اکثريت جامعه زير سوال ميرود. پاسخ من، صرفنظر از اينکه اين را يک رجز خوانى توخالى سرمايه عليه کارگر ميدانم، اينست که براى پيروزى لازم نيست کارگر اکثريت باشد، چون مکانيسم اين پيروزى يک رفراندم در يک روز آفتابى نيست. جامعه دستخوش بحران و انقلاب ميشود. اين قانون اساسى جهان سرمايه دارى است. در متن اين دوره انقلابى صفبندى اجتماعى حول راه حل ها و پرچم هاى طبقات اصلى جامعه، کارگر و سرمايه دار، شکل ميگيرد.
کارگر، ستون فقرات توليد در جامعه موجود،بعنوان رهبر جامعه نوين، بعنوان آن طبقه اجتماعى که راهى واقعى براى خاتمه دادن به مصائب بشريت بطور کلى دارد به پيروزى ميرسد. خود بورژوازى جز با اين روش به قدرت نرسيده است. بدون اينکه هيچگاه از نظر کمى از يک اقليت بسيار ناچيز در جامعه فراتر رفته باشد. و جالب است که کسانى امروز مشروعيت انقلاب کارگرى را از زاويه درصد کمى طبقات در کل جمعيت به زير سوال ميبرند که همين امروز مشروعيت حکومت يک اقليت بسيار کوچک، بورژوازى، را پذيرفته اند . قدرت طبقه کارگر فقط در کميت آن نهفته نيست.
اين قدرت اساسا در موقعيت اين طبقه در توليد سرمايه دارى و در عينيت و حقيقت راه حلى است که کارگر در برابر جامعه بطور کلى قرار ميدهد. ممکن است روزى برسد که کارمندان دولتى و خصوصى اکثريت مردم را تشکيل بدهند، همانطور که دهقانان در دوره هائى در طول تاريخ چنين بوده اند. اما جدال اجتماعى اى که تکليف همين اکثريت فرضى را هم روشن ميکند جدال بين طبقات اجتماعى اصلى در جامعه، يعنى طبقاتى که توليد در جامعه موجود اين موقعيت را به آنها داده است،و ميان افق ها و آلترناتيوهاى آنهاست. جامعه بورژوائى تا همينجا بن بست همه جانبه خود و تناقضش را با سعادت و حرمت انسان نشان داده. کمونيسم کارگرى جواب اين بن بست را دارد.
بهرحال دوره قدرتنمائى کارگر در صحنه سياسى بار ديگر دارد شروع ميشود و اينبار بنظر من بويژه در مهد سرمايه دارى و در مرکز همان جوامعى که گويا وزنه کارگر در آنها کم شده. فکر ميکنم واقعيات چند سال آينده بهتر از هر استدلالى قدرت واقعى کارگر را حالى سوسياليست هاى سابق و احزاب جديدشان بکند.

بخش چهارم
حزب كمونيست ايران
اگر شرايط تاريخى پيدايش اين جريان را بشکافيد دو روند اصلى را تشخيص ميدهيد.
اول، فعال شدن جنبش اعتراضى طبقه کارگر در طول انقلاب و شکل گرفتن و يا بهرحال پا جلو گذاشتن قشرى از کارگران سوسياليست در راس اين جنبش اعتراضى. بعبارت ديگر سوسياليسم کارگرى در ايران با انقلاب در صحنه جنبش اعتراضى بشدت فعال شد.
دوم ، در کنار اين حرکت طبقاتى ما يک راديکاليزاسيون فکرى و سياسى در درون چپ راديکال غيرکارگرى را شاهديم. جنبش چپ ايران جنبش روشنفکران بود. در طول انقلاب اين جنبش که از نظر جايگاه اجتماعى اش کاملا از سوسياليسم کارگرى قابل تميز است، بسمت يک مارکسيسم اصولى و انقلابى در تقابل با خلق گرائى و غيره چرخيد. "مارکسيسم انقلابى ايران" از نظر عملى بهرحال يک جريان بود، اما همسوئى و تاثيرات متقابل اين دو روند متمايز اجتماعى را نمايندگى ميکرد. بعبارت ديگر، جريان مارکسيسم انقلابى از يکسو پلى بود براى اتصال سياسى و عملى اين دو گرايش اجتماعى متفاوت و از طرف ديگر خودش قالبى شد براى اينکه سوسياليسم کارگرى و راديکاليسم سوسياليستى اپوزيسيون روشنفکرى باز براى مدتى در جوار هم همزيستى داشته باشند. جريان راديکالى بوجود آمد که چپ را راديکال تر ميکرد، اما در تحليل نهائى سوسياليسم کارگرى را همچنان با راديکاليسم روشنفکر چپ ايرانى هم سرنوشت نگاه ميداشت. اين پيوستگى و همزيستى حاصل همسوئى هردوى اين جنبش ها در مبارزه عليه خلق گرائى و کارگر گريزى اپوزيسيون چپ و بيگانگى آن با تئورى مارکسيسم بود.
بهرحال خلاصه حرفم اينست که "مارکسيسم انقلابى ايران" يعنى آن جريان مشخصى که زير پرچم آن حزب کمونيست تشکيل شد از ابتدا بر دو پايه اجتماعى متفاوت بنا شده بود. اين جريان حاصل همسوئى و همزيستى دو جريان اجتماعى متفاوت بود، انتقاد مارکسيستى در درون چپ غير کارگرى با تعرضش عليه خلق گرائى از يکسو، و سوسياليسم کارگرى با شوراها و اعتصابات و رهبران عملى اش از سوى ديگر. واضح است که گسترش انتقاد مارکسيستى نميتوانست چپ راديکال را بسمت طبقه کارگر و به سمت انطباق بيشتر با سوسياليسم کارگرى نراند. حرکت انتقادى تئوريک و سياسى اى که در درون چپ راديکال ايران شکل گرفت از هر لحاظ موقعيت سوسياليسم کارگرى را تقويت ميکرد. اما بعنوان يک جريان معين سياسى، مارکسيسم انقلابى ايران، عين سوسياليسم کارگرى نبود. يک بلوک ضد پوپوليستى بود با گرايشات متفاوتى در درون خودش. و باز روشن است که با زوال پوپوليسم عمر مفيد اين بلوک هم به پايان ميرسد.

