Blue Grey Red

 www.mozafar-m.com        

جنبش کمیته های کمونیستی، "پاسخی به منتقدین"

جنبش کمیته های کمونیستی گامی تعیین کننده در تحزب کمونیستی طبقه کارگر  "پاسخی به منتقدین"
مقدمه : در کمونیست فصلی شماره 162 از جنبش کمیته های کمونیستی دفاع کرده ام و بحث اثباتی من در رابطه با اهمیت و ضرورت این جنبش در آنجا آمده است. مبانی این بحث قبلا تحت عنوان، "تحزب کمونیستی طبقه کارگر" از جانب رفیق کورش بیان و منتشر شده است.
از نظر من جنبش کمیته های کمونیستی یک گام عملی مهم و تعیین کننده در راه تحزب کمونیستی طبقه کارگر است. این که این مبحث در درون حزب حکمتیست با حساسیت جدی روبرو شده است، نشانه اهمیت مساله و بخصوص موضوعی است که مستقیما به کمونیسم و کارگر مربوط است و باید از آن استقبال کرد. در هر حال در این جدال سیاسی تنها شاخص، منفعت و پیشروی کمونیسم و کارگر است.

تا کنون و در این رابطه، دو بحث انتقادی جداگانه اما در یک جهت و همسو، از جانب رفقا رحمان حسین زاده تحت عنوان "تفاوت ها.." و حسین مرادبیگی "حمه سور" با عنوان "در نقد سمینارطبقه کارگر و تحزب کمونیستی"، مطرح و منتشر شده است.
در مباحث رفقای منتقد، مسایل متعددی مطرح شده اند که محوری ترین شان را انتخاب کرده و به آن می پردازم.
عناوین بحث:
1- ارزیابی از چپ. چپ کیست؟
2- تفاسیر دلبخواهی
3- نگاه رو به گذشته، مارکسیسم و کمونیسم کارگری ایستا یا خلاق و پویا
4- یکی انگاشتن سازمانهای چپ و کارگران کمونیست
5- کمیته های کمونیستی، ائتلاف سازمانهای چپ نیست
6- توازن قوا ، ارزیابی جدید

***

1- ارزیابی از چپ، چپ کیست؟
بخش عمده بحث رفقای منتقد بر سر این مساله است که کورش مدرسی در بحث تحزب کمونیستی طبقه کارگر، کل چپ را یک کاسه کرده و همه را با یک چشم نگاه می کند. چپ بورژوا، چپ ملی گرا، چپ کمونیست ...، و همه را بی ربط به کارگر و امر او می نامد. این به درجه ای حقیقت دارد. چرا که کورش از مشترکات چپ حرف می زند. و البته زمانی که به حزب حکمتیست می رسد تفاوت ها را قایل است.
چپ کیست؟
چپ" مورد نظر ما طیف متعدد و رنگارنگی را در بر می گیرد. بخشی از این چپ نه دوست دارد کمونیستش بنامند و نه خود را کمونیست می داند. بخشی هم خود را کمونیست و طرفدار و حتی رهبر کارگر می داند.
حزب توده سالهای سال است که به خودش هم نمی گوید کمونیست و نمی گوید کارگری. تمام هم و غم و مساله وسیاست و پراتیکش این است که با جناحی از بورژوازی که برای حزب توده و زمانی برای اربابان حزب توده در شوروی سابق مطلوب تر است، برود و به آن خدمت کند و تقویتش کند... با وجود این، حزب توده سنتا یک گرایش بورژوایی تمام عیار در طبقه کارگر هم هست. اما امرش نه تولید ارزش اضافه از جانب طبقه کارگر، بلکه کارگر از نظر حزب توده رعایای سر بزیری اند که باید دل ارباب را بدست بیاورند تا احتمالا دستمزد بخوری و نمیری داشته باشند. کارگر و کارفرما از نظر حزب توده دو طرف یک معامله بر سر خرید و فروش نیروی کارند که باید با هم کنار بیایند و بسازند. کار مزدی برای حزب توده سرنوشتی ازلی و ابدی است همچنانکه برای همه بورژوازی. حزب توده کارگر معترض به سرمایه داری را دوست ندارد. ضد سرمایه داری نیست. طرفدار دولتی ماندن و دولتی کردن و ملی کردن سرمایه است به شرطی که در این سوخت و ساز سرمایه چه در بعد اقتصادی و چه سیاسی، نوایی هم به حزب توده برسد.
احزاب چپ غیرکارگری دیگر هم خود را کمونیست می نامند، شوراخواه هستند، از کارگر حرف می زنند، حجم تبلیغات کارگریشان از ما بیشتر نباشد، کمتر نیست. برنامه شان دنیای بهتر و برنامه حزب کمونیست ایران و ... است. از سوسیالیسم حرف می زنند، اما از بستر اجتماعی کارگر نیامده و ارتش ذخیره روشنفکران هستند. بطورواقعی طبقه کارگر و سوخت و ساز اجتماعیش برای این چپ کاملا بیگانه است. نا آشنا است. بمحض اینکه چند نفرشان جمع شدند و حزبی درست کردند، نماینده و رهبر کارگر می شوند. کارگران فقیر و بیچاره ای که گویا باید از تقوایی ها و جوادی ها و فرخ نگه دارها و راه کارگر و کومه له بیاموزند... آشنایی با سوخت وساز درون طبقه کارگر امرشان نیست. هزار و یک کار دیگر می کنند و هزار ویک کار دیگر بلدند اما این یکی را نه. گیریم این چپ یک در میان از کارگر و کمونیسم هم حرف بزند، اما با سیاستهای بورژوایی سراغ کارگر می رود و از این لحاظ هم تاثیر می گذارد.
و بالاخره چپ دیگری هم هست که علیرغم هر تفاوتی در سیاست های معین و یا جهت گیری و غیره، اما به اذعان خود رفقای منتقد در بستر اجتماعی با چپ های دیگر خویشاوند است.
بنا بر این وقتی از چپ بطور کلی چپ کمونیست، چپ بورژوا و ملی و پوپولیست وغیره حرف می زنیم این نقطه اشتراک اساسی همه شان است. ما استثنا نیستیم.
رفقا از طرفی اذعان دارند که ما در بستر اجتماعی با چپ خویشاوندیم. از طرف دیگر در اعتراض به این ارزیابی می گویند، چرا حزب ما را داخل این چپ قرار دادید. ما که از این خانواده و از این جنس نیستیم. و یا برای اثبات تفاوتهای ما به تحلیل ها و اسناد و ادبیات کمونیسم کارگری و سمینارهای کمونیسم کارگری اشاره می کنند. خوب این چه تفاوت و مزیتی است؟ گیریم ادبیات حکمت و کاپیتال مارکس و اثار لنین و مانیفست را همه در قفس کتابخانه هایمان داریم و گیریم اینجا و آنجا هم سیاستی درست اتخاذ کردیم . اما تکلیف بستر اجتماعی چه می شود؟
اگر همه در بستر اجتماعی خویشاوندیم و اگر در سرنوشت کارگر به معنای تغییر آن و رهایی از کار مزدی بی تاثیریم...، بنا بر این، نگرانی از اینکه چرا کل چپ را یک کاسه کردی و تفاوت نگذاشتی نامربوط و بی اساس می گردد.

بحث بر سرارزیابی از کمونیسم کارگری از مارکس تا حکمت نیست. بحث بر سر ثبات تحلیلها و مبانی کمونیسم کارگری نیست. یا نهایتا بحث بر سر این نیست که کمونیسم کارگری جواب است و این داده ما است. بحث بر سر این است که این داده ما نیست. ما مدعی هستیم که تنها چپ کمونیستی هستیم، کمونیست کارگری هستیم اما در بستر اجتماعی طبقه کارگر نیستیم. زبانمان، مشغله مان، سنت هایمان و حتی اخلاقیات و رفتارمان و ... در سنت کارگری نیست. در سرنوشت کارگر بی تاثیریم. چیزی را تغییر ندادیم.
اگر ما به همان مشاهدات که زیر تیتر "شکاف بین کارگر وکمونیسم" در بحث رفقا آمده و به آن نقل قول های حکمت معتقد باشیم که عمیقا تکان دهنده است، هنوز می توانیم به خود ببالیم که ثبات تحلیل داریم و با چپ غیر کارگری تفاوت داریم ؟ هر اندازه ثبات تحلیل و سیاست های مشعشع و علیه سبز بودن و غیره نمی تواند این حقایق تلخ را که تحت عنوان مشاهدات مشترک بیان شده است را توجیه کند. نمی توانیم سرمان را بالا بگیریم و افتخار کنیم.

رفقا این واقعیت را می گویند و در مشاهده این وضع شریکند، و آن را صورت مساله حکمت و بعد کورش و بعد خودشان می دانند، اما همزمان معترضند که چرا کل چپ در یک سبد گذاشته شده است. معلوم نیست، ما که خویشاوند این چپیم، چرا از این نقد مبرائیم؟ در رابطه با نقد چپ، یک طرف و مخاطبش هم خود مائیم. نمی توان گوشها را بست و گفت، "انتظار دارید راه کارگر تغییر کند؟" نه، رفقا، "انتظار می رود که حزب حکمتیست تغییر کند!" راه کارگر هم ممکن است تغییر کند اما نه با افشاگری ما شاید با فشار از پایین و از طرف کارگر کمونیست درون طبقه کارگر
ما که سال ها است سیاست سازماندهی در میان کارگران را داریم. سال ها است حزب توده و جریانات فرقه ای و غیر کارگری را افشا و نقد می کنیم. کوهی ادبیات در این زمینه داریم. چرا کارگران کمونیست هنوز این را از ما نپذیرفته اند؟
دلیلش بروشنی همان وجه اشتراک ما باکل چپ است. مایی که خود از این بستر اجتماعی جداییم هنوز نتوانسته ایم و نمی توانیم تعداد قابل توجهی از کارگران کمونیست را به بورژوا بودن و ملی بودن این چپ قانع کنیم. افشاگری و نقد ما از این چپ در بطن یک مبارزه و اعتراض روزمره کارگر در نمی آید. در نتیجه توسط کارگر کمونیستی که در صف مقدم مبارزه طبقاتی کارگر قرار گرفته است اتخاذ نمی شود. از بدفهمی آنها یا گوش ناشنوایشان نیست. به این دلیل است که این نقد و افشاگریها، درون خانوادگی چپ صورت می گیرد و به سوخت و ساز درونی طبقه کارگر بی ربط است.
عدم شناخت پدیده های اجتماعی معرفتی نیست.
رفقا می گویند نقد چپ از این سر که طبقه کارگر را نمی شناسد و با سوخت و ساز درونی اش بیگانه است و حتی خصوصیات سرمایه داری این دوره را نمی شناسد، معرفتی است. این یک تفسیر دلبخواهی است. گویا هر عدم شناختی معرفتی است، اجتماعی نیست، طبقاتی نیست.
کمونیسم بعد از شکست انقلاب اکتبر و بعد از لنین از بستر اجتماعیش جدا شد و ابزار بورژوازی برای سازماندهی امر خودش گردید. کمونیسم توسط طبقات دیگر و جریانات غیرکارگری مصادره شد. حزب توده هم یک نمونه دیگرش است و ما هم که اساسا از بستر اجتماعی نیامدیم. بنا بر این، کمونیسمی که از بستر اجتماعی اش بریده و به قول حکمت ارتش ذخیره روشنفکران است، چرا باید کارگر را بشناسد. از کجا بشناسد؟ با کدام حضور در سوخت و ساز طبقه کارگر؟ با کدام سنت و روش کمونیستی و کارگری؟ یا چرا باید خصوصیات و کارکرد سرمایه داری این دوره و یا در شرایط ایران را بشناسد. "خصوصی سازی بد است"، "واردات بی رویه است" و...، شد شناخت از سرمایه داری؟ این مطلقا ربطی به مساله معرفت ندارد. این بیگانگی و جدایی امری کاملا اجتماعی است. تا آنجا که به کارگر مربوط است مساله شناخت به عنوان کارگرانی با اسامی علی و حسین و تقی و غیره نیست. این بیگانگی تا حدی است که کارگر در ذهنیت چپ، موجوداتی بدبخت و فقیر و بیچاره است که باید به دادش رسید و نجاتش داد.
طرف تصمیم گرفته امرش امر کارگر نباشد، بخشی از این چپ (حتی اگر هنوز حزب توده و راه کارگر را چپ بنامیم) رفته و پادو بورژوازی شده و بخشهای دیگر خودش یک پا کارگر و اصلا رهبر کارگره است. طرف تصمیم گرفته هزار و یک کار دیگر که بلد است از جمله هنرپیشگی سیاسی بکند، مفسر و اقتصاددان مشاور بورژوازی می شود، خودش را راه کارگر، حزب کمونیست کارگری، حزب کمونیست ایران و... می نامد، اما جنبش سبز را راه دمکراسی شدن ایران می داند. وقتی به کارگر می رسد موعظه و نصیحتش می کند، نه زبانش کارگری است، نه مشغله اش و نه می فهمد کارگر چه می گوید. سوالش چیست، موانعش کدامند و زمانی هم از کارگر تعریف می کند، فریبش می دهد و پیروزیش را شکست و شکستش را پیروزی می نامد. این بیگانگی یک بیگانگی اجتماعی و واقعی و رفتن سراغ اوامری دیگر غیر از امر کارگر و کمونیسم است.

2- تفاسیر دلبخواهی
مسایل متعددی در رابطه با بحث تحزب کمونیستی طبقه کارگر از جانب رفقای منتقد مطرح شده است که تماما به نقل قول های گوناگون و تفاسیر دلبخواهی و حتی گمراه کننده متکی اند. نمونه های این مباحث از این قبیل اند:

الف- رفقای منتقد بحث مفصل و طولانی ای را به این اختصاص داده اند که چرا در بحث تحزب کمونیستی طبقه کارگر از جانب کورش مدرسی گفته شده، "کمونیسم از بعد اجتماعی اش تکانده شده است". چرا نگفته است "کمونیسم از بستر اجتماعیش جدا شده". یا کاربست اجتماعی کمونیسم تغییر کرده" و این یک انتخاب سیاسی وآگاهانه است، اما از نظر کورش از سر معرفتی و نا آگاهی چپ تعریف شده است.
"کمونیسم از بعد اجتماعی اش تکانده شده"، "کمونیسم از بستر اجتماعی اش جدا شده، "کاربست کمونیسم تغییر کرده، این یا آن یا هر سه تاش، مگر جز این است که کمونیسم مصادره شده و در خدمت منافع بورژوازی و خرده بورژوازی قرار گرفته است.
رفقای منتقد ناگهان کشف کرده اند که عبارت "کمونیسم را از بعد اجتماعی اش تکاندند" غیر مارکسیستی است و کورش فراموش کرده که، کمونیسم جنبش اجتماعی درون طبقه کارگراست و یا حالیش نیست که کاربست اجتماعی کمونیسم تغییر کرده و ابزار طبقات غیر کارگر شده (بوفور میتوان در ادبیات سیاسی و تئوریک کورش این مفاهیم و تزها را دید). این ایراد ملانقطی است.
ما می دانیم که کمونیسم را نمایندگان اقشار و طبقات غیر کارگر مصادره کردند. با همان نام اما مسخ شده و غیرکارگری و پیچانده شده و آلوده به آرا و سنت ها و افکار و خرافات بورژوایی برگشتند سراغ کارگر و جنبش اجتماعی اش، تا اینکه مانع خودآگاهی طبقاتی کارگر شده و کمونیسم و کارگر را در خدمت منافع وسیاستهای طبقات دیگر قرار دهند. این کمونیسم بورژوایی است، ارتجاعی است و ربطی به منافع کارگر ندارد. بنا بر این تفاوت "کمونیسم را از بعد اجتماعی اش تکاندند" با تغییر کاربست کمونیسم یا مصادره کمونیسم و در خدمت منافع طبقات دیگرقرار دادن و بورژوایی و ارتجاعی شدنش در کجا است؟ ممکن است گفته شود که کارگر کمونیسم خودش را دارد و کمونیسم های دیگر بورژوایی اند..بنا بر این کارگر و کمونیسم را نمیتوان از هم جداکرد.
خوب این درست، اما اگر تصور شود کمونیسم بورژوایی، ملی، پوپولیست و غیرکارگری و فرقه گرا تاثیری بر کمونیسم کارگر به مثابه جنبش اجتماعیش ندارد و این کمونیسم واکسینه است و به هیچ گرایش و آرا و افکار وخرافاتی آلوده نمی شود، این توهم است. کمونیسم را از کارگر گرفتند. "از بستر یا بعد اجتماعیش گرفتند" و در خدمت منافع اقشار و طبقات غیرکارگر و بورژوازی و خرده بورژوازی قرار دادند...
کمونیسمی که قرار بود تنها و تنها مال کارگر باشد، ابزار غیرکارگرها و در خدمت جنبشهای غیر از کارگر قرار گرفته است. به نام کمونیسم، خمینی تطهیر و رهبر و قهرمان انقلاب لقب گرفت که باید تقویتش کرد. به نام کمونیسم، جنبش سبز مترقی نامیده شده که نباید سر بسرش گذاشت و بگذار کارش را بکند که گویا به نفع آزادی و به نفع جامعه است. کمونیسم را از بعد و بستر اجتماعیش تکانده اند. جدا کرده اند و به نام آن و به نام کارگر هر کاری می کنند جز خدمت به خود کمونیسم و خود کارگر.

ب – حمه سور در انتقاد به این بحث کورش که گفته است، "انقیاد طبقه کارگر یعنی ماندن در موقعیت کنونی، محصول باقی ماندن طبقه کارگر درداده های بورژوایی است." (نقل به معنی)، از مارکس مثال می آورد که ، "شرط اساسی برای وجود و سیادت طبقه بورژوازی عبارت است از انباشته شدن ثروت دردست اشخاص و تشکیل و افزایش سرمایه. شرط وجودی سرمایه کار مزدی است".
معلوم نیست رفیق ما رابطه این دو مبحث جدا از هم را کجا کشف کرده است. در حالی که مارکس به یک اصل بنیادی برای اثبات وجود بورژوازی که انباشت سرمایه و کسب سود از قبل کار مزدی است، اشاره دارد. و کورش به موانعی که بر سر راه مبارزه طبقه کارگربرای رهایی از موقعیت کنونی اش می پردازد.
وقتی گفته می شود، دلیل ماندن کارگر درانقیاد، آرا و افکار وسنت ها و خرافات وداده های بورژوازی است، بورژوازی که داده های خود را به داده طبقه کارگر هم تبدیل کرده و باعث ایجاد تفرقه در صفوف طبقه شده است...، آنوقت رفیق ما از موضع اقتصاددان مارکسیست می آید و می گوید، این حرف مارکسیستی نیست. چرا که مارکس گفته ، "دلیل وجود بورژوا، کار مزدی است". ما که نمی خواهیم وجود بورژوازی را ثابت کنیم. این که الفبای کلاس اول درس مارکس است. ما میخواهیم موقعیتی را که طبقه کارگراز هر لحاظ در آن قرار گرفته، بشناسیم و موانعی را که پیش پای مبارزه طبقاتی اش به مثابه طبقه است را ببینیم و برداریم. و شما می آیید و میگویید، نه، مانع کار مزدی است!
این بحث پایش روی زمین نیست و خیلی شباهت دارد به جنبش ضد سرمایه داری برای لغو کار مزدی کمیته هماهنگی محسن حکیمی. کارگره هنوز به زور حقوق معوقه اش را می گیرد، طرف می خواهد با کمیته هماهنگی اش او را به جنگ سرمایه داری برای لغو کارمزدی ببرد!
بحث بر سر این است که افکار، آرا و خرافات طبقه حاکمه ، کارگر را در انقیاد و اسارت کار مزدی نگه داشته است. و گرنه موقعیت عینی طبقه کارگرصد سال است برای انقلاب کارگری و لغو کار مزدی فراهم است. گارگر هست. بورژوازی هم هست. طبقه کارگر اسارت کار مزدی، تبعیض و استثمار و نابرابری و تحقیر را روزمره با پوست و گوشت و ا ستخوان لمس می کند. اعتراض مداوم کارگر، مبارزه اقتصادی اش اساسا برای کاستن بار این استثمار است.
بحث بر سر عامل ذهنی است. در غیاب کمونیسم، آرا وافکار وسنت ها و خرافات و داده های بورژوازی و طبقه حاکمه موقعیت طبقه کارگر را ازلی و ابدی می کند. بحث بر سر این است که باید به جنگ این موانع ذهنی رفت و از سر راه بر داشت. بحث بر سر اثبات وجود بورژوازی و یا تفسیر بد بودن کار مزدی نیست. این را هر کارگری می فهمد. مشکل کارگر افکار و آرایی است که این موقعیت کارو بردگی مزدی را برایش طبیعی، عادی و ازلی وابدی جلوه می دهد و در بهترین حالت بهبودی در شرایط کار و زندگیش را مد نظر دارد.