اما حزب کمونيست به اين جريان و گرايشات تشکيل دهنده آن منحصر نماند. چند گرايش مهم ديگر در حزب کمونيست دخيل شدند. در کردستان ناسيوناليسم کرد از ابتدا،باشد که در اشکال خلقى تر و راديکال ترى، در سنت مبارزه کومه له سهيم شده بود. درکنگره دوم کومه له مارکسيسم انقلابى در اين تشکيلات رسما پيروز شد. جريان ناسيوناليستى ساکت شد اما در حاشيه کومه له وارد حزب شد. از طرف ديگر در مقياس سراسرى، حزب کمونيست، و قبل از آن حتى خود سازمانها و فراکسيون هاى موسوم به مارکسيسم انقلابى، به قطب جاذبى براى چپ راديکال ايران بطور کلى تبديل شدند. خواه ناخواه گرايشات مختلف موجود در چپ راديکال ايران، با درجه اى حک و اصلاح، وارد حزب شدند. در سال ٦٢ حزب کمونيست ظرفى است براى فعاليت همه اين گرايشات زير چتر عمومى "مارکسيسم انقلابى ايران". طبيعى بود که اين موازنه گرايشات، با توجه به تکوين تفکر سياسى در درون حزب و از آن مهمتر با توجه به تغييرات عينى در مقياس اجتماعى در ايران و در سطح بين المللى، نميتوانست بهمان صورت باقى بماند. مجموعه اين عوامل گرايشات سياسى در درون حزب کمونيست ايران را از هم دور کرد. چپ و راست و مرکزى بوجود آورد که حاصل حرکت و تکامل گرايشات درونى حزب در اوضاع جديد بود.


گرايشات راست و چپ و مركز و تعين سياسي و تشكيلاتي آنها در كجا بود؟
بدوا بايد اين را بگويم که روى کاغذ و از نظر رسمى در درون حزب کمونيست ايران ظاهرا جناح بندى اى وجود ندارد. نظرات رسمى اين حزب در قبال مسائل اساسى تاکنون عمدتا توسط گرايش چپ در اين حزب تبيين شده و اصرار زيادى از جانب بسيارى در اين حزب وجود دارد که نظرات رسمى درواقع درک هاى مشترک کل حزب را بيان کرده است. از جمله حتى خود بحث کمونيسم کارگرى. اتفاق آراء در تصميم گيرى ها يک امر کمابيش متعارف در حزب بوده است. حتى بيان اينکه در درون حزب خطوط و گرايشات ناسازگار با هم وجود دارد خيلى ها را در حزب برآشفته ميکند.

جريان راست
در کل دو جريان راست وجود دارد که کاملا حسابشان از نظر سياسى و اجتماعى از هم جداست. اول، ناسيوناليسم کرد که در تشکيلات کردستان حزب و بدرجه اى در تشکيلات خارج کشور حزب نفوذ معينى دارد. اين جريان همانطور که گفتم تا اين اواخر عمدتا ساکت بوده و به اهرم هائى که در سطح عملى تر براى تاثير گذارى به کار و بار حزب در دست داشته، به نفوذ تاريخى سنت هايش در مبارزه مسلحانه و نظاير اينها قانع و دلخوش بود. اين وضعيت امروز تغيير کرده و تا حدودى اين جريان خودنمائى بيشترى ميکند.
گرايش ديگر حاصل تعرض بين المللى بورژوازى عليه سوسياليسم بطور کلى و عليه مارکسيسم بطور اخص است. بيرون حزب ما اين را بصورت سوسيال دموکرات شدن و ليبرال شدن و چپ نوئى شدن فعالين پوپوليست چپ ايران ميبينيم. در داخل حزب هم تاثيراتى در اين جهت مشاهده ميشود.
اما باز با توجه به هژمونى فکرى مارکسيسم راديکال و ارتدوکسى مارکسيسم در حزب کمونيست، اين گرايش بصورت يک گرايش خاموش و مسکوت ديده ميشود.
نميشود به اين جريان نسبت آکادميسم داد چرا که واقعا حتى مايه کار تحقيقى و نوشتنى هم از خود نشان نداده.
عمدتا شکل ابراز وجود اين جريان محافظه کارى سياسى، عدم تحرک عملى، محفليسم و نظاير آن است.
از نظر فکرى بنظر من اينها يک گرايش دموکراتيک و يا سوسيال دموکراتيک را نمايندگى ميکنند. اين گرايشات راست طبعا خوانائى با هم ندارند و رضايتى هم از وجود ديگرى در حزب ندارند.

جريان مركز
مرکز اين حزب، و در واقع از نظر کمى بزرگترين بخش اين حزب را همان سنت مارکسيم انقلابى ضد پوپوليست تشکيل ميدهد که حزب خود را ساخته شده ميبيند و امر اساسى اش را اداره حزب و بعبارتى تشکيلات دارى تشکيل ميدهد.
بهرحال مرکز امروز همان چپ سابق حزب است که در شرايط جهان امروز حرف بيشترى ندارد، پاسخى به معضلات کمونيسم امروز ندارد وگاه حتى متاسفانه سوالى هم ندارد، چرا که حزبى هست که بايد حفظ بشود، رشد بکند، عضو بگيرد و روزنامه منتشر کند و غيره. همانطور که گفتم در حزب کمونيست در کليه سطوح، در کميته مرکزى و به پائين، به استثناى شاخه هاى فعاليت کارگرى حزب در داخل ايران، ما اين مرکز را بعنوان گرايش اصلى ميبينيم.

جريان چپ
گرايش چپ گرايشى است که با بحث کمونيسم کارگرى و با تلاشهاى سالهاى اخير براى بدست دادن يک بنياد فکرى و عملى براى سازماندهى سوسياليستى طبقه و تبيين مسائل کمونيسم از زاويه سوسياليسم کارگرى مشخص ميشود. اين جريان از قبل از تشکيل حزب کمونيست و بخصوص از کنگره اتحاد مبارزان کمونيست بتدريج قالب مشترک مارکسيسم انقلابى ايران را شکست. ناکافى دانستن خلوص نظرى و تاکيد بر خصلت اجتماعى کار کمونيستى بعنوان سازماندهى اعتراض سوسياليستى خود طبقه کارگر معرف اين جريان است. از نظر اجتماعى اين شاخه اى از آن کمونيسمى است که در تمام طول اين گفتگو ازآن صحبت کردم. پايه مادى اين جريان در جامعه بسيار عينى و قدرتمند است، و هم اکنون بطور مشخص مورد توجه آن بخشهائى از تشکيلات حزب است که مستقيما در درون محيط کارگرى و جنبش اعتراضى طبقه کار ميکنند. اين آن گرايشى است که حزب بطور کلى در سطح رسمى خود را با آن تداعى ميکند، بدون آنکه در صحنه عملى در همه عرصه هاى فعاليت حزب قدرت عملى متناسب با موقعيت رسمى اش داشته باشد.
چپ راديکال، و از جمله جريان مارکسيسم انقلابى در ايران که مدافع تمام و کمال خلوص نظرى و رجعت به تئورى مارکس بود، اساسا در انتقاد به رويزيونيسم و در تقابل با آن اهميت و موضوعيت پيدا ميکرد و نه به عنوان چهارچوب يک اعتراض اجتماعى و طبقاتى. بنابراين آنچه که ما شاهد آن بوديم اين بود که خط وتفکر رسمى در حزب خصلت انتقادى و تعرضى اش به جهان پيرامون خود را از دست ميدهد و به ايدئولوژى يک حزب سياسى و به فلسفه حزب دارى تبديل ميشود.
اين براى مدتى طولانى پديده خيلى شناخته شده اى در حزب بود که رهبران آن مينوشتند تا روزنامه بتواند درآيد يا راديو برنامه داشته باشد. آن حس حقانيت و تعجيل در به کرسى نشاندن ديدگاه خود در تقابل با گرايشات و جريانات ديگر در جامعه که مشخصه دوره انتقاد ضد پوپوليستى بود بتدريج از بين رفت.