ج- حمه سور می گوید، در نگرش کورش، این سرمایه داری است که در تمام مفاهیم مارکس تنیده شده است. در حالی که در مارکسیسم این کارگر است که در تمام مفاهیم اجتماعی مارکس تنیده شده است، اگر کارگر را از مارکسیسم بگیری چیزی از آن باقی نمی ماند...
من نفهمیدم کجای بحث کورش کارگر از مارکسیسم گرفته شده است. مگر سرمایه داری بدون بورژوا و کارگر داریم؟ وقتی بحث از سرمایه داری است و مارکس آن را در کاپیتال بررسی و نقد کرده، این سرمایه داری بدون بورژوا و کارگر چه معنی دارد؟ در جامعه و سیستم سرمایه داری از کالا تا کارگر و از دولت تا انقلاب و ... مفاهیم اجتماعی اند و در مفاهیم مارکس تنیده شده اند.
جالب است رفیق ما در یک پاراگراف بعد، از حکمت نقل می کند که،، مارکس کارگر را تعریف نمیکند، جامعه سرمایه داری را نگاه میکند یک موجود اجتماعی را به نام کارگر در آن می بیند که در شرایط ویژه ای گیر کرده است...
با این تفاسیر رفقای ما، سرانجام باید رفت و تحقیق کرد که مارکس اول سرمایه داری را می بیند یا کارگر، اول کارگر را می بیند یا سرمایه داری را!
این ها تفاسیر سفسطه آمیز از تزها و احکام مارکس است...

د- یا در جای دیگر بحث حمه سور گفته شده که، کمونیسم هم برخلاف تعبیر رفیق کورش معطوف به یک جنبش معرفه نیست، جنبش "معرفه" طبقاتی خود طبقه کارگر است. حزب سیاسی مورد نظر مارکس هم نه معطوف به سرمایه داری! که برای نفی سرمایه داری یعنی انقلاب سوسیالیستی و حکومت کارگری و لغو کار مزدی است.
بنا به این تفسیردلبخواهی رفیق، کمونیسم مورد نظر کورش جنبش معرفه طبقات دیگر است. یا حزب سیاسی معطوف به سرمایه داری یعنی دوست سرمایه داری نه علیه آن!!
در این تفسیر ملا نقطی، اولا در عبارت اول بعد از معرفه، طبقه کارگر از قلم افتاده و غیر مارکسیستی شده و در عبارت دوم هم "معطوف" مثبت معنی شده وبه معنی تایید سرمایه داری است. این هم غیر مارکسیستی شده. انگار معلم ادبیات کلاس درس انشا از دانش آموزی فول می گیرد که، نگو "معطوف"، بگو "نفی"! . منظور شما از معطوف، موافق است. دانش اموز هم حتما می گوید نه آقا جان، منظور من هم مخالفت است. ببخشید!
ازاین تفاسیر دلبخواهی که چه مارکسیستی است و چه نیست وچه کمونیسم کارگری است و چه نیست، در بحث رفقا زیاد است که بیشتر گمراه کننده است تا چیزی عاید کسی کند.

3- نگاه رو به گذشته، مارکسیسم و کمونیسم کارگری ایستا یا خلاق و پوبا
مارکسیسم علم رهایی بشر است که یک سری مبانی بی اما و اگر دارد. در همان حال مارکسیسم متدی است که کمونیست ها و کارگران را کمک می کند دنیا و مافیها را تحلیل و بررسی کنند، پراتیک کنند درعین حال افقشان را گم نکنند. متاسفانه در مباحث رفقا هر بحث و بررسی و راه حل جدیدی اگر با خط کش و شابلون نگاه رو به عقب آنها نخواند، مارکسیستی نیست.
رفقای منتقد، بارها به سیاست سازماندهی ما در میان کارگران و کل مباحث حول وحوش آن از قبیل رهبران عملی، عضویت کارگری، شبکه محافل کارگران کمونیست، آژیتاتورهای کمونیست و تا کمیته های کمونیستی حزبی...، به عنوان مبانی کمونیسم کارگری در امر سازماندهی مراجعه می کنند.
اولا این مبانی سرجای خود هستند و رد نشده اند و کماکان اسناد معتبر و قابل اتخاذ ما هستند. در هیچ کجا این مباحث کنار گذاشته نشده اند. تا حالا این کار نشده است.
اما هر وقت ایجاب کند و ضروری باشد سیاستی تغییر کند، این کار می شود. ادبیات، مباحث و اسناد کمونیسم کارگری آیه های آسمانی نیستند که لایتغیرند و برای همیشه راه چاره اند. برای مثال دیگر نمی شود با جهان پس از 11 سپتامبر، بحران آخر یا جنبش سرنگونی...، سراغ اوضاع اقتصادی و سیاسی جامعه ایران و رابطه بورژوازی و کارگر در حال حاضر رفت. با وجودی که این تحلیل ها وقت خودش کاملا بجا بوده اند. نمی توان و نباید از مباحث کمونیسم کارگری بت ساخت و پرستید و اسیر و بنده مخلوقات خود شد. برای مثال الان این بلا دارد سر مبحث مهم و حیاتی حزب و قدرت سیاسی می آید. اگر گفته شود که طبقه کارگر را باید دریافت، یا بدون کارگر حزب کمونیستی با هر اندازه دوز بالای کمونیستی، کارگری نیست، حزب سیاسی کمونیستی بدون طیفی از رهبران کارگری نمی تواند قدرت را بگیرد و آن را حفظ کند...، فورا این مساله به میان می آید پس حزب و قدرت چه شد؟ پس مساله جوان و زن و سیاست چه شد؟ پس حزب سیاسی ودخیل در جدالهای سیاسی چه شد؟ انگار حزب معطوف به کارگر، حزب کمونیستی فعالین و رهبران کارگری دیگر دست از سیاست و مبارزه برای رفاهیات و حقوق انسان و برابری زن و مرد و دخالت در جدال های سیاسی می کشد؟! انگار هر وقت اسم کارگر به میان آمد بدوا باید چند بار به سر حزب و قدرت سیاسی و حزب سیاسی دخیل در جدال ها و حزب معطو ف به همه مسایل جامعه و ...، قسم خورد، تا مبادا بالانس بهم بخورد! گویی همه این ها امر کارگر نیست.
این فتیش ساختن از مساله و از محتوی تهی کردن آن است. حزب و قدرت سیاسی تبدیل به شعاری ایدئولوژیک می گردد تا اینکه رفت و ملزومات کسب قدرت سیاسی توسط حزب کمونیستی کارگران را فراهم ساخت. که اولین شرط و لازمه اش تبدیل شدن به حزب رهبران و فعالین کارگری است و از جایگاه کمونیسم و کارگر رفتن سراغ بقیه.
بحث رفقا و ابراز نگرانی از اینکه گویا ادبیات پایه ای کمونیسم کارگری در این حزب مورد مراجعه نیست، بی اساس است. چرا با هر بحث و راه حل و طرح جدید ما باید فورا نگران مباحث گذشته مان شویم. بحث جنبش کمیته های کمونیستی خود مستقلا و روی پای خود مساله ای است که باید به آن پرداخت. و تازه در نقد هیچکدام از موضوعات فوق نیست.
این تبیین ها رو به گذشته دارد، ایستا است. دگم است.خلاق نیست. پویا نیست. مفسر دلبخواهی مارکس و حکمت است و نمی خواهد چیزی را تغییر دهد. منتظر است. تبیین و سیاست انتظار است. با این تبیین ها و ابراز تعهدهای مذهب گونه، بطور واقعی و در عمل آن سیاست ها و مبانی که رفقا به آن اشاره دارند و گویا می رود که دیگر مورد مراجعه قرار نگیرد، سیاستها و مبانی ای برای اتخاذ نخواهند شد، اگر نه تا حال میشد. و بدتر، هر سیاست و طرح و راه حل جدید و خلاقیتی هم گویا نافی آن سیاست ها و مبانی است و باید در مقابلش ایستاد. با این حساب کاری نمی توان کرد. راه حلی نمیتوان داد و به کرسی نشاند. دگماتیسم دشمن خلاقیت و ابتکار و آزادی فکر و ا ندیشه است.
عدم خلاقیت و یا استقبال نکردن از ابتکارات و راه حل ها به بهانه این که این در مبانی و سیاست های کنونی ما نیست، در واقع مانع هر پیشروی است. این راحت طلبی و عافیت گزینی است. لم دادن به داده های تا کنونی است اگر چه بطور واقعی و در عمل هم داده ما نیست.
رفیق ما می گوید ما خودمان همه چیز را داریم چرا به ان بی توجهی نشان می دهید و نمی روید سراغشان. من رفتم سراغ سمینارهای کمونیسم کارگری و باز دیدم همه چیز انجا هست. یا می گویند تمایلی هست که این خط را دور بزند و...
وقتی مواضع و سیاستها مذهبی و فتیش می شوند، طبیعی است، مخالفت سهل است، هر حرف و بحث و راه حل جدید و ناشناخته ویا هر تغییری بدوا تکفیر می شود تا مورد استقبال. این مذهب است سیاست نیست. مارکسیسم و متد مارکسیستی، خلاق ترین و پویا ترین علم و روش کار و مبارزه کمونیست ها و طبقه کارگر است.
حکمت می توانست بگوید مانیفست راداریم دنیای بهتر را می خواهیم چکار. کمونیستهای کمون پاریس از دیدگاه کمونیستی شفاف ترین و کوبنده ترین نقد علیه ناسیونالیسم را در آن تاریخ ثبت کردند. اما ما هنوز از بحث و نقد در مورد ناسیونالیسم معاف نشده ایم.
ادبیات پایه ای مارکس و لنین را داشتیم دیگر چه نیازی به کوهی ادبیات کمونیستی حکمت بود. حالا هم ادبیات پایه ای حکمت راداریم که جواب به همه چیز است و دیگر نیاز به هیچ حرف و سیاست و راه حل تازه ای نیست. اگر هم چیز تازه ای مطرح شد به معنای این است که کسی سراغ مبانی کمونیسم کارگری نمی رود و آن را دور می زنند!
چه کسی می تواند منکر باشد که با خیلی از اسناد و ادبیات و تحلیل های قدیمی نمی توان جواب سوالات جدید را داد. اصلا خود سوالات جدید چه هستند؟ این را نمی توان در لابلای کتاب های مارکسیستی از زمان مارکس تا کنون پیدا کرد. هر وقت هر جریان وحزب سیاسی سوالی نداشت و سوالاتی جلو روی خود نگذاشت، به معنای سکون و ایستایی و انتظار آن است.
سیاست سازماندهی را سالها است داریم. کسی جلو اجرای آن را نگرفته است. اما همین سیاست را اگر همینجوری ایستا ببینی و خلاقیت و ابتکار و طرحها و راه حل های جدید نداشته باشی، دگماتیسم است. راحت طلبی و انتظار است. برای جواب به مسایل جدید و طرح سوالات جدید نمیتوان مدام به گذشته چشم دوخت و جواب را در اسناد گذشته جستجو کرد.
هر سیاست و طرح و راه حلی را باید همواره آپدیت کرد. با طرح و راه حل های جدید تکمیل کرد، نو کرد... این تنها راه پویایی یک جریان است.