مهمترين عامل بنظر من تحولاتى است که جنبش به اصطلاح سوسياليستى در دنيا دارداز سر ميگذراند. وقتى "رويزيونيسم" موضوعيت خود را از دست ميدهد، آن چپ راديکالى که به اعتبار "آنتى رويزيونيسم" هويت خود را تعريف کرده نيز زمينه وجود خود را از دست ميدهد.
چپ راديکال، و از جمله جريان مارکسيسم انقلابى در ايران که مدافع تمام و کمال خلوص نظرى و رجعت به تئورى مارکس بود، اساسا در انتقاد به رويزيونيسم و در تقابل با آن اهميت و موضوعيت پيدا ميکرد و نه به عنوان چهارچوب يک اعتراض اجتماعى و طبقاتى. بنابراين آنچه که ما شاهد آن بوديم اين بود که خط وتفکر رسمى در حزب خصلت انتقادى و تعرضى اش به جهان پيرامون خود را از دست ميدهد و به ايدئولوژى يک حزب سياسى و به فلسفه حزب دارى تبديل ميشود.
اين براى مدتى طولانى پديده خيلى شناخته شده اى در حزب بود که رهبران آن مينوشتند تا روزنامه بتواند درآيد يا راديو برنامه داشته باشد. آن حس حقانيت و تعجيل در به کرسى نشاندن ديدگاه خود در تقابل با گرايشات و جريانات ديگر در جامعه که مشخصه دوره انتقاد ضد پوپوليستى بود بتدريج از بين رفت.
اين اجتناب ناپذير بود زيرا چهارچوب فکرى آنتى پوپوليستى حزب کار خود را کرده بود و محصول تشکيلاتى خود را ببار آورده بود. بعد از تشکيل حزب امر واقعى به امر اداره حزب تبديل ميشود.

در اين دوره ما شاهد ادبيات متفاوتى هستيم که توسط اين خط ارائه ميشود و در سنت فکرى ضد پوپوليستى ريشه ندارد. بحث هاى مربوط به شوروى، مباحثات مربوط به سازماندهى کارگرى و غيره، هرچند که بعنوان خط رسمى و در ارگان هاى مرکزى منتشر ميشوند، معلوم است که در موضعى انتقادى نسبت به اين خط رسمى تاکنونى و حتى برخى مبانى برنامه اى و ادراکات پايه اى تاکنونى حزب قرار دارند. بنظر من پس از تشکيل حزب خط کارگرى، جريان چپ، بتدريج و پس از کنگره سوم ديگر رسما، حساب خود را از خط رسمى در حزب جدا ميکند. تا آنجا که به داخل حزب کمونيست ايران برميگردد، مباحثات کمونيسم کارگرى بعنوان تعرضى عليه مرکز مطرح ميشود. جريان چپ مدعى ميشود که با سنت فکرى و عملى حاکم به حزب اختلافى اجتماعى و طبقاتى دارد.

حرکت جريانات راست هم ناشى از تحولات جهان بيرونى است. ناسيوناليسم کرد بويژه تحت تاثير اوضاع منطقه است. بى افقى اين سنت را در بيرون حزب کمونيست ايران به روشنى ميبينيم. آشفتگى سياسى و عملى حزب دموکرات و جريانات اپوزيسيون کرد در عراق بر کسى پوشيده نيست.
تمايلات چپ نوئى و سوسيال دموکراتيک در حزب که ديگر رسما محصول اوضاع اخير بين المللى است. اين اوضاع کمک کرده است تا بخشى از فعالين چپ راديکال تازه تمايلات سياسى خود را بشناسند. تمام بحث ما اين بود که چپ ايران اساسا يک جريان دموکراتيک ضد استبدادى بوده است. بالاخره خرده بورژواى ناراضى ايرانى که دهسال قبل به دليل اعتبار مارکسيسم مشغله اش و تمايلاتش را تحت نام مارکسيسم بيان ميکردامروز که تمام دنيا دارند ختم مارکسيسم را اعلام ميکنند چرا بايد اين قالب و اين عنوان را تحمل کند. بعلاوه تازه فرصتى پيدا شده که روشنفکر چپ ايرانى در يک مقياس وسيعتر با رگه هاى فکرى غير مارکسيستى بيشتر آشنا بشود. در چنين اوضاعى، با گورباچفيسم در روسيه و سوراخى که در لايه اوزون بوجود آمده و غيره، مشکل بتوان اين گرايش را به حزبى در سنت خاص ضد پوپوليستى خوشنود نگهداشت. اين جريان با بحث هاى امروز در مورد کمونيسم کارگرى که ديگر ابدا نميتواند کنار بيايد.

همه اينها يعنى اينکه در حزب کمونيست ايران هم نظير جامعه بطور کلى، سوسياليسم غيرکارگرى دارد به بن بست ميرسد و زوال پيدا ميکند و سوسياليسم کارگرى دارد خود را از تاريخ چپ غير کارگرى و از تفکر و پراتيک آن جدا ميکند. اوضاع جهانى اين روند را در درون حزب کمونيست ايران بشدت تسريع کرده است.

ميزان نفوذ راست و مركز؟!
بصورت نيروى متعين و تشکيلاتى خيلى کم. اما نفوذ عملى شان بر کار و بار حزب بصورت ايجاد موانع بر سر راه پيشرفت سياستهاى راديکال حزب کم نيست. گفتم که اين يک حزب مارکسيستى راديکال است. ناسيوناليسم يا سوسيال دموکراتيسم و غيره در اين حزب هيچ نوع مشروعيتى ندارد. بنابراين قدرت و نقش گرايشات راست را اساسا در توانائى آنها در کند کردن لبه سياستهاى چپ در حزب ميتوان ديد و نه بشکل اثباتى در نيروى قائم بذات خود آنها. اينکه جدائى ما از سنت و روش هاى مبارزه مسلحانه ملى و جايگزينى آن با مبارزه مسلحانه کمونيستى در کردستان به چنين روند کشدارى تبديل ميشود، اينکه ايجاد يک سازمان کمونيستى روشن بين، منضبط، پرکار و مسئول درخارج کشور با اينهمه افت و خيز همراه ميشود، اينها آثار و علائم مقاومت اين گرايشات است. اين جريانات پرچمدار ندارند، و در اين چهارچوب مارکسيستى و راديکال مسلط به حزب نميتوانند مستقلا ابراز وجود کنند. اما واقعى اند و در هر فعل و انفعال تشکيلاتى ميتوان مزاحمت اينها را نشان داد. در مجموع گرايش ناسيوناليستى پديده متعين تر و قابل اندازه گيرى ترى از راست روشنفکرى و سوسيال دموکراتيک است. اين دومى بيشتر بصورت تمايلات فردى و محفلى اينجا و آنجا ديده ميشود.

انتقاد از سيستم فكري تا كنوني حزب يا پراتيك ان؟
بنظر من کمونيسم کارگرى حاوى انتقاد نظرى جدى اى به چهارچوب فکرى موسوم به مارکسيسم انقلابى ايران است. تاکيد هردو بر مبتنى بودن به ارتدوکسى مارکسيسم براى يکى فرض کردن اينها حتى از نظر تئوريک کافى نيست. مساله تماما بر سر برداشت متفاوت ما از اين مارکسيسم و اين ارتدوکسى است. به عبارت ديگر، کمونيسم کارگرى بعنوان يک جمعبندى در موضع انتقادى جدى اى نسبت به گذشته فکرى و سياسى خود ما قرار ميگيرد.

واقعيت اين است که جريان مارکسيسم انقلابى ايران يک جريان انتقادى در درون چپ راديکال غير کارگرى ايران بود که در طول سالهاى ٥٧ تا ٦١ نفوذ وسيعى در درون اين چپ بدست آورد و نهايتا سيماى سياسى و نظرى آن را دگرگون کرد. اين جريان مضمون مشترک کل گرايشات چپ راديکال ايران، يعنى خلق گرائى، را بزير سوال کشيد و ابزارى شد براى يک تکان فکرى اساسى در درون اين چپ.
راستش در تاريخ چپ ايران کمتر حالتى چنين کلاسيک از گل کردن و عموميت يافتن يک نقد و يک دستگاه انتقادى را شاهد بوده ايم. درست همانطور که يک مکتب، در نقاشى يا موسيقى ونقد ادبى، همه گير ميشود مارکسيسم انقلابى ايران در محدوده چپ راديکال همه گير شد. انديشه هائى که ابتدا توسط يک گروه کوچک طرح شد، در ظرف مدتى بسيار کوتاه سخنگويان، مبلغين و مدافعينى در کل پهناى چپ ايران پيدا کرد. در تمام تشکيلاتها فشار اين جريان انتقادى بالا گرفت، نه فقط گرايشات قدرتمند به نفع اين نقد شکل گرفت بلکه مخالفين آن هم خيلى زود زبان و فرمولبندى هاى اين جريان را اخذ کردند.اين جريان پرچم چرخش به چپ سوسياليسم راديکال در ايران بود و خيلى زود آنچنان نيروى وسيعى را شامل شد که عملا به بستر اصلى راديکاليسم چپ در ايران تبديل شد و معتبر ترين و فعال ترين حزب سياسى چپ راديکال ، حزب کمونيست ايران، را تشکيل داد. چپ ايران در طول انقلاب ٥٧ پلاريزه شد، مرکز آن دچار تشتت شد، راست آن به سمت حزب توده و سوسيال دموکراسى چرخيد و چپ آن، بر مبناى اين نقد مارکسيستى انقلابى از خلق گرايى، به يک جريان حزبى قدرتمند تبديل شد.

مارکسيسم انقلابى بعنوان يک جريان تا آن اندازه به ارتدوکسى رجعت ميکرد که به کار يک چپ غير کارگرى فعال در يک انقلاب معين ميخورد. خيلى از فعالين اين جريان شايد در ذهن خود افقى فراتر يا محدودتر از اين داشتند.

سوال اساسى اينست که جريان "مارکسيسم انقلابى ايران" و کمونيسم کارگرى هريک به کجاى مارکسيسم برميگردند. اگر بخواهم انتقاد تئوريک امروز خود را از دستگاه فکرى موسوم به "مارکسيسم انقلابى ايران" ساده کنم و در يک جمله بگويم اين ميشود: اين جريان فاقد يک نگرش تاريخى وفاقد يک درک اجتماعى از خود مارکسيسم به مثابه يک تئورى و يک جنبش بود. بنظر من اين جريان مفسر بسيار خوبى براى مارکسيسم به عنوان يک تئورى بود، البته تا آنجا که امر اجتماعى اى که در برابر خود داشت رجوع به مارکسيسم را ايجاب ميکرد. اين جريان استنتاجات سياسى و تاکتيکى اساسا درستى از اين تئورى بعمل مياورد.

اما اشکال بر سر اين بود که براى اين جريان مارکسيسم نهايتا يک تئورى بود، تئورى اى که حقايق جهان سرمايه دارى را ميشکافت و نقد ميکرد. تئورى اى که نقد کارگر به جامعه سرمايه دارى را بيان ميکرد. اين نقد واين تئورى نقطه شروع تفکر و تعقل درباره پراتيک اجتماعى بود. مارکسيسم انقلابى ايران در پى سازمان دادن يک جنبش پراتيکى، و البته کارگرى، برمبناى اين تئورى بود.
بعبارت ديگر خود مارکسيسم بعنوان يک تئورى معين را غير اجتماعى و غير تاريخى قضاوت ميکرد

نميتوان همه نظريات و افکار بشر را محصول جامعه ديد، براى آنها کاربست تاريخى پيدا کرد، حقيقت يا عدم حقيقت آنها را به پراتيک اجتماعى آنها گره زد، و در عين حال خود مارکسيسم را بعنوان يک انديشه مجرد از پراتيک اجتماعى و مقدم بر آن، مستقل از کاربست تاريخى آن و بعنوان مجموعه اى از احکام حقيقى درباره جهان عينى فهميد. واضح است که اجزاء تئورى مارکس، تبيين اش از شيوه هاى توليد، از منشاء سود، از دولت و غيره همه احکام علمى اند و مستقلا قابل درکند. اما پذيرش اينها پذيرش مارکسيسم نيست زيرا اساس مارکسيسم نقد است. نه نقد يک ذهن به بيرون خود، بلکه نقد يک پراتيک و يک جنبش عينى و مادى در جامعه به کل جامعه. نميتوان احکام مارکسيستى را بصورت يک مجموعه اعتقادى جمع آورى کرد و نام آن را مارکسيسم گذاشت. مارکسيسم قبل از هر چيز يعنى قرار گرفتن در همان موضع اجتماعى و در متن همان پراتيک اجتماعى - انتقادى که تازه کاربرد اين احکام را به مثابه نقد ممکن ميکند.