4- یکی انگاشتن سازمانهای چپ و کارگران کمونیست
مساله دیگری که در بحث رفقا آمده و حجم زیادی از توضیحات و نقل قول های مربوط و نامربوط شان را تشکیل داده است، این است که جنبش اجتماعی طبقه کارگر از طرفی وجریانات و احزاب سیاسی را از طرف دیگر کاملا منطبق بر هم می داند و تفاوتی بین آنها قایل نیست. از یک طرف با صورت مساله جدایی احزاب چپ از طبقه کارگر و اینکه اکثر این چپ از بستر اجتماعی طبقه کارگر نیامده و از جنبشهای غیر کارگری و روشنفکری آمده اند موافقت دارد. از طرف دیگر همین جریانات گویا به همان شکل و سنت و روش در درون طبقه اند و نباید با آنها ائتلاف کرد!

کارگر توده ای درون کارگران را با حزب توده یکی گرفتن یا کارگر طرفدار حزب کمونیست کارگری و کو مه له و راه کارگر را با این احزاب و جریانات یکی گرفتن، خطایی است که تفاوت کمونیسم اجتماعی کارگر را در سنت ها و منش و روش کارگری اش با کمونیسم غیر کارگری این و آن فرقه و گرایش بورژوایی، نمی شناسد.
این رفقا، بین کارگر طرفدار حزب توده با خود حزب توده و کارگر طرفدار چپ بورژوایی و ملی و غیره را با خود این جریانات که فرسنگها در مکانیسم مبارزه اجتماعی و طبقاتی و شیوه های کار و روابط کارگران از هم دور اند، تفاوتی قایل نیستند. کارگر کمونیست و رهبر مبارزه و اعتصاب کارگری را با جریانی که خود را کمونیست می نامد و با این کارگر و روشها و سنت هایش بیگانه است، یکی می گیرد. و بر این اساسا همان برخوردی را به کارگر کمونیست می کند که به احزاب و جریانات چپ غیرکارگری و بی ربط به سوخت و ساز درون طبقه کارگر دارد.
کارگران کمونیست ولو با هر تعلق خاطر خطی و سازمانی با جریانات چپ بیرون از خود، در سنت و روش و شیوه های کار و حتی اخلاقیات و رفتار سیاسی با هم زمین تا آسمان تفاوت دارند. رفتاری که کارگر کمونیست به رفیقش می کند مثل رفتاری نیست که تقوایی باما کرد. یا چریک ها با هم کردند. این دو سنت است. سنت و روش مبارزه و نقد کارگر مثل غیرکارگرها نیست. انها از ریشه منافع مشترک دارند، روزمره بهمدیگر احتیاج دارند. جدایی انها از همدیگر مثل جدایی های درون چپ نیست.
از طرف دیگر در دیدگاه این رفقا احزاب چپ همه بورژوایی و ملی شده اند و بنا بر این دیگر گرایشی در طبقه کارگر نیستند. آنها رفته اند و جناح چپ بورژوازی و ناسیونالیسم را تشکیل داده و بنا براین دیگر موضوع کار ما نیستند و ما باید برویم کار خودمان را بکنیم. گویا طبقه کارگر زمین بکری است که فاقد گرایشات و افکار و سنتهای بورژوایی و غیرکمونیستی و منتظر ما است که برویم حزب را در درونش بسازیم. طیفهای مختلف فکری و سیاسی درون کارگران کمونیست ( بقول رفقا رنگین کمان) موضوع کار و امر ما نیست. و در نتیجه ما باید کمیته های حزبی خود را از میان کارگران کمونیستی که "عطش" ما را می بینند و به طرف ما می آیند، سازمان دهیم.
این دیدگاه حوصله مبارزه سیاسی و اجتماعی و فکری با آرا و افکار و سنت های بورژوایی که نه تنها این چپ به میان کارگران می برد، بلکه توسط خود بورژوازی در میان کارگران و از جمله کارگران کمونیست مدام بازتولید می شود، ندارد. کارگر کمونیست یا باید خالص و خلص حکمتیست باشد و به حزب ما بپیوندد یا کارگر کمونیست نیست و سازمان جریانات دیگر غیر کارگری اند.

رفقایی که کارگران کمونیست را سازمان چپ های بیرون از طبقه می نامد و حاضر به ائتلاف با آنها نیست، اینجا می گویند چرا شما از چپ شروع می کنید. چپ که رفته است وبورژوا شده است. انگار این چپ از نظر کارگر کمونیست هم بورژوا شده است و او را روزمره در کنار کارفرمایش می بیند! این آن ساده نگری و سطحی نگری است که این دیدگاه نسبت به چپ دارد.
نقل قولی که این دیدگاه از منصور حکمت می آورد اتفاقا این واقعیت را اثبات می کند که این چپ کجا ایستاده است. و این را شروع مساله می داند. منصور حکمت 22 سال پیش ضمن بر شمردن موقعیت کمونیسم گفته است: "... پراتیک کمونیستی چپ تاثیری در سرنوشت کارگر ندارد، چیزی را تغییر نمی دهد، چپی که نتوانسته است سرسوزنی در وضع همین لحظه وهمین نسل طبقه کارگر بگذارد...". " کمونیسم یک حرفه شده است. یک روش زندگی شده است. یک سیستم کسب نیک نامی شده است. ارتش ذخیره روشنفکران است. شروع مساله اینجا است..." و می گوید، کمونیسم کارگری پاسخ این تناقضات و یا سرنخ های مهمی به این پاسخ را دارد.

5- کمیته های کمونیستی، ائتلاف سازمانهای چپ نیست
مساله دیگر که از نظر منتقدین محوری ترین اختلاف و تفاوتشان، است، مبحث کمیته های کمونیستی جنبشی است. کمیته کمونیستی کارگران، صرفنظر از گرایشات و تعلق سیاسی و سازمانی شان به جریانات بیرون از طبقه. من هم فکر می کنم این محوری ترین مساله است.
رفقای منتقد، کمیته های کمونیستی جنبشی را ائتلاف سازمانهای چپ می نامند. چپی که بورژوا شده و غیر کمونیست و غیرکارگری است وهر روز هم راست تر می شود. می گویند چطور می شود این چپ آن هم در مبحث "تحزب کمونیستی طبقه کارگر" صورت مساله و موضوع کار ما باشد. این آوانس به چپ است. این چپ قابل شیفت کردن و تغییر نیست...
بگذریم که رفقا خود بدوا معتقد بودند که این چپ بورژوا شده و رفته وبه کارگر کاری ندارد وبنا بر این موضوع کار ما نیست. حالا اینجا همین چپ برگشته و می خواهد با ما کمیته های کمونیستی ائتلافی درست کند! این به جای خود.

پیشتر گفتم، مشکل این دیدگاه این است که طبقه کارگر و بخصوص کارگران کمونیست را در میان سازمانهای چپ تقسیم می کند. بدوا فرضش این است که کارگر کمونیست توده ای است یا راه کارگری یا کومه له ویا طرفداران حزب کمونیست کارگری ایران و حزب اتحاد و غیره اند.
اولا این تقسیم بندی واقعی نیست. این فرض غلطی است. بخش قابل توجه تر این چپ، حزب توده، زمانی حزب اجتماعی و بانفوذ در میان کارگران بود، الان برای کارگر کمونیست شناخته شده و بخشی از انجمن های اسلامی است. اینها در هیچ کمیته کمونیستی با کارگر کمونیست جمع و متحد نمی شوند. حزب توده و کمیته های کمونیستی کارگری!؟ بقیه هم که اساسا نفوذی در میان کارگران ندارند.
دوما - اما این اصل و اساس مساله نیست. فرض کنیم اینطور است و همه چپ با همان خصوصیاتی که ما تعریف شان می کنیم، (بورژوایی و ملی و رفرمیست و غیره...) هرکدام دارای نفوذ و حتی سازمان در میان طبقه کارگر اند. اما اشتباه فاحش این دیدگاه این است که کارگر چپ و کمونیست درون طبقه کارگر را با سازمان های چپ بیرون از طبقه یکی می بیند و تفاوتی بین آنها قایل نیست.

یکی دانستن و با نگاه واحد به چپ و کمونیسم کارگران با چپ بیرون و جدا ازکارگر که به نام کمونیسم و کارگر حرف می زند و با ان خصوصیات که تعریف می کنیم وبا ان جدایی از سوخت وساز طبقه، نقطه عزیمت رفقا برای چیزی است که خود ان را ائتلاف نام می نهند.
نفس این نگاه و دیدگاه، بار دیگر نشان می دهد که همین چپ کمونیستی ما که بورژوایی و ملی هم نیست، اما چقدر با سوخت و ساز درون طبقه کارگر بیگانه است. یک کاسه کردن و یکی دیدن گرایشات چپ و رادیکال و کمونیستی طبقه کارگر با چپ جدا از کارگر به معنای این ناآشنایی (غیرمعرفتی) با فعل و انفعال درون طبقه کارگر است.
بحث کمیته های کمونیستی بدوا بازگشت به هیچ چپی نیست. بحث گرایشات مختلف درون طبقه کارگر است با سنت و مکانیسم مبارزه درون طبقه و با روش و راهکارهایی که با روش ها و سنت های چپ بیرون از طبقه اگر نقاط اشتراکی هم داشته باشد، اما اساسا متفاوت است. ولو تعدادی از این کارگران تعلق خاطری به این چپ داشته و یا حتی سازمان انها باشند. وقتی بحث گرایشات درون طبقه کارگر است الزاما همه اش به چپ بر نمی گردد. پیشترگفتیم که بورژوازی داده های خود را به داده کارگر تبدیل کرده است. آرا و افکار و سنت ها و خرافات بورژوایی یک دریای عظیم مدیا و مساجد وکلیسا و مفسر و تحلیل گر و موعظه گر و ...، پشت خود دارد...

اما این بازگشت به چپ است که تلاش برای متحد شدن کارگران کمونیست با هر میزان التقاطی که دارد را ائتلاف سازمانهای چپ غیرکارگری و جدا و بیگانه با بستر اجتماعی و سوخت و ساز درون طبقه کارگر می داند. و می گوید هیچ آشتی و ا ئتلافی مجاز نیست. چون کارگر کمونیسته کومه له ای یا کمونیسم کارگری تقوایی یا توده ای است. و مائیم و کمیته های کمونیستی یک جنبشی.
کمیته های کمونیستی حزبی و به اصطلاح یک جنبشی سر جایش هست و الان مورد بحث ما نیست.
اما دراین دیدگاه تمایلی وجود ندارد و یا حوصله ندارد سراغ متحد کردن گرایشات درون کارگران و کمونیسم زمخت و بعضا آلوده به آرا و افکار بورژوایی و غیرکارگری برود. معلوم نیست کسی که می تواند برود کمیته های یک جنبشی را بسازد، چرا اتحاد جنبشی کارگران کمونیست، مانع این کار است و چرا این اتحاد راهگشای این کار نیست؟
این کمونیسم کارگری نیست.کمونیسم ایدئولوژیک است و من معتقدم که کارگر آن را نمی فهمد. کارگر زمانی کمونیسم کارگری را با آن خصوصیاتی که ما تعریف می کنیم می فهمد که در کشمکش مبارزه طبقاتی و مبارزات روزمره اش آن را به محک بگذارد. در یک مکانیسم اجتماعی و سوخت و ساز درونی، کارگران کمونیست و رهبران عملی درون خودش وبا هرگرایشی که دارد، به آزمایش بگذارد، نه در جدالهای درون خانواده چپ و بیرون از سوخت وساز طبقه و از زبان وادبیات چپ فرقه ای و متخصصین خودگمارده و مفسرین جریانات چپ غیر کارگری. به شیوه خود آن را بیازماید، تجربه کند، خطا کند و دوباره بیاموزد و جلو برود.
رحمان می گوید در کمیته کمونیستی بااحزاب ائتلاف نمی کنم. تصویری که او از کمیته های کمونیستی دارد، ائتلاف جریانات چپ سنتی چند دهه اخیر است و حق دارد. چون این تنها شناختی است که ما از ائتلاف و وحدت و جدایی و انشعاب داریم. ازاین نگاه، کارگران کمونیست غیر متعلق به حزب حکمتیست نمی توانند کمیته های کمونیستی کارخانه و محله شان را درست کنند. یا حزبشان را درست کنند. و باز از این دیدگاه، فقط کارگری کمونیست است که با ما بیاید و ما را قبول داشته باشد. گویا ما اولین و اخرین حزب کمونیستی کارگرانیم و بدون ماپایان تاریخ کمونیسم کارگری است؟ این فرقه گرایی و سکتاریسم آشنای ما در چپ موجود و سنتی است.
جنبش های اجتماعی از کارگری و غیرکارگری اش محل تلاقی گرایشات و آرا وافکار گوناگون و خرافات بورژوایی است. بخشی از این خرافات را همین چپ موجود بازتولید می کند وبخش بیشترش را خود بورژوازی به خورد طبقه کارگر و جامعه می دهد . این ما به ازای اجتماعی را باید دید. "کمیته های حزبیم را میسازم و کسی را راه نمیدهم" راه حل نیست. از 100 کارگر کمونیست اگر یکیشان آن کمونیست یک جنبشی و حزبی مورد نظر رفیق ما باشد، 99 نفرشان از گرایشات دیگر قدیم و جدیدند که در میان خود طبقه وجود دارند. و الزاما و بدوا و سر ضرب با ما نمی آیند. ما را انتخاب نمی کنند.
اما تا زمانی که بخش قابل توجهی از کارگران کمونیست ما را بشناسند و انتخاب کنند منتظر نمی مانند.چرا باید انتظار ما را بکشند که خود را برسانیم و یا چرا باید حتما به "عطش" ما توجه کنند. چرا نمی توانند در کمیته های کمونیستی خود متحد شوند. به این برمی گردم

- نقد دیگر رفقا این است که در مبحث "تحزب کمونیستی طبقه کارگر" کمیته کمونیستی شکل ارتقا یافته مبارزه روزمره است یا ارتقای محافل کارگری به کمیته های کمونیستی است. و می گویند اگر کارگران کمونیست خود متحد می شوند و مبارزات اجتماعی خود را ارتقا می دهند و...، دیگر حزب و برنامه و تلاش های دیگر چه ضرورتی دارد.
در این رابطه، نمی فهمم چرا مبارزات جای که منظور مبارزه اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر است و ارتقای آن و یا ارتقای محافل کارگران کمونیست و شبکه هایشان به ایجاد حزب بی ربط اند و اگر حزب در دل این فعل و انفعالات و ارتقا یافتن ها و پیشروی ها و غیره درست نشود، کجا درست می شود؟
هر تحولی در دل این مبارزات و کشمکش های طبقاتی و اجتماعی صورت می گیرد. تازه رفقایی این را می گویند که قایلند حزب کمونیست کارگری حکمتیست هست و کوهی سیاست و ادبیات و مبانی کمونیسم کارگری وسیاست سازماندهی و غیره هست. آنوقت می ایند و می گویند اگر کارگر کمونیست خودش می تواند از کمیته های کمونیستی به حزب برسد، پس دیگر من چکاره ام؟ انگار ما با رقبای خود طرفیم تا متحدین خود. یا به ما برمی خورد و کارگر کمونیست شایستگی متحد ومتشکل شدن و حزب خودرا ساختن، ندارد. مگر اینکه اول و سر ضرب با ما بیاید. چون ما برنامه داریم. جواب همه چیز را برایش داریم. حزب سیاسیش هستیم و حزب جامعه هستیم و الی آخر. کاش اینطور بود. اگر اینطور بود دیگر مشکل کجا است. یا اگرحزب ما در حال تبدیل شدن به چنین پدیده ای است، که باید باشد، چرا جنبش کمیته های کمونیستی یک ابزار و راه سریع تر رسیدن به این هدف نیست.

رفقا می گویند این توهم است. ائتلاف چپ و راست است. دخالت دادن چپ در پروژه کمیته کمونیستی است. ما می رویم گرایش کمونیستی موردنظر خود را درکارخانه و مراکز اصلی متحزب می کنیم...
از نظر این رفقا، گرایش کمونیستی بی آلایش یک جنبشی ویک حزبی بدون الودگی به ارا و افکار غیرکارگری آنجا هست و فقط منتظر است ما برویم و متحزبش کنیم. این توهم است.
شاید تک تک و اینجا و آنجا کارگر کمونیستی که بهر دلیل توجهش به ما جلب شده (عطش ما را دیده) را بتوان به کمونیسم یک جنبشی وپیوستن به حزب قانع کرد. و این کار را خردخرد سال ها ادامه داد. اما همانطوری که طبقه کارگر در دل مبارزات روزمره و مبارزه اقتصادی و سیاسی خود متحد و متشکل وخودآگاه می شود ( چیزی که رفقا آن را به عنوان ارتقای مبارزات جاری، ارتقای شبکه های محافل به شوخی می گیرند)، کمونیسم کارگری واقعی هم دردل کشمکش های درون طبقه و درون مبارزه طبقاتی اش و در اتحاد کارگران کمونیست با هم عروج می کند. اگر جنبش کمیته های کمونیستی راه بیفتد، آنوقت گوش شنوا و آمادگی بیشتری برای تبادل نظر و همفکری و سبک سنگین کردن سیاستهای حزب ما وانتخاب ازجانب کارگران کمونیست فراهم می شود.

رفقا می گویند، نمی شود. سازمان های چپ دیگر، خطی عمل می کنند وبه توهم کورش جواب نمی دهند و حزب خود را درست می کنند. این دیدگاه باز از سر چپ بیرون از طبقه به کمیته های کمونیستی نگاه می کند. اگر راه کارگر و کومه له و حککا بتوانند بر اساس خط خود حزبشان رادر میان کارگران بسازند، خوب قاعدتا ما با کوهی ادبیات وسیاست کارگری و سیاست سازماندهی باید بهتر بتوانیم یا میتوانیستیم. مشکل چیست؟ مشکل این است که کل چپ از کمونیست و بورژوا و ملی شده اشت به اذعان خود رفقا در بستر اجتماعی خویشاوندند و در سوخت و ساز کارگر نیستند. با کارگر کار دارند. اما با سیاستها و ارا و خرافات بورژوایی سراغ کارگر می روند.
کارگر کمونیست با هر گرایش معین چقدر می تواند منتظر پرشدن شکاف این کمونیسم با کارگر باشد. آیا بهتر نیست خود هم پا به میدان بگذارد و متحد شود و فکری به حال تحزب کمونیستی خود بکند؟ اتحاد کارگران کمونیست در کمیته های کمونیستی جنبشی، یک گام مهم در تحقق این امر است.
در میان صدها جواب به سوال چرا جدایی کمونیسم وکارگر؟ یک جواب می گوید، کمیته های کمونیستی. متحد شدن کارگران کمونیست و رهبران عملی و آژیتاتورهای کمونیست در کمیته های کمونیستی کارخانه و محله و دانشگاه و در میان مردم صرفنظر از گرایشات و حتی تعلق سازمانی به این و آن جریان چپ ...
مخالفت با کمیته های کمونیستی از این جنس که توهم است، عملی نیست، ائتلاف با چپ بورژوایی است، کمیته کمونیستی حزبی خود را باید ساخت درست و ...، مثل این است که بگویید من طرفدار شورا هستم، بنا بر این در هیچ سازمان دیگر غیرشورایی از قبیل سندیکا و ... شرکت نمی کنم. دخالت نمیکنم، سازمان نمی دهم. بگویید من کمیته حزبی بی اما و اگر می خواهم و در هیچ کمیته کمونیستی کارگری دیگر شرکت نمی کنم. و کاری هم به اتحاد کارگران کمونیست با وجود گرایشات معین، ندارم. مرغ من یک پا دارد. این ادامه همان فرقه گرایی چپ و ایدئولوژیک است. کمونیسم کارگری نیست.