در سمينار سعى کردم توضيح بدهم که چگونه اين موضع اجتماعى خاص و اين پراتيک اجتماعى خاص قابل تفکيک از مارکسيسم به مثابه يک تئورى نيست و چطور مارکسيسم غير کارگرى يک تناقض درخود است.

در کنگره دوم من به اين ضعف چهارچوب فکرى موجود اشاره کردم. گفتم که ما بايد نه فقط به تئورى مارکسيسم بلکه به نقطه رجوع و پايه اجتماعى آن برگرديم. مارکسيسم انتقادى عالمانه و خير انديشانه به سرمايه دارى نيست. انتقاد کارگر است بعنوان يک طبقه معين و بعنوان يک معترض زنده در جامعه سرمايه دارى. قرار داشتن در اين مکان اجتماعى براى يک حزب سياسى همانقدر شاخص مارکسيست بودنش است که قبول داشتن تئورى ارزش اضافه. براى رفقاى ما اين يک تجديد نظر تئوريک در چهارچوب پيشين نبود، بلکه اصرارى بر يک جهت گيرى پراتيکى بسوى طبقه کارگر بود. حال آنکه همانطور که گفتم اين مساله اى عميقا تئوريک است که خود را در اختلافات جدى اى در تبيين نظرى مسائلى که روبرويمان است نشان ميدهد و فى الحال داده است.

يک نمونه از اين اختلاف را در مباحثات پيرامون مساله شوروى ديديم. برنامه حزب کمونيست ايران، در چهارچوب سنت مارکسيسم انقلابى ايران، علت شکست نهائى انقلاب کارگرى در شوروى را "غلبه رويزيونيسم" ميداند. بحث ما، من و رفيق ايرج آذرين، در بولتن شوروى دقيقا همين تبيين را نقد و رد ميکند. بجاى جستجو کردن علل شکست در تخطى اين و آن از مارکسيسم به مثابه يک تئورى، ما جنبش اجتماعى طبقه کارگر و محدوديت ها و افق و بى افقى آنرا مبنى قرار ميدهيم. و تازه از اينجا رهسپار بررسى علل تغيير کاربست مارکسيسم بعنوان يک تئورى توسط جنبش اجتماعى طبقات ديگر ميشويم. در مورد خود مقوله رويزيونيسم ما ديدگاه مکتبى را رد ميکنيم و رويزيونيسم را بعنوان سيستم و روبناى فکرى جنبش هاى اجتماعى بررسى ميکنيم و به اعتبار اختلاف کارگر با اين جنبش ها با آنها گلاويز ميشويم و نه صرفا بعنوان ارتداد از مکتب. در قبال مسائلى مانند، اوضاع بين المللى، مبارزه اقتصادى کارگر، اصلاحات، تبيين احزاب سياسى، تحليل تاريخ کمونيسم، تعيين وظايف و دورنماى حزب کمونيست، کار کمونيستى در درون طبقه و غيره نيز ميتوان اختلافات جدى نظرى اى که ميان کمونيسم کارگرى با چهارچوب فکرى پيشين پيدا ميشود را ديد.

IV- چطور مي توان فهميد كه بحثي يا تئوري وسياستي در حزب تثبيت شده و پيشروي مي كند ؟ بخصوص وقتي ديدگاه انتقادي جديد مورد موافقت همگاني است.

"موافقت" آن چيزى نيست که ما دنبال آن هستيم. هيچوقت از اين نظر در مضيقه نبوده ايم. ما موافق نميخواهيم، همفکر ميخواهيم. موافق کسى است که پاسخ آدم به موضوعى را بهرحال ميپذيرد، اما همفکر کسى است که در خود سوال با آدم شريک است. علت عدم مخالفت رسمى گرايشات ديگر با اين مباحثات در درجه اول اينست که آلترناتيوى ندارند. پرچمدار ندارند و يا با ملاکهاى خود تصور ميکنند که از مخالفت در يک چنين شرايطى زيان خواهند کرد. در يک کلمه براى مخالفت آمادگى ندارند. پذيرش رسمى و بعد مقاومت عملى در برابر استنتاجات ناشى از اين مباحثات، هضم کردن اين مباحثات و کند کردن لبه تيز آن شيوه اصلى برخورد گرايشات ديگر به بحث هاى ماست.
اين خط به موافق احتياج ندارد. به فعال و کادر و رهبر پر شور احتياج دارد. دوران مبارزه ضد پوپوليستى را بياد بياوريد. هر عضو و فعال اين جريان نماينده پر شور وبا اعتماد به نفس و کوشائى براى اين خط بود. اينها کسانى بودند که در اين جريان پاسخ مسائل واقعى و مبرم خود را گرفته بودند. اين جريان نماينده اعتقادات و اولويت هاى خود آنها بود. اصرار داشتند آنرا در محيط فعاليت خود، در سازمان خود و در هر کانونى که ميتوانستند به کرسى بنشانند. امروز هم کار بدون يک چنين فعالين و رهبرانى جلو نميرود. ما اين را در آن ابعادى که بايد نداريم و بايد بوجود بياوريم.

پس بايد كادر سازي كرد!
اين بيان خوب نيست. اولا کادر سازى بار آموزشى و تربيتى دارد که ابدا مورد نظر ما نيست. و ثانيا تلاش ما يک جنبه قوى تشکيلاتى دارد. قصد ما آموزش و يا ترويج اين بحث ها نيست. ما داريم ديدگاه و سيستم فکرى و عملى معينى را در سطح اجتماعى طرح ميکنيم تا نيروهاى مادى آن گرد بيايند. اول هم گفتم که پايه مادى اين جريان را بايد در جنبش اعتراض سوسياليستى خود طبقه جستجو کرد. ما يک انتخاب فکرى و سياسى را جلوى کمونيستها، فعالين سوسياليست طبقه و همينطور البته فعالين حزب کمونيست ايران بطور اخص قرار ميدهيم. آنها که در اين نظرات و در اين گرايش فکرى و سياسى امر خود و اردوى خودشان را ميبينند طبعا حول آن متحد ميشوند. مساله فقط بر سر کادر براى اين جريان نيست. رهبران اين خط بايد پيدا بشوند و متحد بشوند.