- مساله دیگری که رفقای منتقد مطرح می کنند وبا فرض حضور این چپ در کمیته های کمونیستی جنبشی، این است که این چپ تغییر نمی کند و تباید انتظار شیفت کردنش را داشت.
این که این چپ یا بخشی از آن تغییر می کند یا نه، من نسخه و جواب از پیشی ندارم. این را میزان پیشروی کمونیسم و طبقه کارگر تعیین می کند و متحدین و دشمنان خود را به دنبال می آورد. راه از هر دو طرف باز است. راه تغییر به نفع کارگر و کمونیسم و یا دشمنی با آن.
اگر در جریان جنبش سبز، طبقه کارگر و کمونیسم یک صف مستقل علیه کلیت نظام سرمایه داری با اقتصاد و سیاست و سرکوبش به میدان می آورد، شکی ندارم بخش زیادی از این چپ تغییر شیفت می دادند و به جبهه کارگر می پیوستند. این ها کارگر را نا آماده و ناتوان فرض کرده و از کارگر قطع امید کرده و به تغییر از بالا چشم دوخته اند و آن را به نفع کارگر می دانند. گویا از دعوای درون جناح های بورژوایی چیزی به کارگر می رسد. این توهم است. و این دنباله روی از بورژوازی و کم اهمیت دیدن طبقه کارگر است. این ها سر راست سراغ کارگر نمی روند. کارگر برای این ها نیروی ذخیره جنبش های دیگر و جنبش های غیر کارگری است. در حالی که مساله کاملا برعکس است. خرده بورژوازی و اقشار وسیعی از زحمتکشان نیروی ذخیره کارگران اند، زمانی کارگر به مثابه طبقه به میدان می آید با کمونیسم اش وبا کمیته های کمونیستی و حزب کارگری کمونیستی اش.
اما تغییر از درون ودر میان کارگران کمونیست حتمی است. کارگر کمونیست آلوده به گرایشات غیر کارگری قابل تغییر و شیفت است. اگر این اتفاق نیفتد هیچوقت کمونیسم اجتماعی نمی شود، کارگری نمی شود و در بیرون از طبقه و غیرکارگری و غیر اجتماعی می ماند. ما با کمونیستها ی درون کارگران مشکلی نداریم. اما با احزاب ولو اجتماعی اما غیرکارگری و کمونیسم بورژوایی داریم. حتی با احزاب کارگری غیر کمونیستی هم مشکل در این سطح نیست.
اگرقرار است برای این تغییر و برای یک جنبشی شدن کمونیسم کارگری فشاری گذاشته شود، این فشار از درون است. فشار را باید از آنور گذاشت. کارگر کمونیست طرفدار چپ غیرکارگری مدعی کمونیسم و کارگر، در عمل و در محل و در متن یک مبارزه اجتماعی با منافع کارگر چه کوتاه مدت و چه دراز مدت دچار تناقض می شود و به کمونیسم خودش روی می آورد. این راه یک جنبشی و حزبی شدن کمیته های کمونیستی کارگری است.

رحمان نگران است کارگر کمونیست طرفدار راه کارگر خواستار رفع حصر خانگی منتظری شود و رفیق کارگر ما در اقلیت بیفتد و سخت است که اعلامیه حمایت را امضا کند. یا اگر اکثریت کارگران کمونیست کمیته رای به حمایت از جنبش سبز بدهند انوقت چه می شود؟
من می پرسم فرض کنید، حزب کمونیست کارگری هنوز یک پارچه بود وبخشی اش هنوز کمونیسم بورژوایی نشده بودو میان ما بحث بر سر جنبش سبز در می گرفت و تقوایی وهمفکرانش همین سیاست کنونی را پیشنهاد می کردند. چه اتفاقی می افتاد؟ چرا این اتفاق در کمیته کمونیستی یک حزبی ممکن است اتفاق نیفتد. اگر افتاد چه میشود؟
رحمان این حق را برای کمونیستهای خارج از طبقه قایل است که نظرات و سیاستهای متعدد را مطرح کنند و جدل کنند و همدیگر را تحمل کنند و تعدد نظرات را بپذیرند و فراکسیون درست کنند ونهایتا توافق نشد انشعاب کنند. اما این حق را برای کارگران محافل و شبکه های کارگری و کمیته های کمونیستی قایل نیست.
اکثریت واقلیت در حزب را برسمیت می شناسد اما برای کارگران کمونیست برسمیت نمی شناسد.
کمیته های کمونیستی یک خطی ویک جنیشی و یک حزبی منزه وبری از هر گرایش و تعدد نظر و راست وچپ زدن از این دیدگاه یک توهم است. یک ارزو است . این توهم است نه جنبش کمیته های کمونیستی کارگران با گرایشات گوناگون که یک مکانیسم طبیعی و سوخت و ساز واقعی صحنه جامعه است.
این دیدگاه از سر آرزوهایش سراغ کارگر می رود، سراغ تحزب کمونیستی طبقه کارگر می رود، نه از سر واقعیات موجود، کشمکشهای واقعی، جدال های سیاسی واجتماعی در متن مبارزه طبقه کارگر. این ساده نگری و محدودنگری محض است.
علیرغم شعار "طرد می کنم"، "منزوی می کنم"، در عمل ترس از دخالت کردن و وارد شدن در میدان مبارزه ای فکری، سیاسی واجتماعی در متن مبارزه طبقاتی است.
این ترس ناشی از نشناختن (غیر معرفتی) خود سوخت وسازه است. من کار خودم رامی کنم. من را چکار به این دردسرها واین راه دراز و سخت وپیچیده!
به قول حکمت، باید رادیکالیزه شدن تا حد یک گسست همه جانبه از تفکر و سنتهای چپ غیرپرولتری ایران ادامه پیدا کند. و اضافه می کند، تا بنیاد نهادن یک کمونیسم کارگری در صحنه جامعه راه بسیار درازی است. (خط زیر از من است)
بنا بر این قطبی شدن، رادیکالیزه شدن و نهایتا گسست و جدایی از افکار و گرایشات و سنتهای غیرکارگری در درون مبارزه همه جانبه کارگران کمونیست به انجام می رسد و این کار یک تنه یک یا چند کارگر کمونیست حکمتیست نیست. این کاری سر راست و سریع و آسان نیست.

- کمونیسم کارگری با موانع بسیار جدی روبرو است. این موانع تنها در یک جدال مبارزاتی و اجتماعی و طبقاتی درون کارگران برطرف شده و هر تغییری اینجا است که اتفاق می افتد. در دوره لنین و بلشویک ها هم گرایشات متعدد و معینی در میان کارگران و سازمان های کارگری وجود داشت. در کمیته باکو هم وجود داشت. در آن زمان طرفداران منشویک ها در میان کارگران کم تر از بلشویک ها نبود. اما شانس بلشویک ها بیشتر بود به همان دلایل آشنایی که بارها گفتیم. کارگر با شم طبقاتی اش، با خودآگاهی طبقاتی اش و از زاویه منافع طبقاتی اش تشخیص می دهد که چه سیاستی و کدام راه حل به نفعش است و به طرف آن می رود.
جنبش کمیته های کمونیستی بستری است و ظرفی است که جدایی کمونیسم کارگران از چپ و گرایشات غیر کارگری در آن تعیین تکلیف می شود. این ائتلاف چپ ها با هم نیست. این پروسه جدایی کمونیسم کارگری از چپ غیر کارگری و بورژوایی است.
رفقا می گویند ما نباید با چپ ائتلاف کنیم باید طرد و ایزوله اش کنیم. سالها است داریم این کار را می کنیم اما چپ غیرکارگری ایزوله نمی شود و به حیات خود ادامه میدهد و سمومش را هم به درون کارگران می فرستد. تجارب تا کنونی هم نشان داده است که طرد و ایزوله کردن چپ و به معنای گرایشات غیر کارگری و آرا وافکار بورژوایی و خرافی درون کارگران، در درون خانواده چپ ( آنهم چپی که همه به لحاظ بستراجتماعی و جدایی از کارگر خویشاوندند)، غیرممکن و محال است. بطور واقعی این چپ (کل چپ) علیرغم هرالفاظی که علیه همدیگر بکار می گیرند، نقطه اشتراکشان بیشتر است تا نقطه افتراق.
ایزوله کردن چپ غیرکارگری و فرقه ای وسکتاریست و بورژوایی و ملی با دعوای درون چپ و در صفحات اینترنت ممکن نیست. با افشاگری و مقاله نویسی ممکن نیست. این کار را باید کرد اما این راه حل اساسی نیست. این کار باید در درون خود طبقه و در متن مبارزه اجتماعی طبقه کارگر و توسط کارگران کمونیست به انجام برسد. باید یقه چپ بورژوایی و غیرکارگری را آنجا گرفت که در میدان عمل و مبارزه، مانعی بر سر راه پیشروی کارگر است و کارگر کمونیست و چپ و رادیکال این مانع را لمس کرده و با آن در می افتد.
تومیتوانی روزی10 مقالبه علیه چپ بنویسی، افشا کنی دعواش کنی، سر کوچه هم به یکیشان رسیدی سلام علیک نکنی . اگر مشکلی پیش امد انشعاب کنی و بروی یک دره انطرف تر اردوگاه بزنی و یا کمیته های کشوری خارج کشورت را از هم جدا کنی.. و هر کس به خانه خود برود وهرگز همدیگر را هم نبینند.
حمید تقوایی می تواند اعلام کند، من طرد می کنم، افشا می کنم، به پلنوم نمی آیم، کمیته مرکزی را دور می زنم و میروم کمیته و کنگره یک جنبشی و یک بنی ام را از هواداران خودم تشکیل می دهم... ، این سنت کارگر و کمونیسم کارگری نیست. کارگر کمونیست نمی تواند با این سنت وروش، کارگر هم طبقه ای، هم سرنوشت، همرزم اعتصاب و هم کمیته ای اش را دور بزند. ما این مکانیسم را نمی شناسیم. و این نشناختن معرفتی نیست. کاملا اجتماعی و مربوط به شرایط و موقعیت ابژکتیو چپ بریده از طبقه واز جایگاه اجتماعی اش و بیگانه با موضوع کارش است. و هر ورجه ورجه ای می کند باهر نیت خیر برای کارگر، به جیب بورژوازی می رود.