حزب يك بني؟ وحدت نظر و عمل؟
حزب بايد عملا بر اين گرايش کمونيستى کارگرى بنا بشود. قبلا هم گفته ام که حزب کمونيست يک حزب چند پايه و چند بنى است، و از نظر ما بايد به يک حزب تک پايه سوسياليسم کارگرى در ايران تبديل بشود. اين يعنى مبارزه براى کنار زدن گرايشات ديگر در درون حزب، حتى اگر با همه قطعنامه ها و مصوبات موجود چپ کارگرى در اين حزب موافقت داشته باشند. در يک جبهه چند حزبى هم ممکن است روى سياستها توافق وجود داشته باشد. ما حزب يک گرايش را ميخواهيم. ما وحدت نظر و وحدت عمل روى آن موضوعاتى را ميخواهيم که هيچگاه در قطعنامه ها و مصوبات بيان نميشوند. وحدت عملى که ناشى از تعلق يک حزب به يک سنت مبارزاتى واحد است. تنها در آن صورت است که پتانسيل عظيمى را که براى رشد کمونيسم کارگرى و جنبش حزبى آن وجود دارد ميتوان تحقق بخشيد. بهرحال موافقت هاى موجود ما را در قلمرو تشکيلاتى بى وظيفه نميکند. برعکس بايد از اين شرايط براى يک کاسه کردن حزب بر مبناى کمونيسم کارگرى استفاده کرد. پيشروى تشکيلاتى که کمونيسم کارگرى در حزب کمونيست ميخواهد بسيار فراتر از داشتن موافقت و پذيرش عمومى است. خيلى کنکرت تر هم هست. اين البته يک واقعيت است که مادام که اين گرايش از تعداد کافى رهبران و کادرهاى توانا برخوردار نباشد بدست گرفتن عرصه هاى مختلف فعاليت حزب بزرگ و وسيعى مثل حزب کمونيست ايران برايش کار ساده اى نيست.

. با انقلاب نه فقط تحليل هاى اين جريان بلکه شعارها و مطالباتش هم پيش پا افتاده از آب در آمد. وقتى صنايع ملى شدند، يا سفارت آمريکا را اشغال کردند، جريانى که محتواى سياسى و اقتصادى اش چيز زيادى بيش از اينها نبود خودبخود نفوذش را در درون بخش هاى راديکال تر جامعه از دست ميدهد.

خيلى بهتر است که فعالين چپ هم از اين مباحثات تاثير بگيرند و به اين جنبش نزديک بشوند. اما کانون اصلى اى که مخاطب مباحثات ماست آنجا نيست. شخصا فکر ميکنم چپ غير کارگرى هنگامى بطور واقعى در مقياس وسيع تحت تاثير اين مباحثات جابجا بشود که از يک طرف سوسياليسم کارگرى بعنوان يک جنبش حزبى و سياسى قدرتنمائى بيشترى در صحنه سياسى بکند، و ثانيا، اين تفکر در نبرد با گرايشات فکرى بنيادى در جامعه که امروز چپ غير کارگرى را مقهور و متزلزل کرده است سنگر بندى قدرتمندى بوجود بياورد. فکر ميکنم اين يک قانون اساسى مبارزه سياسى است که چرخش راديکاليسم طبقات ديگر بسمت جنبش کارگرى و انديشه سوسياليستى کارگر، تابعى از قدرت کارگر و کمونيسم کارگرى در برابر بورژوازى بطورکلى است. ممکن است خيلى چپهاى راديکال ما امروز انتخاب فکرى به نفع کمونيسم کارگرى نکنند، اما دير يا زود ناگزير خواهند شد يک انتخاب سياسى و عملى بکنند.


تشكيل كانون كمونيسم كارگري
بحثهاي كردستان
كارگري
و...
همانطور که گفتم بحث ما در باره کمونيسم کارگرى از موقعيت حزب کمونيست استخراج نشده، اما وظايف روشنى را در قبال حزب بر دوش ما ميگذارد. ما ميخواهيم حزب کمونيست ايران حزب سوسياليسم کارگرى ايران باشد و کلا پرونده "چپ راديکالى" خود را ببندد. اين حزب بايد برنامه اش، رهبرى اش، سنت هايش، کادرهايش، مشغله هايش، فعاليت روزانه اش، و غيره تماما منعکس کننده يک چنين جايگاهى در جامعه باشد. شرط اين کار اينست که اين گرايش بتواند اولا در سطح جامعه با قدرت خود را مطرح کند و ثانيا، در درون حزب آمادگى لازم براى بدست گرفتن و هدايت فعاليت حزب را پيدا کند. گفتم که کادر و رهبر ميخواهيم. اين بايد طى يک روند مبارزه سياسى که در آن گرايشات مختلف در حزب بطور شفاف ترى در برابر هم قرار ميگيرند بوجود بيايد. اين را هم تاکيد کنم که مساله صرفا بر سر تعيين تکليف کادرهاى فعلى حزب با خودشان نيست. وقتى از کادر و رهبر حرف ميزنم کل سوسياليسم کارگرى ايران را مد نظر دارم. اعضاء آن حزب وسيعى که ما خود را عضو آن و حزب کمونيست را جزئى از آن ميدانيم. روند پيدا شدن و پاجلو گذاشتن کادرها و رهبران اين خط در عين حال روند تغيير بافت حزب و کارگرى شدن آن و همينطور جاى گرفتن بيشتر حزب در متن مبارزه و اعتراض کارگرى هم هست.

ما برنامه حزبى اى بر مبناى اين ديدگاهها خواهيم نوشت و براى تبديل آن به برنامه حزب کار خواهيم کرد. بر اين مبنا، و بر اساس موازين حزب، رهبرى حزب و تمام شالوده تشکيلاتى حزب بايد در دست سوسياليسم کارگرى قرار بگيرد و حزب بر مبناى سنت هاى سياسى و تشکيلاتى اين جريان خودش را شکل بدهد.

در اين فاصله و از هم اکنون، به اعتقاد من بايد کوشيد تا نظرات و استنتاجات سياسى و پراتيکى گرايش چپ و کارگرى در حزب با قاطعيت و سرعت عمل بيشترى به عمل در بيايد. بايد بويژه گرايشات راست و بيگانه با سنت کارگرى کنار زده بشوند.

بايد کوشيد که با سوق دادن دائمى حزب به سمت جنبش طبقاتى و با افزودن بر تعهدات حزب در اين عرصه روند کارگرى شدن حزب کمونيست همچنان ادامه پيدا کند.
تا کنگره چهارم حزب بايد تکليف گرايشات مختلف در حزب معلوم شود. خود کنگره مقطعى است که ميخواهيم در آن پيروزى سوسياليسم کارگرى در حزب کمونيست ايران رسميت پيدا کند. با برنامه و رهبرى و همه چيزش.

 


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------


کمونيسم کارگرى، پتانسيلها و موانع
تمام تحولات فوق از نظر کمونيسم کارگرى تحولاتى دولبه و متناقضاند. بحران جريانات شبه سوسياليست جنبش کارگرى را از رهبرى فى الحال موجود آن محروم ميکند و بناگزير به معناى کاهش قدرت عمل طبقه در مبارزه روزمره براى اصلاحات است. از سوى ديگر فرجه براى شکل گيرى جريانات کمونيست کارگرى در راس جنبش کارگرى گشوده ميشود. افت جنبشهاى خلقى طبقات ميانى را از عرصه اعتراض به نظم موجود کنار ميراند، ولى از سوى ديگر خصلت طبقاتى اعتراض اجتماعى را با شفافيت بيشترى عيان ميسازد. ورشکستگى نظرى سوسياليسم بورژوايى اعتبار عمومى مارکسيسم را در سطح جامعه به زير سوال ميبرد و از سوى ديگر امر شکل دادن يک روايت تحريف نشده و راديکال از تئورى انقلابى مارکس را سادهتر ميکند. بسيارى صفوف مبارزه سوسياليستى را ترک خواهند کرد، و در عين حال سوسياليسمى که برجاى خواهد ماند خصلت کارگريتر و راديکالترى بخود ميگيرد. آنچه بايد به آن توجه کرد اينست که در حالى که همه تحولات منفى در سير خودبخودى اوضاع بطور اجتناب ناپذيرى رخ خواهند داد، تحولات مثبت کلا منوط به پراتيک آگاهانه و نقشه مند کمونيسم کارگرى است

اما اين پراتيکى است که از مجموعه پيش شرط هاى عينى براى موفقيت برخوردار است. راديکاليسم کارگرى به تنها شکل ممکن راديکاليسم بدل ميشود. هيچ زمان چون امروز شرايط براى تبديل تئورى کمونيسم به يک نيروى مادى اجتماعى فراهم نبوده است. هيچ زمان چون امروز طبقه کارگر به کمونيسم و فقط به کمونيسم نياز نداشته است. و هيچ زمان چون امروز شرايط مادى براى تبديل کمونيسم کارگرى به زنده ترين وقدرتمندترين جريان اعتراضى مهيا نبوده است. رشد و توسعه توليد سرمايه دارى، قدرت عظيم پرولتاريا در توليد در مقياس جهانى، ورشکستگى سياسى تمام جرياناتى که کارگران را از انقلاب عليه کل نظم موجود برحذر ميداشتند همه گوياى پتانسيل عظيم کمونيسم کارگرى است.

اما اين پراتيک، انسانهاى مناسب خود و احزاب مناسب خود را طلب ميکند. نقطه ضعف اساسى اينجاست. درحالى که آوار سوسياليسم غير پرولترى بر سر همه فرو ميريزد، کمونيسم کارگرى از کمترين پشتوانه نظرى و انتقادى، سنت مبارزاتى، سازمان و کادرها برخوردار است. اين مساله اى است که توجه عاجل طرفداران اين خط مشى را طلب ميکند.
منصور حکمت - بسوى سوسياليسم دوره دوم، نشريه تئوريک حزب کمونيست ايران - شماره ٣، مهر ماه ١٣٦٨
***
؟؟؟؟
تا اينجا
او در مورد مشخصات دنياي امروز مي گويد:
- تغييرات اساسى در صفوف کل بورژوازى بين المللى در قبال مساله نقش دولت در اقتصاد سرمايه دارى بوقوع پيوسته است. مدلهاى متنوع سرمايه دارى دولتى و دخالت دولت در اقتصاد، نه فقط در اروپاى شرقى، بلکه در کل جوامع صنعتى مورد تجديد نظر قرار گرفته اند.
- تحولات مهمى در کانونهاى بحران و کشمکش در سطح بين المللى، در آفريقا، آسيا، خاور ميانه و آمريکاى لاتين در شرف وقوع است.
- استراتژى توسعه اقتصادى دهه هاى ٥٠ و ٦٠ در کشورهاى تحت سلطه ناکام مانده، و براى اکثر اين کشورها معضل توسعه به معضل بقاء اقتصادى بدل گشته است.
- نه فقط "جنبشهاى آزاديبخش" بلکه کشورهائى که در آن يک چنين جنبش هائى به قدرت رسيده اند به يک چرخش بيسابقه بسوى غرب دست زده اند. بحران فرم حکومتى در کشورهاى تحت سلطه، که مشخصه جهان اواخر دهه هفتاد و نيمه اول دهه هشتاد بود بتدريج در متن سازشهاى روبه افزايش قدرتهاى امپرياليستى رو به تخفيف نهاده است. بورژوازى در کشورهاى تحت سلطه از دامنه عمل و استقلال سياسى وسيعترى برخوردار شده است.


شکست مدلهاى سرمايه دارى دولتى
دهه هشتاد شاهد عقب نشينى و بى اعتبارى اقتصادى و سياسى مدلهاى مبتنى بر دخالت گسترده دولت در اقتصاد سرمايه دارى بوده است. امروز ديگرحتى جناح چپ بورژوازى در کشورهاى صنعتى پيشرفته، سوسيال دموکراسى و اوروکمونيسم، از مواضع خود مبنى بر دخالت و ايفاى نقش وسيع دولت در بازار سرمايه دارى عقب نشسته است. گورباچفيسم شيپور اين عقب نشينى را در مهد سرمايه دارى دولتى بصدا درآورده است.در کشورهاى عقب مانده نيز تلاشهاى بورژوازى براى رشد دادن اقتصاد ملى از طريق سرمايه دارى دولتى با شکست تمام عيارى مواجه شده است. اين عقب نشينى حاصل ورود سرمايه دارى عصر حاضر به دوره اى است که درآن زمينه هائى که دخالت دولت در جهت محدود کردن عملکرد بازار سرمايه دارى را ضرورى ميساخت از ميان رفته و اين سياست خود به عاملى دست و پاگير در جريان انباشت بدل شده است.
جدال ميان جناحهاى بورژوازى اساسا حول مساله بازار يا دولت متمرکز گرديد. در دهه هاى ٥٠ و ٦٠ با رشد درآمد ملى در کشورهاى اروپاى غربى سرمايه دارى، دولت رفاه که متضمن افزايش قدرت دولت در قلمرو اقتصاد بود به ايدئولوژى رسمى حاکميت تبديل شد.