کارگران کمونیست با هر گرایشی که دارند این کار را با همدیگر نمی کنند. نمی توانند بکنند. نه جدال سثیاسی شان مثل چپ است نه روش نقدشان و جدایی شان. انها با هر اختلافی که با هم داشته باشند، روز اعتصاب مجبورند کنار هم بایستند و پشت همدیگر را بگیرند. زندگی و سرنوشت مشترک ودشمن مشترک دارند که هر روز لمسش می کنند.
جریانات فرقه ای تاانجا که دعوای فرقه ایشان را به میان کارگران برده اند، ضرر زده اند اما هنوز نتوانسته اند کارگران گرایشات مختلف را دشمن همدیگر بکنند انطور که سنت درون خود این چپ است.
گرایشات درون طبقه کارگر را که متاثر از احزاب چپ و راست است باید برسمیت شناخت. و رابطه خطی و سیاسی و سازمانی شان را هم به رسمیت شناخت. چپ همه بورژوا شدند و رفتند و فقط ما ماندیم، جواب نیست. این چپ به خودش نمی گوید بورژوا. کارگره هم به او نمی گوید بورژوا. خودش راکمونیست می نامد. برنامه اش یک دنیای بهتر است. لیست مطالبات کارگری راه کارگر از ما بیشتر است. حجم تبلیغات کارگری این چپ از ما بیشتر نباشد کم تر نیست. رابطه اش با کارگر هم با همان سیاست بورژواییش از ما بیشتر نباشد، کم تر نیست. طردش میکنم، ایزوله اش می کنم. این کار با شعار و افشاگری نمی شود. در متن مبارزه اجتماعی کارگر و دردرون خود کارگران انجام می گیرد.
برویم سراغ کارگران کمونیست و تک جنبشی خودمان و بقیه را ولش کنیم. باز نشناختن موقعیت و گرایشات درون کارگران ا ست. انچه که ما گرایش کمونیستی درون کارگران می نامیم، همه این گرایشات را در دل خود دارد. از رفرمیست و سندیکالیست و خلق گرا و بعضا ناسیونالیست و متوهم به این و ان جناح بورژوازی و تا آخر... همین ها خیلی هایشان خود را کمونیست، ضد سرمایه داری و خواهان برابری می دانند... اما آلوده به تفکر و آرا و خرافات بورژوایی هم هستند. در سیاست و تاکتیک بعضا دنبال بورژوازی می افتند... به عدالتخواهی احمدی نژاد متوهم می شوند. میان بد و بدتر انتخاب می کنند و ...
این صرفا نتیجه کار چپ موجود و امروز نیست که چند شقه شده است. نتیجه کار کل چپ پوپولیست و ناسیونالیست و رفرمیست و سندیکالیست و غیره و نتیجه کارمستمر بورژوازی و طبقه حاکمه در همه این سه دهه و بیشتر است.
جنبش کمیته های کمونیستی ابزار و ظرف این تعیین تکلیف است. ائتلاف چپ ها نیست. می پرسید سیاستش را از کجا می گیرد؟ اولا از مانیفست و دوما از کمونیسم کارگری و حزب حکمتیست.که مدعی است از همه به کارگر و منافعش نزدیک تر است. و یا خود سیاست تعیین میکند و خود حزبش را می سازد.
کمیته های کمونیستی با پلاتفرم مانیفست چرا نمی تواند کارگر کمونیست را درون خود متحد کند؟ هر کارگر چپی زیر این پرچم جمع شود، یعنی این پلاتفرم را پذیرفته و به همه وظایف آن پایبند است. هر کجا هم عدول شد، کمیته کمونیستی خود تکلیفشان را روشن می کند. رفقایی که به عقل سلیم کارگران کمونیست باور ندارند باید کمونیسم کارگری را طور دیگری فهمیده باشند. مگر می شود در میان احزابی که به کارگر بی ربط اند و از بستر اجتماعی جدا شده و در سوخت و ساز کارگر نیستند و دخالتی ندارند و منشا تغییری نیستند، عقل سلیم تر از کارگر کمونیستی پیدا شود که پلاتفرم مانیفست را برنامه عمل و مبارزه طبقاتی اش قرار داده است؟ اتفاقا اگر کارگر کمونیست نزدیک به حزب ما در این سوخت وساز قرار نگیرد، او است که منزوی می شود. فرقه می شود. و این نباید اتفاق بیفتد.

خلاصه کنم
سیاست سازماندهی حزبی درمیان کارگران و همه اجزا و مبانی اش تا کمیته های کمونیستی حزبی سر جایش هست.
مبحث و طرح کمیته های کمونیستی در شرایط خاصی مطرح می شود. دلایلش توضیح داده شده، از جمله، جدایی چپ از کارگر و بورژوایی شدن سیاست بخشی از این چپ و خویشاوندی همه چپ از لحاظ بستر اجتماعی و روشنفکری ماندن و در نتیجه، بیگانگی با سوخت و ساز درون طبقه کارگر و موانع دیگر از قبیل مخاطرات امنیتی در تداعی شدن کارگران کمونیست با احزاب اپوزیسیون و غیرقانونی...، کمیته های کمونیستی جنبشی ابزار وظرف مناسبی برای اتحاد کارگران کمونیست صفوف طبقه کارگر است. این راه حل کارگری و کمونیستی علاوه بر اینکه طبقه کارگر را در مبارزه اش از رهبری واحد و قدرتمند برخوردار می کند، این پیشروی به جریانات کمونیست و چپ بیرون از طبقه که بخواهند در سرنوشت طبقه کارگر تاثیر بگذارند شانس و فرصتی می دهد که به این سوخت و ساز طبیعی و واقعی بپیوندد. این برای حزب ما قاعدتا باید شانس و فرصت بیشتر و بهتر از همه چپی باشد که بورژوایی و ملی و رفرمیست و غیره شده اند، تا سیاستهای کمونیستی را در میان این بخش متحزب شده طبقه کارگر جاری کند. مهم تر از همه، طبقه کارگر از این راه یک گام مهم ویک جهش به سوی تحزب کمونیستی خود بر داشته است.
منصور حکمت زمانی گفت، ما بخواهیم نخواهیم و خود را برسانیم یا نه، طبقه کارگر با مانیفست و یک دنیای بهتر و سیاست های کمونیستی موجود و سنت کارگری خود، حزبش را خواهد ساخت. اگر حکمتیست ها شانس انتخاب شدن توسط کمیته های کمونیستی کارخانه و محله ودانشگاه و ... را نداشته باشند، حزب کمونیستی کارگران با پلاتفرم مانیفست و آن وظایف و تعهدات، همان حزبی است که منصور حکمت پیش بینی می کرد.
اگر کمیته های کمونیستی حزب حکمتیست ، از این جنبش جلو بیفتند و یا کارگران حکمتیست در کمیته های کمونیستی هژمونی پیدا کنند، باز طبقه کارگر حزبش را ساخته است. اما این یک مسابقه نیست. این یک حرکت هماهنگ و بموازات هم ودر ارتباط با هم و مکمل هم در یک جنبش اند. جنبش کمونیسم کارگری تحزب یافته در کمیته های کمونیستی حزبی ما و یا تحزب یافته درکمیته های کمونیستی جنبشی با پلافترم مانیفست و احتمالا بوجود آمدن حزب یا احزاب کمونیستی دیگر و یا احزاب کارگری . این دورنمایی هیچان انگیز است. توهم نیست. ارزو نیست. قابل تحقق است. تنها فرقه ها و سکتاریست ها باید از این تحول بترسند.
حزب حکمتیست اگر منشا اثر و تغییری در این راستا باشد، اگر کارگران کمونیست متعلق به حزب ما فعال اصلی این جنبش باشند، اتحاد رهبران کارگری و کارگران کمونیست یک بار و برای همیشه به تفرقه در صفوف طبقه کارگر خاتمه داده و این ابزار در قدرت ماندن بورژوازی را از دستش خواهد انداخت.

7- توازن قوا ، ارزیابی جدید
چیزی که در این مباحث بخصوص در بحث رحمان برای من باور نکردنی است، ارزیابی از تجربه کمیته های کمونیستی دوره اخیر است.
"عجله کردیم"، "توازن قوا را ندیدیم"، "ضربه خوردیم" و...، این یک ارزیابی سطحی، غیر اجتماعی و بی ربط به سوخت و ساز در صحنه جامعه ای است که ما بارها و بارها در باره اش حرف زدیم. جامعه ای که این تحول در آن اتفاق افتاد، تحول تحزب کمونیستی اجتماعی و عروج جنبش آزادی، برابری.
این ارزیابی جدید ما را مجبور به رجوع مجدد به مباحث و ارزیابی هایی می کند که خود این رفقا درآن شریک بوده اند. به ناچار در اینجا نگاهی گذرا به این روند می اندازیم:
جریان شکل گیری محافل مارکسیست و کمونیست دردانشگاه ها، فعالیتهای فکری و سیاسی شان، متحد کردن چپ دانشگاه، منزوی کردن تحکیم وحدت که قدرتمندترین جریان راست دانشگاه بود و سرانجام برافراشتن پرچم آزادی برابری در مراکز شهرها و در دانشگاه تهران در مرکز شهر 10 میلیونی تهران از زبان های مختلف و بطور مستند در تاریخ این دوره ثبت شده است.
کمونیست ها ومارکسیستها در دانشگاه ها محافل شان را داشتند. شبکه هایشان را داشتند از جنوب تا شمال و تا کردستان در غرب. نشریات علنی مارکسیستی شان را داشتند. روزنامه های دیواری شان را داشتند. صف مستفل چپ و رادیکال و ازادیخواه و برابری طلبی شان را در مقابل تحکیم وحدت و انجمن های اسلامی و ناسیونالیستهای کرد و ترک داشتند. همه این ها را در همان توازن قوا داشتند. ما این ها را بوجود نیاوردیم. ما انها را انتخاب نکردیم. انها ما را انتخاب کردند. انها سراغ سیاستهای کمونیستی و برابری طلبانه رفتند. ادبیات ما را خواندند. حکمت و کورش مدرسی را خواندند، شناختند وپذیرفتند. و باز در همان توازن قوا.
وقتی جمهوری اسلامی تصمیم گرفت چپ دانشگاه رابزند، این تصمیم خیلی پیشتر از تشکیل کمیته های کمونیستی بود. تجمع 60-70 نفره برای تدارک 16آذر تجمع کمیته های کمونیستی نبود. ما نگفتیم. امر ونهی ما نبود. ما هم می گفتیم خودشان این کار را می کردند. طیف وسیعی از انسا نهای کمونیست وازادیخواه و برابری طلب از تبریز ومشهد و مازندران تا ارومیه و سنندج و خرم اباد و کرمانشاه و همدان وغیره در یک برنامه ریزی هماهنگ، پرچم آزادی ، برابری، دانشگاه پادگان نیست را در مراکز شهرها و در مرکز تهران بر افراشتند. پرچمی که همه دیدند و کارگر و زحمتکش و روشنفکر ازادیخواه را به وجد آورد.
کمیته کمونیستی قلب این جنبش بود. بدون آن، این تحول بزرگ امکانپذیر نبود. کمونیست ها خود متحد شدند و ما را انتخاب کردند. کمیته هایشان را تشکیل دادند، حقوق جهانشمول انسان را پلاتفرم خود کردند... ما اگر میخواستیم هم نمیتوانستیم جلوشان را بگیریم. غول های کمونیستی بودند که انها میبایست به ما می گفتند چکار کنیم و چکار نکنیم.
این ارزیابی جدید رفیق ما باور نکردنی است و با همه ارزیابی های کمونیست ها و داب و خود رفیق و حتی با ارزیابی دشمنان ما متفاوت است. غیر واقعی است.
برعکس اگر این اتفاق نمی افتاد، این کمونیست های داب بودند که توازن قوا را تشخیص نداده بودند. اما درست تشخیص دادند. این جنبش عظیم را با "ضربه خوردیم" نمی توان توضیح داد. این را کمونیست های جامعه ایران نپذیرفته و نمی پذیرند.
ارزیابی رحمان از کمیته های کمونیستی و به تبع آن از داب واقعی نیست. این جنبش بدون کمیته های کمونیستی ان چیزی نمی شد که شد. اما خود جنبشه وجود داشت. آن محافل یا جنبش محافل کمونیستی که رحمان می گوید کجا است به من نشان بدهید، وجوددداشت. حالا هم وجود دارد. داب را ما کشف نکردیم، خلق نکردیم. داب وجود داشت و پرچم سیاسی مطلوب خود را آزادی، برابری و حقوق جهانشمول را بر داشت. این شانس را و شاید این کفایت را ما داشتیم که انتخاب شدیم.
"ضربه خوردیم". "آکسیونیسم بود" و...، خط باطل کشیدن به این سنت جدید و تجربه تحزب کمونیستی پس از چند دهه از غیبت ان است. این یک بازبینی شکست طلبانه است. این را خیلی ها و از مخالفین چپ ما گفتند وما ان را نپذیرفتیم. داب نپذیرفت. این بازبینی و ارزیابی جدید، هم باور نکردنی و هم تاسف بار است.
یک بار و پس از چند دهه سرکوب و تحقیر کمونیسم و اعلام پایان تاریخ و پایان کمونیسم و در شرایطی که چپ، کمونیسم اجتماعی و تحزب کمونیستی در دل جامعه را به خواب هم نمیدید. کمیته های کمونیستی اجتماعا سازمان یافتند. و جنبشی رادیکال و انقلابی را هدایت کردند و پرچم آزادی، برابری ، دانشگاه پادگان نیست را در وسط پایتخت یک کشور با حکومت استبدادی و مذهبی سرمایه داران برافراشتند. جنبشی که بورژوازی حاکم را هراسان کرده و طبقه کارگر و مردم زحمتکش را به وجد آورد و از حمایت و سمپاتی وسیع آزادیخواهان و کمونیست های بخشهای مختلف جهان برخوردار شد...