پرسترويکا اسم رمز عقب[نشينى دولت گرائى در عرصه سياست و اقتصاد در برابر بازار در شوروى است.عقب نشينى اى که جامعه روسيه و موقعيت اين کشور در صحنه بين المللى را دگرگون خواهد کرد.
سوسيال دموکراسى، مبدعدولت رفاه و مدافع سرسخت دخالت وسيع دولت در تنظيم و کنترل فعاليت اقتصادى، نه فقط دربرابر اين تحولات بنيادى اقتصادى و ايدئولوژيکى قادر به مقاومت نگرديد بلکه عملا بخش مهمى از پلاتفرم جريان راست را پذيرفت.
در اين ميان کشورهاى تازه صنعتى در شرق آسيا، که الگوى توسعه در آنها با معيارهاى مکاتب ناسيوناليستى توسعه در دو دهه قبل قطعا امپرياليستى و وابسته لقب ميگرفت تجربه متفاوتى را از سر ميگذرانند و ازنرخ رشد بالا و مداومى برخوردار بوده اند. توليد صنعتى در اين کشورها، که بخش خصوصى وسرمايه خارجى درآنهااز آزادى عمل وسيعى برخوردار است، به سرعت گسترش يافته است و بطور قطع ازدور باطل توسعه نيافتگى خارج شده اند. به اين ترتيب همراه با ورشکستگى مدلهاى قديمى توسعه، الگوى توسعه امپرياليستى و متکى به سرمايه غربى در ميان بورژوازى کشورهاى تحت سلطه مقبوليت بيشترى يافته است.

بحران اتحاد شوروى همانطور که گفته شد داراى يک ريشه عميق اقتصادى است. با گورباچفيسم دايره شکست آنچه بورژوازى در روسيه تحت عنوان "سوسياليسمدر يک کشور" به انقلاب کارگرى تحميل کرد کاملا تکميل ميشود. سرمايه دارى دولتى در اواخر دهه بيست تحت فشار مضايق اقتصادى، بى افقى اقتصادى اردوى کمونيسم و فشار ناسيوناليسم روسى، به عنوان محتواى اقتصادى انقلاب پرولترى به طبقه کارگر تحميل شد. آرمان مالکيت اشتراکى و لغو کارمزدى، اين اجزاء تفکيک ناپذير سوسياليسم انقلابى مارکس، به ملى شدن سرمايه ها و برنامه ريزى دولتى توليد سرمايه دارى تنزل يافت. اين روش اقتصادى عملا امکان داد تا روند انباشت اوليه به سرعت در روسيه به فرجام برسد و زيرساخت اقتصادى و صنعتى با شتاب ايجاد گردد. توهم به سوسياليستى بودن نظام جديد، سازشهاى الگوى موجود با آزادى عمل بيشتر کارگران طى پروسه کار، وجود منابع عظيم نيروى انسانى در روستاها و پتانسيل اقتصادى عظيم کشور پهناور روسيه امکانات رشد سريع اقتصادى را فراهم مينمود. اما با پايان اين دوره از انباشت و رشد، مدل اقتصادى سرمايه دارى دولتى کارآئى خود را از دست ميدهد. سرمايه دارى پيشرفته مستلزم ارتقاء دائمى بارآورى کار از طريق کاربست تکنيک مدرن، گسترش تنوع توليد براى رفع نيازهاى ناشى از افزايش درآمد ملى، وجود يک مکانيسم کارآمد براى توزيع محصولات، پيش بينى و محاسبه نيازها، افزايش مرغوبيت کالاها و جابجائى سرمايه به عرصه هاى سودآورتر است. در سرمايه دارى مدل غربى رقابت و بازار اين ملزومات را تامين ميکنند. در سرماى هدارى مدل شوروى "برنامه"و تصميمات ادارى بار اصلى ايفاى اين نقش را برعهده داشته اند. چنين سيستمى نميتواند پاسخگوى نيازهاى يک سرمايه دارى پيشرفته و معضلات متنوع آن باشد. از اينرو درست در دوره اى که کشورهاى سرمايه دارى متکى به بازار سريعا نتايج انقلاب تکنيکى را جذب ميکنند، اقتصاد شوروى به رکود بيسابقه اى دچار ميگردد. اين رکود ديگر نميتواند با اعمال فشار به طبقه کارگر، افزايش شدت کار و يا افزايش کمى عرضه نيروى کار برطرف گردد. اقتصاد شوروى ناگزير به يک تغيير ساختارى بنيادى در جهت آزاد گذاشتن مکانيسم بازار و لغو محدوديتهائى است که سيستم سياسى و ادارى در اين کشور بر حرکت آزادانه سرمايه تحميل کرده اند. اين ديگر يک تغيير ريل اقتصادى صرف نيست. بلکه چرخشى در تمام زمينه ها، در اقتصاد، سياست و ايدئولوژى را ايجاب ميکند. جريان گورباچف پرچمدار اين چرخش است. ماحصل نهائى اين چرخش اضمحلال سوسياليسم اردوگاهى، نه فقط در شوروى بلکه در سطح بين المللى و تغيير تناسب قوا ميان اردوگاههاى امپرياليستى خواهد بود. بحران احزاب اردوگاهى هم اکنون اوج گرفته است. مدل اقتصادى،استراتژى سياسى و تاکتيکهاى عملى و دستگاه ايدئولوژيک اين جريانات ورشکسته اعلام شده است. تاريخ سياسى و شعارها و شيوه هايشان يکى پس از ديگرى از درون صفوف خودشان زير سوال قرار ميگيرد. اتوريته هاى نظرى و سياسى شان بى اعتبار ميشوند. بازسازى يک اردوگاه رويزيونيستى درحالى که اين جريان در مرکز خود مداوما در جريان کاهش اختلافات و تفاوتهاى اقتصادى و سياسى با غرب است بسيار نامحتمل بنظر ميرسد. هرچند در کوتاه مدت وجهه گورباچفيسم در نزد ليبراليسم بورژوائى ميتواند سير تخريب سريع احزاب اردوگاهى را کند نمايد، نهايتا گريزى ازاين عاقبت وجود نخواهد داشت.

پوپوليسم راديکال و سوسياليسم خلقى در کشورهاى تحت سلطه به پايان راه خود رسيده و فاقد افق و آلترناتيو سياسى و نيروى مادى براى مبارزه است. در مجموع دوره حاضر شاهد افول راديکاليسم غيرکارگرى و به حاشيه رانده شدن آن است
همان خلقها و روشنفکرانى که پايه سوسياليسم غير پرولترى بوده اند مخاطبين و موضوع کار اصلى جناحهاى راديکالتر و به مارکسيسم نزديکتر را هم تشکيل ميداده اند. در واقع

ویدئوهای منتخب

چه گوارا که بود ؟

Click to download in FLV format (105.27MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 1

Click to download in FLV format (120.28MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 2

Click to download in FLV format (100.05MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 3

Click to download in FLV format (100.05MB)

 آرشیو کامل ویدئوها

ایمیل تماس