ما این تجربه را جمعبندی کردیم و حتی مخالفین ما نتوانستند به این جنبش اجتماعی تماما پشت کنند و نهایتا به آن تکیه دادند تا ما را بزنند و حتی وزارت اطلاعات رژیم و نهادهای رهبری رژیم جمهوری اسلامی پلاتفرم و برنامه سیاسی و مطالبات این جنبش را منتشر کردند ....
اما ناگهان در میان خود ما، تئوری توازن قوا پیش کشیده می شود که، "ما تناسب قوا را تشخیص نداده بودیم"، "زودرس از جمع طبیعی خود به کمیته کمونیستی شیفت کردیم". "ضربه خوردیم". و آن را "آکسیونیسم در عرصه سازماندهی کمونیستی" می نامد!
جای تاسف است که باید رفیق خودم را به حجم زیادی از مباحث و شواهد در این زمینه ارجاع دهم که خود بخشا جزو آن بوده است. ظاهرا از فرط مخالفت با طرح و راه حل "جنبش کمیته های کمونیستی" به رد تجربه کمیته های کمونیستی میرسد. تجربه ای که بدون آن جنبش عظیم ازادی برابری به میدان نمی آمد.

ما سازمانیابی حزبی در کمیته های کمونیستی را به جامعه اعلام کرده بودیم. کمونیست هایی که در این کمیته ها متحد شدند را ما نمیتوانستیم بگوییم اجازه ندارید متحد شوید و هر کس دنبال کار خود باشد. آنها انتخابشان را کرده و می کردند.
نقش حزب حکمتیست دراین جنبش نه دستور از بالا که نمی توانست، نه امر و نهی بود و نه سازماندهی آکسیون. تازه کدام آکسیون؟ تجمعات عظیم و اجتماعی دانشجویان از دانشگاه تهران تا دانشگاه های جنوب و شمال و غرب ایران، آکسیون وآکسیونیسم بود؟ این تقلیل دادن تجمعات 16 آذر به آکسیونهایی، آنهم آکسیونیسم از کجا سر در آورده؟ از کدام ارزیابی و مشاهده و شواهد و مستندات آن دوره و تا کنون؟ از کدام ارزیابی تا کنونی در حزب و حتی بیرون از حزب ما؟
این نه تنها آکسیون نبود بلکه یک شیفت بزرگ و یک تحول اجتماعی عظیم در دانشگاه ها و در جامعه از راست به چپ بود. در کجای دنیا و حداقل در سه دهه اخیر از این جنس اتفاقات را دیدیم. پرچم آزادی، برابری و حقوق جهانشمول انسان در مرکز و پایتخت یک کشور با حکومتی استبدادی و سرتا پا ارتجاعی! بگذریم که در اینجا فرصت بحث بیشتر در این زمینه نیست.
نقش حزب ما در این تحول، یک هژمونی سیاسی بود. کمونیستهایی که حقوق جهانشمول را پلاتفرم خود کرده بودند و کمونیستهایی که سیاستهای رادیکال و انسانی را پذیرفته بودند، آگاهانه و بدون اینکه تنه ما به تنه آنها بخورد و یا کلاس و مدرسه ای گذاشته باشیم. بخش قابل توجهی از آنها، داوطلبانه و آگاهانه در کمیته های کمونیستی متحد شدند. کمیته های کمونیستی را سازمان خود کرده بودند. چقدر حزبی بودند و یا از حزبیت و ضبط و ربط کارحزبی و امنیت و غیره می دانستند، بحث دیگری است. آگاهی به چند و چون و فوت و فن تحزب کمونیستی در شرایط خفقان را ما همانقدر بلد بودیم که خود این رفقا. چرا که این اولین تجربه تشکل اجتماعی کمونیستی با کادرهای اجتماعی و صاحب نفوذ و سازمانده و توانا در عرصه تبلیغ و ترویج و سازماندهی بود. کمونیست های اجتماعی ای بودند که نه تنها در دانشگاه ها و در میان چپ محبوب بودند، بلکه در میان رهبران کارگری و تشکلهایشان هم با نفوذ و شناخته شده و محبوب بودند.
این کمونیسم اجتماعی بود. ما درس اجتماعی بودن و شدن را به آنها نیاموختیم. همه این کارها شد تا جنبشی عروج کند، جنبش تحزب کمونیستی برای اولین بار پس از چند دهه و جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی در ابعادی بسیار گسترده و وسیع واجتماعی. اگر اجازه بدهید به زبان شاعران بگویم که این جنبش هنوزهم مانند ستاره ای بر آسمان ایران و تهران و دانشگاه تهران می درخشد. و این را تا دیروز همه پذیرفته بودیم و داده ما بود. امروز چه شده که پای آکسیون و آکسیونیسم به میان می آید؟
تصور کنید با این فلسفه سراغ کمون پاریس برویم. حتما کمونارها هم توازن قوا را ندیدند، عجله کردند و در دام آکسیونیسم افتادند و آکسیون برقراری اولین حکومت کارگری جهان را برگزار کردند و ... شکست خوردند. آیا این می تواند ارزیابی از کمون پاریس و اولین حکومت کارگری جهان باشد؟
کمونیستهای کارشان را کردند، تا به آخر هم پایش ایستادند و هنوز هم ایستاده اند. دستگیر شدند، زندان رفتند و شکنجه شدند و حالا هم تصمیم دارند جنبش شان را سر پا کنند و راهشان را ادامه دهند. ضربه خوردیم را که ما انتخاب نکردیم. جنگیدیم و زدیم و خوردیم. این قانون جنگ است. مبارزه سیاسی وکمونیستی و اجتماعی به شرط چاقو نیست. اگر کمونیست ها در کمیته های کمونیستی شان متحد نبودند، اگر درچپ هژمونی سیاستهای کمونیستی و رادیکال و انسانی نبود، اگر کمونیست های داب، توازن قوا را آنطور که امروز از آن بحث می شود ارزیابی می کردند، این جنبش هیچوقت به این شکل برپا نمی شد.
آیا طرح این مساله که "توازن قوا را ندیدیم"، "زودرس بود"، "اشتباه شد"، "اکسیونیسم بود"...، برای این است که تلاش برای ایجاد کمیته های کمونیستی حزبی و جنبش کمیته های کمونیستی را تا توازن قوای مطلوب رفیقمان که معلوم نیست چند و چند ده سال دیگر فرا می رسد به تعویق انداخت؟ چرا جنبش کمیته های کمونیستی درون کارگران خود یک عامل تعیین کننده برای به تحرک در آوردن طبقه کارگر و تغییر توازن قوا نیست؟ آیا تحزب کمونیستی در شرایط خفقان تعطیل می شود؟ حزب ما با تجاربی که دارد، تجربه کمیته های کمونیستی، اگر بخواهد می تواند در همین توازن قوا تلاش مهم و سرنوشت سازی را برای متحزب شدن کمونیستی طبقه کارگر به انجام برساند. که به نظر من در این دوره از جنبش کمیته های کمونیستی آغاز می گردد.
توازن قوا حتما فاکتور مهمی در سیاست و پراتیک است. اما این ارزیابی جدید ربطی به توازن قوا ندارد. این هم شاهد دیگری از جدایی ما از سوخت و ساز درون طبقه کارگر و در صحنه جامعه است. فکر می کنیم محافل کمونیستی هنوز در میان کارگران و یا در میان جوانان و دانشجویان و ... وجود ندارند باید منتظر "جنبش محافل کمونیستی " باشیم. سه دهه پیش گفتیم کارگران محافل کمونیست و رهبران عملی و آژیتاتورهای کمونیست خود را دارند. بعد از 30 سال حالا می پرسیم " جنبش محافل کمونیستی" را به من نشان بدهید! این یک عقب گرد است و دلیلش هم ناباوری به وجود محافل کارگران کمونیست، محافل کمونیستی و چپ در گوشه و زوایای جامعه و در نتیجه ایجاد کمیته های کمونیستی کارگران است.
از خودمان بپرسیم که رهبران کارگران پتروشیمی ها را می شناسیم؟ رهبران اعتصاب بزرگشان را می شناسیم و رهبران اول مه شان؟ اینها کیند؟ از کجا آمدند؟ اینها همان محافل کارگران کمونیست و چپ و رادیکال اند که ما بارها در موردشان گفتیم که در همه کارخانه ها و مراکز کارگری هستند. یکشبه از زمین نروییدند. این ها طیفی از کارگران کمونیست وسوسیالیست وچپ، تا سندیکالیست و غیره اند که شکی ندارم آلودگی به گرایشات غیرکارگری هم در میانشان کم نیست. اما رهبران کارگری اند. رهبران عملی، محافل کارگران کمونیست، شبکه های رهبران و آژیتاتورهای کمونیست اند که، بدون آنها هیچ اعتصاب کارگری صورت نمی گیرد واعتصاب بزرگ و موفقیت آمیز پتروشیمی ها ممکن نبود. اعتصابی که برای اولین بار در دو سه دهه اخیر دولت و بورژوازی را در مقابل خواستهای کارگران به تسلیم کشاند.
مظفرمحمدی
پایان

ویدئوهای منتخب

چه گوارا که بود ؟

Click to download in FLV format (105.27MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 1

Click to download in FLV format (120.28MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 2

Click to download in FLV format (100.05MB)

دغدغه های یک سازمانده کمونیست - 3

Click to download in FLV format (100.05MB)

 آرشیو کامل ویدئوها

ایمیل تماس